سینمای جهان

۷۲-۶۳
تلخیص و ترجمه: بصیر علاقه‌بند: سینه‌فیلیا و جشنواره‌های سینمایی دیری است جشنواره‌های سینمایی را در مقام پناهگاهی برای سینه‌فیلیای کلاسیک نگریسته و طراحی می‌کنند. این رخدادها با ایده‌هایی همچون پخش تصاویر سینمایی پیش از اکران عمومی، تعقیب انواع خاصی از سینما و تاکید بر تجربه‌ی فرصتی قیمتی و زودگذر در قالب چیزی به‌نام جشنواره‌ی سینمایی، البته همراه با شرایطی که به صورت سنتی در مواجهه‌ی سینه‌فیلی با سینما در نظر گرفته می‌شود، گره خورده‌اند. نهایتاً، چنان‌که مالته هاگنر و ماریکه دِوالک توضیح می‌دهند، «قطعاً یکی از کلاسیک‌ترین اشکال سینه‌فیلی معاصربیشتر بخوانید
۷۲-۷۰
فرهاد محرابی: دلدارم، زمانی که رهسپار می‌شوی، برگزین، اگر می‌توانی، که ناقوس معبدی باشی که به صدا درمی‌آید سحرگاهان و شامگاهان. و به یاد داشته باش، به یاد داشته باش، آن پتکِ چوبین را که بر تو می‌کوبد، که منم …   (داستان شونهیانگ‌- کریس مارکر «زنان کره‌ای») نوشتن در باب کریس مارکر بیش از آنکه به‌واسطه‌ی غریب و غیرمعمول‌بودن شخصیتش، سخت و ناممکن به نظر برسد، از آن رو ممتنع و ناممکن جلوه می‌کند که نیازمند نوعی خرق عادت نوشتاری و دیداری‌ست. خرق عادتی که همیشه نیز نمی‌تواند ازبیشتر بخوانید
۷۲-۷۲
ترجمه‌‌: مهدی جمشیدی : کریس مارکر یک شبح بود، هنرمندی گریزان که شخصیتی اساطیری داشت. به دوستانش [با کنایه] می‌گفت اهل اولان‌باتورِ مغولستان است. مارکر با نام اصلی کریستین فرانسو- بوشه ویلنُوو در سال ۱۹۲۱ در منطقه‌ای باصفا در حومه‌ی پاریس دیده به جهان گشود. القاب و نام‌های مستعار بسیاری برای خود برمی‌گزید، از جمله‌ی آنها: ساندور کراسنا، یاکوپو بِرِنزی، فریتز مارکاسین. امضای او در اواخر زندگی گویی با نوعی پیش‌بینی هویت‌ها و واژگان جدیدی که در عصر دیجیتال فراگیر شده، با عنوان کریس مارکر می‌آمد. به ندرت حاضر بهبیشتر بخوانید
۷۲-۷۴
ترجمه: بهار نصیری : کریس مارکر: یکی از موارد قابل توجه درباره‌ی فیلمِ «بی‌آفتاب» این است که ما آن را توسطِ گوینده‌هایی با چهار صدای مختلف به زبان‌های فرانسوی، آلمانی، انگلیسی و ژاپنی ساختیم، و اتفاقاً در هر زبان به صدای یکسانی نیز رسیدیم. مسئول شرکت فیلمسازی UFA1، ولکر شلندورف بود و صدای آلمانی را پیدا کرد، اما بامزه‌ترین داستان، درباره‌ی زبان ژاپنی بود. داستان از این قرار بود که من در توکیو برنامه‌ای را زیاد تماشا می‌کردم. این برنامه که به اصطلاح مستندی از زندگینامه‌ی خانم‌ها بود، که برنامه‌ایبیشتر بخوانید
۷۲-۷۶
ترجمه: باهار افسری : چرا آنها از ما متنفرند؟ امریکایی‌ها بعد از یازده سپتامبر شروع به پرسیدن این سوال کردند زیرا آنها خود از نزدیک شاهدِ فاجعه‌ای آخرالزمانی بودند. من می‌خواهم این فاجعه، فقدان، یادواره‌ی مسحور و البته پیشینه‌اش را کندوکاو کنم. فاجعه، بمباران کره‌ شمالی در جنگ کره بود، و فقدان، فراموشی امریکایی. جمهوریِ دموکراتیکِ خلقِ کره (DPRL)  کشوری است با یادواره‌ای سوخته در ذهن. احتمالاً «تاریخ»، آن لغتِ نایاب در ذهن امریکایی‌ست که به گذشته‌ای محو و نامربوط ارجاع دارد. خودتان را یک شهروند کره‌ شمالی در نظربیشتر بخوانید
ترجمه و تلخیص: علیرضا عامری :   آنگاه که تصویرهای زمان حال تغییر نیافتند، تصویرهای گذشته را تغییر بده. (کریس مارکر، بی‌آفتاب) از دیدگاه بنیامین، بن فکنیِ (deconstruction) یک ایده‌ی همگانی در باب تاریخ، از مجرای واکاوی عناصر حماسی آن، کنشی سیاسی است. طبق نظر او، این به معنی حرکت از مقوله‌های تاریخیِ تفکر به سمت مقوله‌های سیاسی آن است. تاریخ همگانی، یک روایت خطی تلقی می‌شود که واقعیت را «همان گونه که بوده» ترسیم می‌کند و به بیان دیگر پیوندی محاکات‌گونه میان واقعیت و بازنمود آن سامان می‌دهد. طرحبیشتر بخوانید
۷۲-۸۸
ترجمه: زهرا پورنیک‌صفت : سخن مترجم: علاقه‌ی وافر کریس مارکر به فناوری‌ دیجیتال سبب‌ شد تا در کارنامه‌ی حرفه‌ای خود دو اثر با نام‌های Level Five و Immemory را به ثبت برساند. Immemory که به پیشنهاد دوست و همراه همیشگی‌ام دکتر علیرضا عامری برگردان آن را «آشوبکده‌ی خاطره» آورده‌ام، مستندی است در قالب یک سی‌دی چند‌رسانه‌ای که مارکر در آن به بازتعریف و ارائه‌ی انگاره‌ی شخصی‌اش درباره‌ی خاطره، این مفهوم رمزآلود و نابسوده، می‌پردازد. او این‌گونه می‌پندارد که به هنر خاطرات می‌باید از چارچوب جغرافیا نگریست، نه تاریخ. مارکر دربیشتر بخوانید
۷۲-۹۰
فیوژن یا همجوشی نام بخشی است که از این پس گاه‌گداری در ادبیات و سینما سرو‌کله‌اش پیدا می‌شود. این بخش نوعی آنتولوژی یا گزیده‌شناسیِ سینمایی خواهد بود که بناست در آن بر اساس پیوند هنر هفتم و هنرهای دیگر (ادبیات، موسیقی، نقاشی و…) برای آثار متعددی پرونده‌سازی شود. آنچه فرآیند فیوژن را پیش می‌برد تنها تمایلات خوره سینمامحورانه خواهد بود و بس. شانزدهمین شماره فیوژن پرونده‌ای است درباره سرگذشت دو تن از مخوف‌ترین گانگسترها که در دهه‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۰ می‌زیسته‌اند. نیازی به توضیح نیست که شخصیت‌های متناقض و پیچیدهبیشتر بخوانید
۷۲-۹۱
حامد عزیزیان : -«دوستانم منو بن صدا می‌زنن، غریبه‌ها می‌گن آقای سیگل و اونهایی که ازشون خوشم نمی‌آد به من می‌گن باگزی… ما  (گانگسترها) همدیگه رو می‌کشیم.»   بنجامین سیگل از سال‌های پرشور دهه ۱۹۲۰ که پای گانگسترها به سینما باز شد تا به امروز، زندگی پرماجرای آنان همواره از موضوعات بسیار وسوسه‌کننده برای نویسندگان و سینماگران بوده است. گانگسترهای مشهور از نلسون بچه‌صورت تا آل کاپون، لاکی لوچیانو، جک لگز دایموند، داچ شولتز و… همگی دارای شخصیت‌هایی متناقض بوده و در مواردی ذهنی خلاق و پیچیده داشته‌اند. پیچیدگی شخصیتبیشتر بخوانید
۷۲-۹۸
حمید باقری: «تنها نفرت، این شهسوار بدترین اسب‌های جهان، زمان قصه‌ها را درمی‌نوردد و به مقصد می‌رسد.» (اریش فرید) «بیلی باتگیت» فیلمی به کارگردانی «رابرت بنتون»۱ و اقتباسی از داستان بلندی به همین نام از داستان‌نویس معروف امریکایی «ای.آل. دکتروف» است.۲ فیلم در سال ۱۹۹۱ اکران شد و «نیکول کیدمن» نامزد بهترین بازیگر نقش مکمل زن از جوایز گلدن‌گلاب می‌شود. قصد مقایسه رمان و فیلم و چگونگی و میزان وفاداربودن یا نبودن کارگردان و فیلمنامه‌نویس نسبت به داستان را در این نوشته نداریم و سعی می‌کنیم تنها به فیلم بهبیشتر بخوانید