۷۳-۱۴۳

گیوتین چشم به راه

اوژن شاوت – ترجمه: قاسم صنعوی:

ماجرا در ولایات، در یکی از شهرهای جنوب می‌گذرد.

یکی از کارمندان استانداری به عضویت هیات منصفه منصوب شده است.

در جلسه دادگاه، مردی متهم به ارتکاب هفده قتل، بدون در نظر‌گرفتن مختصر شکستن درها و پنجره‌ها و دزدی، محاکمه می‌شود.

به مرگ محکوم شده است.

کارمند هنگامی که به خانه برمی‌گردد با خودش می‌گوید:

«فرصتی عالی است تا پاسخ تمام شام‌های خوبی را که به آنها دعوت شده‌ام، بدهم.»

به همین جهت، موقعش که می‌شود، به دوستانش می‌نویسد:

«روز پنجشنبه سن ‌‌فار۲ را تسلیم گیوتین می‌کنیم: بنابراین بیایید و از من بخواهید با هم ناهار بخوریم. من سه پنجره مشرف به محل اعدام و یک آشپز کم‌نظیر دارم. به حدی که کمی بخندیم خواهیم دید.»

****

در روز معهود، تمام دوستان سر قرار دیدار با کارمند حاضر می‌شوند، و کارمند، رئیس اداره‌اش را هم که فردی مقتدر و حامی او است دعوت می‌کند.

چون از پنجاه سال پیش در شهر دیگر هیچ اعدامی در ملأعام صورت نگرفته، غافل مانده‌اند و ماموران اعدام را فرانخوانده‌اند.

جلاد، پیرمرد رنجوری است.

دستیار اولش از این دنیا رفته است.

دستیار دوم از بستر بیماری درازمدتی که رمق به‌ تنش نگذاشته، تازه برخاسته است.

اگر مرد محکوم، که برای خودش هرکولی است، کمی حسن نیت از خودش نشان ندهد، عدالت انسان‌ها به‌دشواری ارضا خواهد شد.

هنگامی که مهمانان سرگرم خوردن دسر هستند، این خبر مهیب از زندان می‌رسد:

«سن فار نمی‌خواهد بگذارد که اذیتش کنند.»

مهمانان که نومید شده‌اند، یکصدا فریاد می‌زنند:

«جشن کوچکمان خراب شد! به امید هیچ چیز نمی‌توان ماند.»

رئیس اداره هم ابروها را درهم می‌کند.

 

نظر‌ دهی مسدود شده است.