۷۲-۲۳۸

پنجاه سال درنگ شاعرانه در گفت‌وگو با حسن عالیزاده / مرگ را فریب می‌دهم

لادن نیکنام، نیلوفر نیاورانی:

«آزادی» در اجرای شعر‌، اصلی‌ترین ویژگی شعر «حسن عالیزاده» بوده و هست. به همین دلیل بر آن شدیم که آرا و نظرات او را در باب شعر و مسیری که طی کرده است بشنویم. شاعری که در تمام طول کار شاعری تن به گفت‌و‌گو نداده است و شعرهایش همیشه راه خود را باز کرده‌اند. شاعر بارها از تمامیت ناخودآگاه و رویاوار‌بودن ماهیت شعر در مدتی که مشغول گفت‌و‌گو بودیم سخن گفت. از اهمیت کشف و شهود. درنگ و تامل. شناخت و معرفت. مطالعه‌ی متون کهن. ارزش هر واژه و ایجاز و لذت نوشتن و خواندن. و مهم‌تر از همه دانستیم که شعر حاصلِ کشف یک تکه از ناخودآگاهِ ماست. و هر‌گاه به سطحِ آگاهی برسیم و مهندسی‌اش کنیم لذتِ کشف را فدای فرمی نامعلوم کرده‌ایم. شعر از جایی وارد ذهن می‌شود که نمی‌دانیم کجاست. از واقعیت تغذیه می‌شود ولی اتفاقی‌ست زبانی در ساحتِ فراواقعیت. شاعر در جهانی که خود مسافرِ آن است زندگی می‌کند. چنین زیستن، سخت، ساده می‌نماید و «حسن عالیزاده» نمادِ زیستن در فضای شعر است. چنان ساده از دشواری‌های راه گفت که باور کردیم می‌شود شاعری را تجربه کنیم. و بعد یادمان آمد آن سطر درخشان حضرت حافظ را:

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود لیک به خون جگر شود

***

* در شعرهایتان، تصویر، به شکل برجسته‌ای نقش محوری‌ دارد شعرها با تصویر به سراغ شما می‌آید یا یک مفهومی از قبل وجود دارد و بعد تصویری در خدمت آن مفهوم می‌آید؟

هیچ وقت برایم پیش نیامده که قبلاً فکر کنم که الان چه شعری می‌خواهم بگویم و چه مفهومی را می‌خواهم تصویر کنم. مصرع اول که می‌آمد می‌نشستم پشت همین تایپ. خودم هم نمی‌دانستم که شعر کجا می‌رود. برای خودم هم رمز‌و‌راز داشت. باید کشف می‌کردم.

* سطر اول از کجا می‌آید؟

گاه یک تصویر یا یک قطعه موسیقی یا حرف مهملی در کوچه، انگیزه‌ی سرودن شعر می‌شد. مثلاً تصویری دیدم از «دن ژوان» که بی‌هوش افتاده بود روی ماسه‌ها که شباهت می‌برد با کسی که می‌شناختم. از این شباهت یکه خوردم. داشتم با خودم زمزمه می‌کردم «نه! وانمی‌گذارمت اینجا/ می‌دانم» که نشستم و شعر «مرگ/ دن ژوان» را نوشتم. روح ناگزیر باید جسمی چنان زیبا را رها کند برود، دن ژوان را که شور حیات بود و آن ماجراها. روح همچنان که دور می‌شود می‌گوید «دیگر از آن من نیست زیبایی‌اش/ ای باد!/ زیبایی‌اش دیگر از آن کسی نیست/ و از آن تو نیز/ لرزان که می‌دمی تا پف دهی به موهایش» بند آخر شعر خطاب دن ژوان است به روح پرنده‌ی عطر‌گردان!… .

نظر‌ دهی مسدود شده است.