۷۰-۲۰۶

گزیده‌ای از مقاله هنر جنایت و مکافات / طراحی رمان جنایت و مکافات

ویکتور تراس – ترجمه: بهار احمدی‌فرد :

یک اثر ادبی ممکن است به طرق گوناگون به مذاق ما خوش بیاید- مضمون، سوژه، ساختار، کاراکتر. اما حضور هنر عاملی است که بیش از همه جذبمان می‌کند. پیشگاه هنر در جنایت و مکافات است که ما را سخت تکان می‌دهد، نه قصه جنایت راسکولنیکوف.

بوریس پاسترناک، دکتر ژیواگو

داستایوسکی استاد مونتاژ است و با چیره‌دستی درزهایی را مستور می‌کند که در اتصال مضمون‌ها، ژانرها و سبک‌های متمایز رمان پیش می‌آید. دوئل اومانیسم الحادی نیچه‌ای راسکولنیکوف علیه باور مذهبی سونیا دستمایه یک درام دینی اعلاست. سرگذشت تلخ خانواده مارملادوف مصداق ناتورالیسمی از‌ رده‌خارج است. ماجرای سویدریگایلف ملودرامی است با طعم وحشت گوتیک. چه عنوان دیگری می‌توان بر این گذاشت: «هرگز زن را این‌قدر زیبا ندیده بود. وقتی هفت‌تیر را بالا آورد، شرار چشمانش مرد را سوزاند، قلب سویدریگایلف تیر کشید.»

قصه سویدریگایلف با قصه خانم راسکولنیکوف (مادر) و دخترش دونیا، سردستی آمیخته شده است (دوشیزه راسکولنیکوف قرار است به کدام کودکان تدریس کند؟) در این قصه، شبح یک نوول بریتانیایی را می‌توان تشخیص داد: معلم سرخانه پاک‌دامن اما تهیدست و صاحب‌خانه هرزه/مرموز. لوژین، وکیل پکسنیفی‌وار (یکی از کاراکترهای رمان مارتین چوزلویت، نوشته چارلز دیکنز) که در آغاز رمان، نامزد دونیا است، وجه دیکنزی به داستان معلم سرخانه می‌افزاید. ژانر کارآگاهی با حضور سربازرس پروفیری پترویچ به جنایت و مکافات وارد می‌شود. واقعیت آن است که پلات نیازی به کارآگاه ندارد. زیرا اولاً می‌دانیم مجرم کیست، در ثانی مجرم با پای خود تسلیم می‌شود و در این تصمیم، خواست سونیا از وعده تخفیف مجازات پترویچ به‌مراتب موثرتر است.

جای‌جای رمان پر است از تکه‌پاره‌هایی از گفت‌وگوهای فلسفی، سفسطه و پند و اندرز که تقریباً جملگی حاوی اشاراتی به جنگ و جدل‌های ایدئولوژیک دهه ۱۸۶۰ هستند. عناصر هجوآمیز هم در تمام متن دیده می‌شود، گاهی با نیت قبلی («سوسیالیسم» لبزیاتنیکف، در هیئتِ کاراکتری مضحک ارائه می‌شود) و گاه مطلقاً بی‌مورد: همان «قطب‌های داستایوسکی» کاملاً آشنا، آتش‌نشان یهودی، آلمانی ناخوشایند (البته)، زنان صاحب‌خانه، مادام‌ها و دلالان محبت.

جنایت و مکافات هم مانند اکثر رمان‌های داستایوسکی داستانی است روان‌شناسانه و ایدئولوژیک. کنش در سه سطح بسط می‌یابد؛ گاهی به‌صراحت و گاهی ضمنی: کنش جسمی و گفتمان شفاهی، کنش سازوکار ذهن کاراکتر، کنش استدلال فلسفی.

رمان جنایت و مکافات به‌رغم الحاقیات مازاد متنوع، رمانی نظری (انتقادی) از نوع دراماتیک است و یک مسئله محوری مشخص دارد: مضمونی قدیمی: «بیشترین خیر چیست؟» این مسئله در سطح اگزیستانسیالیسم در مواجهه‌های رمان مشهود است: مسیحیت راسخ سونیا مارملادوف، تواضع حقیرانه و لذت‎جویی نفسانی سویدریگایلف؛ اخلاقیات فایده‌گرای بنتامی لوژین، پوزیتیویسم سوسیالیستی لبزیاتنیکوف و البته تلقی راسکولنیکوف که باور دارد بیشترین قدرت، بیشترین خیر است.

نظر‌ دهی مسدود شده است.