یادی از یک دوستِ مترجمِ درگذشته

«حسین افشار»
چند روز پیش، در میانِ کاغذهایِ قدیمی، نُه برگ فتوکپی پیدا کردم: داستان کوتاهِ زیبایی از نویسندۀ ایتالیایی ایتالو کالوینو، با ترجمۀ دوستِ ازدنیارفته‌ام حسین افشار. فکر می‌کنم در آخرین دیدارمان -‌در آخرین سفرم به ایران‌- روزی، این ترجمه را همراه یکی دو کتابش داده باشد به من.
حسین افشار استاد علوم سیاسی در دانشگاه علامه طباطبایی بود که ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۰، در ۶۴سالگی، از دنیا رفت. حدود بیست‌سالی می‌شد که به سرطان معده مبتلا شده بود. بیست سال با مرگ جنگید و در تمام آن مدت، از کار و تلاش دست نکشید.
با حسین من از طریقِ برادر بزرگ‌ترش علی آشنا شدم. رفت‌و‌آمد خانوادگی و والیبال‌بازی‌هایِ عصر جمعه در یکی دو سال پیش و پس از انقلاب، آشنایی ما را به دوستی بدل کرد.
حسین در آلمان و ایتالیا درس خوانده بود و دکترای علوم سیاسی داشت. از فعالان کنفدراسیون محصلان و دانشجویان ایرانی در خارج از کشور بود. با همسر ایتالیایی‌اش بیچه و دختر کوچکشان سارا (که همسن‌و‌سال پسر من روزبه بود)، به ایران بازگشت. بیچه زنِ آگاه و هوشمندی بود و ادبیات جهان را خوب می‌شناخت و یکی دو سالی هم در دانشگاه -‌اگر اشتباه نکنم‌- ادبیات انگلیسی درس می‌داد. دانشگاه‌ها که بسته شد، بیچه و سارا به ایتالیا برگشتند و حسین در ایران ماند. (همان یازده سال پیش بود که از حسین شنیدم بیچه به بیماری سرطان درگذشته و سارا هم پزشک شده است و در ایتالیا زندگی می‌کند).

نظر‌ دهی مسدود شده است.