47-26

وهم شاعرانه معرفت عرفان و سينماي آرونوفسکي؛ انگاشت‌ها و برداشت‌ها

هوتن زنگنه‌پور

آفتاب معرفت را نقل نيست/مشرق او غير جان و عقل نيست

خاصه خورشيد کمالي کان سريست/ روز و شب کردار او روشن‌گريست

مطلع شمس آي گر اسکندري/ بعد از آن هرجا روي نيکو فري1

فيلم عرفاني چيست؟ هنر عارفانه کدام است؟ از روزگار اومانيست‌هاي ايتاليايي، و بعد از آن هجوم افکار پوزيتيويستي و خردباورانه‌ي سال‌هاي پس از رنسانس، کشف حقيقت، حقيقت والا، يا آن چيزي که از نظر کانت مورد استعلايي نام گرفته بود معيارها و امکاناتي داشت در حد و اندازه انسان. رسيدن به امر والا، خود بازنمود معرفت بود، معرفت خود سوژه‌اي که از فراز انسان به انسان مي‌نگريست، انگار انسان در گذر سال‌ها، خود «ابژه‌ي» معرفت باشد؛ چنان که انسان‌ها آفريده‌هاي پروردگار. ساز و کار کسب معرفت، سلوک و فرآيند آگاهي و نيز رويکردهاي انتقادي تجربه‌گرايان به مذهب، همان مسيري را طي کرده است که «عارف» در گذر زمان طي کرده بود، يعني، در احتضار و معصوم، انسان را در مقابل کليسا و متعلقاتش قرار داده و او را مجري آگاهي کرده بود، تا جايي که انسان خود ارباب معرفت باشد.

پس عرفان، خود نه فلسفه بود و نه پاسخگو، که راهي بود براي کسب امکانات حقيقي شدن. در يک نظر، عارف به منتقد مذهب مي‌مانست، به يک عملگراي دل‌سوخته و زخم‌خورده از قالب‌هاي ايدئولوژيک. با اين رويکرد، رنسانس خود يک جريان عارفانه بود؛ نه اينقدر خام‌انديشانه که با انديشه‌هاي مذهبي ضديت داشت، که مبلغ و شارح پراتيک کسب معرفت بود. از اين منظر هر فلسفه‌اي که از دل رنسانس و تبعات آن برخاست نوعي جريان عرفاني محسوب مي‌شد، که حقيقت را مي‌خواست، که معرفت را مي‌جست. عرفان، حرکتي است مدون و تکويني، براي کشف حقيقت، و حقيقت، خود جاودانگي است. براي حقيقي شدن، يا به تعبيري، از اهالي حقيقت بودن بايد اکسيري داشت به نام جاودانگي. شايد رمان «همه مي‌ميرند» سيمون دوبوار، بعد از اديسه هومر از مهم‌ترين آثار ادبي‌اي باشد که بر موج عرفان سوار است: رايموندو فوسکا قهرمان رمان، با نوشيدن اکسير جاودانگي رويين‌تن مي‌شود و قرن‌ها زندگي مي‌کند. جاودانگي، خود حقيقت است: تجربه همزمان مرگ و زندگي، تجربه همزمان حرکت و ايستايي، و در يک کلام، ديالکتيک بودن/شدن. به بياني ديگر، عرفان مگر عملکردي نيست که بودن را به شدن دگرديس مي‌کند. آيا اين با انگاره‌هاي «زيست‌جهان» و «دازاين» مشابهت ندارد؟ عرفان روش است، فرآيند است و از بودن حذر مي‌کند؛ مدعي است مذهب بودن است، ادعا مي‌کند «شدن» جاودانگي است. هدف عرفان جاودانه کردن انسان است. همه آنچه در عرفان‌هاي محلي و قالب‌ريزي‌شده به دست ما رسيده است، رياضت‌ها و تمرکزها، چله‌نشيني‌ها و نذورات، همه و همه براي آنند که انسان را جاودانه کنند. نيرواناي بودا، امکان جاودانگي است، با همه رويکرد ستيزه‌جويانه‌اش نسبت به رنج. رنج، در بوديسم، گوهر «بودن» است، همچنان که در ساير اديان، اما «بي‌غمي» گوهر «شدن» است، بي‌دردي و بدون مرگ، تا شدن، تا ذات شدن.

نظر‌ دهی مسدود شده است.