۶۶-Hadadi
محمود حدادی: ای شوق شاعرانه، صداهای شبانه را برای من باز بشمار، آن صداها را که به گوش این خسته‌ی ‌بیدار راه می‌یابند!   «نخست عوعوی آشنای سگ نگهبان! سپس زنگ پاس‌شمار ساعت پس آن‌گاه گفت‌وگوی دو ماهیگیر، در ساحل. پس از آن؟ هیچ، مگر آن صداهای گنگ و وهم‌آگین سکوت ناشکسته، همچون نفس‌های سینه‌ای جوان، یا زمزمه‌ی جویباری آرام، یا ضربه‌ی خفه‌ی پارو بر آب، و پس آن‌گاه، صدای از گوش پنهان‌مانده‌ی پای خواب.»بیشتر بخوانید
۶۶-Okhovat
هاینریش بُل / ترجمه: احمد اخوت : مقدمه‌ای از مترجم – احمد گلچین‌معانی (۱۳۷۹-۱۲۹۵) ادیب و شاعر ایرانی شعری دارد با عنوان «ناو کوچک» که در مصراعی از آن می‌گوید: «داستانی بود، می‌خواندمش». داستانی را هم که می‌خوانید من بارها خوانده‌ام و هر بار چیز تازه‌ای در آن دیده‌ام. اثری است از هاینریش بُل (۱۹۸۵-۱۹۱۷ میلادی) نویسنده نام‌آشنای آلمانی که بسیاری از آثارش از جمله عقاید یک دلقک، آبروی از دست‌رفته کاترینا بلوم، نان آن سال‌ها، شبکه امنیتی، عکس دسته‌جمعی با بانو و‌… به فارسی ترجمه شده است. ظاهراً اولین اثریبیشتر بخوانید
logo-2
محمود حدادی یک به راستی که! من در روزگاری تیره زندگی می‌کنم. سخن صادقانه بلاهت است، و پیشانی بی‌آژنگ نشان بی‌دردی. کسی که می‌خندد، تنها از آن‌روست که خبر هولناک را هنوز نشنیده است. چه زمانه‌ای که در آن سخن از درخت، جنایت است، از آن که سکوت بر بسی پلیدی در خود دارد. آیا بر آن که آن جا -بی‌دغدغه‌ای- به آن سوی خیابان می‌رود، یاران گرفتارش را دیگر هرگز دسترس نخواهد بود؟بیشتر بخوانید
all-g2-150
احمد اخوت پیشگفتار مترجم داستانی که می‌خوانید، اثر لوسیا برلین، (Lucia Berlin) (2004) نویسنده امریکایی است که ظاهراً این اولین داستانی است که از او به فارسی ترجمه می‌شود و خوشحالم که این نویسنده قَدَر را به شما معرفی می‌کنم. کار نویسندگی برلین فقط داستان کوتاه بود و او هرگز وسوسه نشد که رمان هم بنویسد. او در دوران نویسندگی‌اش هفتادوهفت داستان نوشت که بیشتر اینها خویشداستان‌اند (Autofiction)، یعنی داستانی درباره زندگی‌خود (نویسنده). اینجا او، راوی و شخصیت اول داستان یکی هستند. حال و فضای بعضی از داستان‌های برلین شباهتبیشتر بخوانید
all-g2-154
محمد بهارلو غذا‌خوری بزرگی که توش پا گذاشتیم خلوت بود و سقف بلندِ تیرریزی داشت از چوبِ سپیدارِ نتراشیده و رنگ‌نخورده. تو دیوارۀ تهِ غذاخوری اجاق کوچکی زده بودند که کُندۀ نیم‌سوزی توش دود می‌کرد. پشت میزی، روبه‌روی در، نشستیم. از دریچۀ آن‌طرف پیش‌خان، که به آشپزخانه باز می‌شد، بوی ماهی سرخ‌کرده می‌آمد. از دم‌صبح ‌یک‌ریز برف می‌بارید. پیرمردی که دو میز آن‌طرف‌تر نشسته بود و روزنامه‌ای کنار دستش بود گفت: واسه سفارش‌ غذا اول باید به کدام یکی نگاه ‌کرد؟ باریک و خشکیده‌ بود با یقۀ بلندِ آهارزده وبیشتر بخوانید
۶۰-gray-114
احمد اخوت داستانی با دو مقدمه داستانی را که می‌خوانید دو مقدمه دارد: دومی را نویسنده نوشته که جزو داستان است و اولی را من (مترجم داستان) دارم می‌نویسم که هرچند جزیی از داستان نیست ولی شاید یکی دو نکته را روشن کند و اینکه چرا من این داستان را برای این شماره سینما و ادبیات انتخاب و ترجمه کردم. ریچارد براتیگان (۱۹۸۴-۱۹۳۵) شاعر و نویسنده امریکایی در کشور ما معروف‌تر از آن است که به معرفی نیاز داشته باشد. بیشتر آثارش ترجمه و انتشار یافته‌اند. آن یکی دو تابیشتر بخوانید
۶۰-gray-114
: احمد اخوت داستانی با دو مقدمه داستانی را که می‌خوانید دو مقدمه دارد: دومی را نویسنده نوشته که جزو داستان است و اولی را من (مترجم داستان) دارم می‌نویسم که هرچند جزیی از داستان نیست ولی شاید یکی دو نکته را روشن کند و اینکه چرا من این داستان را برای این شماره سینما و ادبیات انتخاب و ترجمه کردم. ریچارد براتیگان (۱۹۸۴-۱۹۳۵) شاعر و نویسنده امریکایی در کشور ما معروف‌تر از آن است که به معرفی نیاز داشته باشد. بیشتر آثارش ترجمه و انتشار یافته‌اند. آن یکی دوبیشتر بخوانید
۱۸۴--۵۹-
جمال میرصادقی «در زندگی زخم‌هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.» (صادق هدایت) احساس گرسنگی بی‌موقعی به سراغش آمده، غذا خورده بود و خوابش برده بود. با اندوهی عمیق بیدار شده بود، انگار که به او گفته باشند بیماری بی‌درمانی دارد، انگار خبر مرگ عزیزی را شنیده باشد… ‌غلتی زد و به پنجره نگاه کرد. صبح شده بود؟ نگاهش چرخید روی ساعت دیواری. خورشید داشت غروب می‌کرد. تکه‌تکه ابرهای خاکستری از گوشۀ آسمان بالا می‌آمد. سیاهی داشت پر‌رنگ‌تر می‌شد. سر‌وصدای مهمان‌هایی که داشتند خداحافظیبیشتر بخوانید