۷۱-۱۷۸

کاسه‌ی زائر (موراندی)

فیلیپ ژاکوته – ترجمه‌: ناصر نبوی :

 

«شاعر پیش نقاش چه می‌کند؟ تر و تازه‌کردن فکرهایش.» (ژرژ پروس)

مقدمه: جورجو موراندی (۱۹۶۴‌-‌۱۸۹۰) نقاش و طراح ایتالیایی از رازآمیزترین چهره‌های هنر مدرن است، هم در زندگی و هم در آثار. رازآمیز‌بودن زندگیِ او بیش از هر چیز در حاشیه‌نشینی‌ای ریشه دارد که عمده‌ی فعالیتش را منحصر کرد به آفرینشگری درون آتلیه از سویی و آموزش طراحی به دانش‌آموزان مدارس و دانشجویان آکادمیِ هنرهای زیبای بولونیا از سوی دیگر. رازآمیز‌بودن آثار او اما خصلتی غریب‌تر دارد. گرچه طبیعت بیجان‌های موراندی را دنباله‌ی کوشش‌های پل سزان در رسیدن به فرم‌ ناب دانسته‌اند، نزد او ثمره‌ی این تلاش رنگ و بویی دیگر گرفته. پرده‌ای از رمز و راز نقاشی‌های او را پوشانده که در قالب این سوال ذهن مخاطب را درگیر می‌کند: «چرا این همه کاسه و کوزه و جعبه و تنگ و بطری؟» به واقع، موراندی سالیان سال جز همین چند قلم -که اشیای ابدیِ آتلیه‌اش بودند- چیز دیگری نکشید؛ انگار اساساً چیز دیگری وجود نداشت و این اشیای ساده بنا بود کل هستی را در خود به نمایش بگذارند.

فیلیپ ژاکوته (متولد ۱۹۲۵) شاعر سوئیسی از جمله‌ شاعرانی است که جادوی هنر موراندی مسحورشان کرده۱ به طلسمی چنان نیرومند که گرچه به خلاف‌آمد عادت ادیبان فرانسوی‌زبان زمانی با خود عهد کرده بود درباره‌ی هیچ نقاش و هیچ نقاشی‌ای ننویسد، عاقبت در برابر وسوسه‌ی رمزگشایی از این آثار و این زندگی نتوانست مقاومت کند، عهد خود را شکست و دست به قلم برد تا حاصل جستاری بشود به نام کاسه‌ی زائر (موراندی).

متن پیش رو -که برگردان فارسیِ پاره‌های نخست همین جستار است- می‌تواند برای علاقه‌مندان به نوشتن درباره‌ی نقاشی و نقاشان نمونه‌ای باشد از مواجهه‌ی خلاقانه با اثر هنری و زندگیِ هنرمند، مواجهه‌ای سرشار از پرسشگری و ژرف‌بینی و باریک‌اندیشی. این متن، گذشته از اینکه نمونه‌ای است تمام‌عیار از اکفراسیس، به سبب ساختار پاره‌پاره‌اش نیز در‌خور توجه است، ساختاری که به نوشته ظاهری مردد و فروتن بخشیده و به نویسنده شکل و شمایل یک زائر، زائری در‌به‌در و کاسه‌به‌دست…

در برابر آثار این نقاش که در پاره‌هایی تک‌افتاده دیده‌ام و بلکه در برابر شماری مجموعه‌ها: خلجانی و سپس حیرتی پیرامون خود این خلجان، خلجانی و حیرتی بس قریب به آنچه در عالم طبیعت یک باغ، یک مرغزار و یک دامنه‌ قادر بودند در من برانگیزند، که از سکوی آنها بیش‌و‌کم به ‌جد کوشیده‌ام واژه‌هایی بیابم تا خود را در آنها بازیابم. زیرا در این و آن دیدار، ساده‌دلانه به معمایی بر‌می‌خوردم: چرا و چگونه این دیدارها تا این حد تکان‌دهنده‌اند؟

با موراندی دغدغه‌ی به‌واژه‌برگرداندن شیئی که احساس مرا برانگیخته به‌یقین رهایم می‌کند: خود را به سختی نمی‌اندازم تا با واژه از نو بسازم آثاری را که می‌توان برای دیدنشان به جاهایی رفت که هستند یا به سراغ کتاب‌ها‌یی که در آنها تکثیر شده‌اند. بنا نیست این اشعار منقش را با شعری مکتوب مضاعف کنم. می‌ماند بخش دیگرِ تکلیف: کوشش برای فهمیدنِ هم علل و هم معنای این خلجان (به قدر کافی ژرف و پایدار تا کار به دشواری‌اش بیارزد)، کوشش برای تقرب به معما.

زیرا معما هست؛ که مرا صلا می‌دهد همان قدر که با من می‌ستیزد، مانند معمای گلِ به یا معمای علف مرغزار.

نظر‌ دهی مسدود شده است.