all-gray-62-36

گپ‌و‌گفت سینا دادخواه و بهنام بهزادی درباره کتاب «با آخرین نفس‌هایم» بونوئل‌: چاپ نخست

سینا دادخواه
هنوز برای من اینکه چطور یک فیلم یا یک کتاب، به خاطره‌ی نسل‌ها تبدیل می‌شود و سری تو سرهای تاریخ‌ها درمی‌آورد، از شگفت‌انگیزترین پدیده‌هاست. و همیشه پیش‌فرضم این بوده که لابد «حکمتی» دارد این فعل‌وانفعال پیچیده. جایی باید یک اتصال کوتاه میان گفتار آن فیلم و کتاب با روح زمانه، با اینجا و اکنون و سیل اتفاقات ریز و درشت، برقرار شود. و راستی وقتی به فهر‌ست تصادفی و گاه بی‌ربط فیلم‌هایی نگاهی می‌اندازیم که به یکباره فراگیر و محبوب شده‌اند، آمده‌اند و رفته‌اند و جز در چند ذهن بیش‌فعال که حال‌وحوصله‌ی مرور و ثبت‌و‌ضبط‌شان را دارند، اثری بر جای نگذاشته‌اند، درگیر چه احساساتی می‌شویم؟ دهه‌ی هشتاد است و فیلم‌هایی همچون «شب‌های روشن»، «علی سنتوری» و «درباره‌ی الی». و چند رمان که خودتان لابد خوانده‌اید و می‌دانید. اما دهه‌ی هفتاد چه؟ از آغاز دهه، وقتی پرس‌وجو می‌کنی، شکار‌های بهتری صید می‌‌شود. فیلم‌های «زنانه» مهرجویی. چند رمان فارسی -عامه‌پسند مثل بامداد خمار و «عمیق» مثل شرق بنفشه- و از همه مهم‌تر چندین کتاب ترجمه. دهه‌ی کشف میلان کوندرا است و جاودانگی را خواندن و بار هستی را سبک‌کردن. سال‌های از برکردن منظومه‌ی «ابر شلوارپوش» است. شوروی در آغاز دهه، سرانجام ریق رحمت را سر می‌کشد و جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کند و خلق‌الله مومن به آرمان‌های «چپی» را به زور منقاش هم شده، وادار به بازاندیشی در ارکان و آرمان‌ها. بازار ندامت‌نامه‌ها و افشاگری‌های مظالم بلوک ‌شرق داغ است، اما مخاطب این دست کتاب‌ها در دهه‌ی هفتاد به سن میانسالی رسیده‌اند؛ جوانی‌شان را پا در جاده‌های ناهموار ضدامپریالیسم گذاشته‌اند و حالا لازم است دستی به سروگوش افکارشان بکشند. این از میانسال‌ها و پیرها. اما جوان‌ها چه؟ آنها چه می‌خوانند؟ بیم‌ها و امیدهاشان را به کدام نخل آرزوها می‌بندند؟ اگر شوروی سقوط کرده و زندگی شهری در سال‌های پس از جنگ تعریف دیگری یافته و خیابان‌های شهر کمتر شاهد مراسم تشییع پیکر شهداست.

نظر‌ دهی مسدود شده است.