شماره های فصل نامه

26-44
مهدي پارسا طنز تشکيل‌دهنده‌ي فيلم‌هاي تاتي، به ويژه Play time (زنگ تفريح) که از نظر من بهترين فيلم اوست، ترکيبي از امور بسيار روزمره‌ي زندگي است: نشستن روي صندلي‌اي که نرم است و وقتي رويش مي‌نشينيم، خروج هوا از آن صدايي ايجاد مي‌کند؛ صداي ساختگي گوينده‌ي فرودگاه؛ و مشکلات روزمره‌اي که معمولاً در يک رستوران اتفاق مي‌افتند. فيلم از همين وقايع ساده تشکيل شده است. داستاني جذاب اين وقايع را به هم متصل نمي‌کند. وقايع کوچک است که فيلم را پيش مي‌‍‌‌‌‌برد؛ قصه‌اي براي تعريف کردن وجود ندارد. يا دربیشتر بخوانید
30-44
امين حامي‌خواه اگرقلمرو سينماي کميک تاکنون بخواهد استثنايي را بر تجربه خود از انعطاف‌پذيري با وضعيت در عين شکنندگي آن که منجر به توليد امر کميک مي‌شود بيابد بي‌ترديد بر ژست ژاک تاتي مي‌تواند تاکيد کند. مردي ميانسال با قدي بلند و شلواري کوتاه و کلاه لبه‌دار که در برابر وضعيت و جهان پرتراکم پيرامون منطقي و شکيباست و در عين حال به طرز خنده‌داري مي‌خواهد تسلط خود را تا پايان دربرابر عدم تعادل زندگي شهري در نسبت‌اش با  ابزار‌هاي تکنيکي و مفهومي ‌چون فضا و ريتم  حفظ کند وبیشتر بخوانید
32-50
مسعود حقيقت‌ثابت مي‌گويند برف پانخورده وجود ندارد. همه کس، همه‌ي ماجراها را از سر گذرانده‌اند و همه‌ي قصه‌ها را گفته‌اند. هر متني ارجاعي به متني قديم است و هر روايتي، قصه‌اش را با ديگران سهيم. در اين ميان، آنچه رنگ تفارق مي‌زند به اين روايت‌ها و قصه‌ها، لحن و سبک راوي است. جهان‌بيني راوي در حکم منشوري است که قصه در گذار از آن، هر دم رنگي و شکلي ديگر مي‌پذيرد، گاه خشونت‌بار مي‌شود و گاهي عاشقانه، گاهي به تلخي تراژدي مي‌شود و گاه به شيريني کمدي، گاهي در آيندهبیشتر بخوانید
34-44
هوتن زنگنه‌پور ژان لوک گدار مي‌گويد: «تاتي اهل غربت و بيگانگي است.» اما گدار، متاثر از چپ‌هاي منتقد فرهنگ و مدرنيته (فرانکفورتي‌ها) چه ويژگي يا خصلتي براي اين بيگانگي و غربت در نظر دارد؟ بعيد است که بتوان اين گزاره را مستقيم و بي‌واسطه به «خودبيگانگي» مارکس مرتبط دانست -هرچند هم که اين ارتباط بي‌محل و بي‌دليل نباشد- و بعيد است که غربت فيلمساز ماي‌هاي عارفانه و نوستالژيک داشته باشد. نوستالژي هم اگر هست، به کلان‌روايت‌ها اشارت مي‌كند و نه خاطره‌ها و متن‌ها. تاتي آدم‌هايش را به نمايندگي از انسانبیشتر بخوانید
34-50
جاويد معظمي وقتي براي اولين بار فيلم «قلمرو طلوع ماه» را ديدم، قهرمان نوجوان فيلم «سم شاکوفسکي»، «مارک روتکو» نقاش آمريکايي روس تبار را در ذهنم زنده کرد. اين مقاله تلاشي است براي روشن کردن اين قرابت و کليد اصلي آن را بايد در عدم امکان فراروي و استعلا از قلمروهاي بسته دانست. مارک روتکو پيش از خودکشي‌اش قصد داشت تابلوهاي عظيمي براي رستوران لوکس «سيگرام» بکشد، اما در آن روزها مرگ مهمترين مسئله‌اي بود که با آن دست به گريبان بود. او مي‌خواست از هر امر فرمالي بگريزد تابیشتر بخوانید
36-50
مهدي اميدواري اسکورسيزي او را «اسکورسيزي جديد» خواند، و کيت بلانشت «دوريان گري1». القاب او جمع اضدادند، و همين‌است که سينماي وس اندرسن را نمي‌توان در يک گروه قرار داد. مواجهه من با اندرسن همواره با سوال‌هاي متعدد همراه است و با محورِ اين گزاره: چقدر بايد اين کمدين بي‌ژانر را جدي گرفت؟ سطور پيش‌رو تلاشي براي پاسخ به اين سوال است، با اين انتظار که دانستن اجزاي سينماي او راهي براي شناخت كليت سينمايش فراهم مي‌كند. کيچ2 آرتيست رنگ‌هاي تند «هتل بزرگ بوداپست» در کوهستاني که زرق و برقبیشتر بخوانید
36-44
مسعود حقيقت‌ثابت جنگجويي قرون وسطايي را تصور کنيد که پس از نبردي طولاني، سوار بر مرکب خسته‌اش، به سوي معشوق خويش بازمي‌گردد. او بايد براي وصال دلدار از هفت کوه و هفت دشت بگذرد. لب هر چشمه‌اي توقفي مي‌کند و آبي به سر و رويش مي‌زند، به هر دشتي که مي‌رسد، افسار اسبش را به درختي مي‌بندد و‌ يراق از خود برمي‌گيرد و لختي ميان علف‌ها مي‌آرامد. انگار حرکت جهان براي وي آرام گرفته و زمان برايش مفهومي‌ بي‌معناست. او ساعت و ثانيه نمي‌شناسد. واحد گذر زمان براي او، ازبیشتر بخوانید
39-50
سعيده طاهري و بابک کريمي شانتال آکرمن مرده؛ باورش سخت است. درست همين حالا به دوستي توضيح مي‌دادم که چقدر فيلمِ آخرِ او، «No Home Movie» را که هفته‌ي پيش در جشنواره‌ي فيلمِ نيويورک ديده بودم، دوست داشتم. بخشِ عمده‌ي فيلم مستندي است با پلان‌هايي از مادر فرتوت و سالخورده‌ي آکرمن که در آپارتمان تروتميزش پرسه مي‌زند، از اتاق‌هاي خانه و بالکن‌ِ خلوتِ آن. فيلم مجموعه گفت‌وگوهايي‌ است ميان شانتال و مادر، مادر و پرستارش، و مادر و خواهرش. شانتال هرازگاهي به خانه‌ي مادر مي‌آيد و پس از چندي، بازبیشتر بخوانید
40-50
محمدرضا شيخي آثار شانتال آکرمن هميشه اقتدار داشته‌اند و اين اقتدار تا آخرين اثر او «No Home Movie» همچنان ادامه داشته. و به قولِ مشهورِ سرژ دَنه که گفته «در سينما چيزي به اندازه‌ي پلان برايم مهم نبوده»، مي‌توان گفت اين اقتدار در حوزه‌ي پلان نصيبِ آکرمن شده است. کساني که چيز دندان‌گيري درباره‌ي آکرمن نمي‌دانند، اين‌ را دستِ‌کم مي‌دانند که او کسي است که روزي روزگاري، تنها در يک برداشتِ ثابت، زني را در حال پوست‌کندن چند سيب‌زميني به تصوير کشيده است. هرچند اين توصيفِ حالا کليشه‌اي شده، مختصربیشتر بخوانید
44-50
علي کرباسي ۱: جي. هوبرمن، ۲۹ مارس ۱۹۸۳ بالاخره بعد از مدت‌ها «ژان ديلمنِ» شانتال آکرمن در نيويورک براي پخش تجاري روي پرده  رفت. اندرو سَريس نقدي براي فيلم نخواهد نوشت و شک دارم که پالين کيل هم بنويسد. ولي حداقل کسي در «نيويورک تايمز» بايد فيلم را ببيند، اما در عين حال واقعاً جاي حيرت است اگر «تايم»، «نيوزويک» يا حتي مجله‌ي «نيو‌يورک» به خودشان زحمت بدهند تا کسي را براي بررسي اين شاهکار سال ۱۹۷۵ آکرمن بفرستند. اگر بخواهم صريح بگويم، «ژان ديلمن» فيلم بزرگي است؛ فيلمي‌ کهبیشتر بخوانید