Navid

وقتی سوار بر چرخ‌وفلک‌اند / نوشته‌ای برای فیلم «متری شیش‌و‌نیم»

 

سیدوحید نمازی:

فقط علی رستمی ملقب به ناصر خاکزاد فرزند رمضان لذت چرخ‌وفلک و پل‌زدن را درک می‌کرد، آن‌هم لخت و عاری از هر لباسی. همه‌چیز می‌چرخد و چرخ می‌خورد… رفته‌رفته بالا می‌رود و پایین می‌آید. آیا لذت دارد فقط یا رنج هم؟… تماشایش چطور؟

چرخ‌ها و چرخش‌ها و چرخنده‌های متری شیش‌و‌نیم، معتاد و غیر‌معتاد نیست، معتاد و خانواده معتاد هم نیست، معتاد و موادی و پلیس هم نیست… مواد و مواد‌کش و مواد‌ساز هم نیست. پس چه هست؟ … دست قدرت و دست غیر‌قدرت؛ دست رو و دست زیر؛ دست قانون و دست مقابل قانون. دست غیر‌قدرت گاهی خلاف هست و گاهی غیر‌خلاف؛ گاهی مصرف‌کننده هست و گاهی توزیع‌کننده و گاهی تولیدکننده.

متری شیش‌و‌نیم برخلاف تولیدات سینمایی پرشماری که به معضل مصرف و توزیع و تولید مواد و موجودات دخیل در این هیاهو می‌پردازند، قدرتی را که سکان‌دار برخورد با این معضلات هست هم سوار چرخ‌وفلکش می‌کند و فقط به قشر خاصی نمی‌پردازد. از اولین دیالوگ جدی و واضح فیلم که در اتومبیل پژو بین صمد (پیمان معادی) و حمید (هومن کیایی) و اشکانی (مازیار سیدی)، در برگشت از ماموریت شکل می‌گیرد، تکلیف درونمایه مرکزی فیلم تعیین می‌شود: چه کسی باید گاف‌های موجود در عملیات (پیداشدن مواد و نیافتن صاحب مواد) را گردن بگیرد؟ چه کسی برنده است و چه کسی تاوان می‌دهد؟ سلسله‌مراتب، پیشینه خانوادگی و درد اصلی آدم‌های اصلی هم نسبتاً معلوم می‌شود. گویی دیرزمانی است برای این پلیس‌های کارکشته، اهمیت مواد و معضل اعتیاد و نجات معتاد، جایش را با یافتن مواد و موفقیت در عملیات و تعیین رئیس عوض کرده و این موارد الان موضوعیت پیدا کرده‌اند؛ کما اینکه حمید -‌همکار صمد- در بازرسی خشونت‌آمیز خانه یک پخش‌کننده می‌گوید:

  • وایستیم خودش برگرده، شاید هم ما دست‌خالی برنگشتیم!

متری شیش‌و‌نیم به ‌رغم طولانی‌بودن نسبی‌اش (دو ساعت و ده دقیقه) و همچنین نداشتن داستان عاشقانه پررنگ و پرستاره‌ی زن و همچنین نداشتن خط پیچیده‌ی داستانی، به خاطر بازی‌های فهمیدنی و ریتم تند و نفسگیرش مخاطب خود را هرگز خسته و  ملول نمی‌کند و پا‌به‌پای‌خود پیش می‌برد.

بازیگران اصلی این فیلم عبارت‌اند از:

  • مصرف‌کننده
  • واسطه یا فروشنده خرد/ کلان
  • تولیدکننده
  • پلیس و دستگاه‌های روبه‌روی آن بازیگران بالا

تکلیف لحن و دید فیلم با گروه اول (مصرف‌کننده) مشخص است؛ نگاهی ترحم‌آمیز. اینها بی‌پناه‌ترین و مظلوم‌ترین گروه بزهکاران جامعه هستند که اتفاقاً با شدیدترین شدت عمل و خشونت رفتار می‌شوند و در وقت اسارت، موم و مطیع‌اند و حتی ته‌نشین اعتقادات را هم ناخودآگاه با فرستادن صلوات نشان می‌دهند. چه حاصل بازنمایی فیلم باشد، چه اثر به کار‌گرفتن معتادان واقعی، حس تماشاگر نسبت به این طبقه، سراسر سمپاتی هست و تأسف و گاهی خنده تلخ. تاأکید روایت هم ظاهراً این است که همه گروه‌های سنی و جنسی در این طبقه گنجانده شوند: زنان، دختران، پسران، کهنسالان و کودکان. کودکان و نگاه آنها و جنس معصومیتشان به‌هیچ‌عنوان نزد سعید روستایی مغفول نمی‌ماند، نه در این فیلم و نه در ابد و یک روز؛ اما در این فیلم، بازنمایی او از کودکان سوزاننده‌تر و عمیق‌تر و البته گاهی از قاب به در بود. پسر و دختر فروشنده‌ی مواد که همراه مادرشان به اداره بازجویی می‌آیند، پسر مرد فلج در سلول عمومی، فرزند به قتل‌رسیده حمید و برادرزاده ژیمناست ناصر خاکزاد. همگی اینها قربانیان این چرخ‌وفلک بودند؛ گاهی پدر و مادر از دست می‌دهند و گاهی از دست پدر و مادری می‌روند و گاهی حبس پدر را می‌خرند!

سکونتگاه آن دسته اول و بهتر بگوییم بیغوله‌شان در کمترین زمان و انرژی ممکن پاکسازی می‌شود و آن بیغوله حالا خالی از مواد و مواد‌کش، پس از تِرَک بک دوربین هومن بهمنش، ساختمان‌های بلند و خشن شهری را در پس‌زمینه‌ی خودش حالا بهتر نشان می‌دهد. به شهر بازمی‌گردیم… دسته دوم بازیگران به دام می‌افتند، دسته واسطه‌ها و فروشنده‌ها. اینها وسط‌اند و دربه‌در؛ نه نشئگی و خماری مواد را آن‌چنان می‌چشند و می‌کشند و نه سود و منفعت و حال تولیدکننده و آشپزخانه‌دار را.

دسته بعد از جنس ناصر خاکزاد است. اینجاست که لحن کلی اثر، دوگانه است و پیچیده و گاهی پادرهوا. در پله‌ی اول شخصیت‌پردازیِ ناصر یعنی از طریق نقل‌قول و توصیفات الهام -‌نامزد سابقش- (پریناز ایزدیار)، چهره‌ای شکل می‌گیرد که چندان به ناصر واقعی (نوید محمد‌زاده) شباهت ندارد:

سعی می‌کرد باشخصیت باشه اما نمیتونست…دست خودش نبود، بهش نمی اومد…استرس داشت همش…

ناصر از سویی موجبات بدبختی و فلاکت خیل عظیمی از مردم را فراهم کرده و از سوی دیگر پا می‌گذارد روی یکی از اصول مانیفست کاری‌اش یعنی آدم‌فروشی نکردن. چرا؟ چون ثابت کند که آن‌قدرها هم پست نیست که بچه بکشد؟! ناصر و برادرش -‌وحید- آشپزخانه می‌زنند و میلیاردی سود می‌کنند ولی وحید همچنان ماهی یک‌بار به محله قدیم بچگی‌شان در میدان زمزم می‌رود و سری به بدبخت بیچاره‌های آنجا می‌زند و بهشان رسیدگی هم می‌کند. اینجا تغایری نیست، کما اینکه همه می‌شناسیم افرادی را که حرام‌لقمه‌ترین‌هایند اما دست‌به‌خیر‌بودنشان تعطیلی‌بردار نیست! مشکل اینجاست که مقصود از روایت اینها در فیلم چیست؟ آیا باید با ناصر و هم‌قطارانش همدلی کنیم و اقداماتش و خودِ او را ماحصلِ جبر زمانه ببینیم؟ یا به او پوزخندی بزنیم که حالا چقدر هم طلبکار هست مردک!؟ یا همه اینها را نتیجه عملکرد سازوکارهای غلط دسته‌های بالاتر بدانیم؟ کدام‌یک؟

دسته آخر بازیگران این فیلم، پلیس است. ضعف‌های شخصیتی، هیولای بوروکراسی و کاغذبازی‌ها، فساد و ناکارآمدی، به تیزی هرچه‌تمام‌تر به نمایش درآمده. زندگی خصوصی صمد و همسرش در لبه پرتگاه قرار دارد و حلقه ازدواجش بسیار متزلزل در دستان صمد هنگام بازرسی خانه موادفروش بازی می‌کند و در هنگام بازجویی از الهام کاملاً به درمی‌آید و روی میز می‌نشیند؛ او و حمید هر دو داغدارند. به مدد طراحی صحنه فوق‌العاده فیلم وضع مذکور به‌خوبی بیانگر حالات می‌شود. از سبز کمرنگ و چرک میله‌ها و کمدهای پرونده‌هایی با فرمت کاملاً سنتی گرفته تا نورپردازی دلگیر و نمور اداره و زندان، همگی رمزگان‌هایی هستند که نشان از فشل‌بودن سیستم رسیدگی به وضع اعتیاد دارند. ناصر اما به فکر بیرون‌آمدن است و تجربه‌اش را با وحید در میان می‌گذارد:

  • قبل از دادگاه ارزون‌تر هم تموم میشه… قاضیه آمارش دراومد خلاف می‌‌کنه، بازخریدش کردند…

یعنی وقتی هم که ثابت شد فلان قاضی مرتکب خلاف شده، به‌جای محکومیت، فقط بازخرید شده است! «متری شیش‌و‌نیم» از دردی ناله می‌کند که گواه دست‌بسته‌بودن است، گواه آنکه هم متهم و هم مجری و هم قاضی می‌دانند که مواد مال پدر فلج است، اما به‌واسطه قانون باید برای پسر حکم صادر شود!

ولی در میان این‌همه بی‌نظمی، تماشاگر هنوز هم نمی‌داند تکلیف حسش با ناصر چیست! به قول خود ناصر، او با پنج سال خلاف طوری زندگی کرد که شاه نکرد! اما نامزدش معترف است که همیشه با کفش می‌خوابید و همه‌وقت استرس داشت؛ گاهی آن‌قدر پست است که حاضر است همه زیردستان و پخش‌کننده‌هایش را ببلعد تا لحظه‌ای بیرون از حبس باشد و گاهی آن‌قدر رقیق‌القلب که برای هم‌بندی‌های خود قرص جور می‌کند و دغدغه‌ی فرزندِ مرد فلج را دارد و بلند‌اندیشانه جوانان اطرافش را برای تحصیل به کانادا می‌فرستند. درست است… او ناصر است و یاری‌دهنده؛ او آب حیات موقت را از مستراح به سر و روی‌ هم‌بندی‌هایی می‌گیرد که خیلی‌هایشان را خود او به این حال درآورده؛ اما باز هم ناصر… باز هم او موقتاً حالشان را عوض کرد و چند دقیقه یا ثانیه‌ای روبه‌راهشان کرد.

نمی‌دانیم فضا و دکوپاژ سکانس اجرای حکم اعدام در آن شب غریب به معنای این است که ناصر و ناصرها نباید اعدام شوند و به یاریگری از جنس خود بپردازند و نگذارند تجربه کوچه‌های تنگ و کفن‌های متری شیش‌و‌نیم هزارتومانی تکرار شوند؟ یا مقصود دیگری در کار است. آیا صمد که از بالاترین نقطه با چهره‌ای سنگین و فکور و مغموم شاهد اجرای حکم است، به این می‌اندیشد که نباید این‌طور می‌شد؟ شاید او همه این اتفاقات را فقط در چند ثانیه خواب‌دیده… و ناگهان با ضربه‌ای به شیشه پرایدش در پشت چراغ‌قرمز از خواب پریده…شاید دیدگاه صمد هم تقریباً مثل ناصر شده: خرده‌پول و خرده‌حالِ موقتی به معتاد بی‌پناهِ بیچاره بدهد که فقط… برود؛ چراکه اگر به دنبال اینها بدود، ممکن است فقط موجب زنده‌به‌گورشدن آنها زیر خروارها خاک شود… .

شاید اگر ناصر پیام پیغام‌گیر تلفن منزلش را -‌صحبت برادرزاده‌اش درباره ادامه کلاس ژیمناستیک- می‌شنید خودکشی نمی‌کرد… اما حالا که توسط قدرت به حیات و زندگی‌اش بازگشت، دوباره بر چرخ‌وفلک سوار می‌شود. فلک و چرخی که گاهی به دست او دستبند می‌زند و گاهی به دست صمد و گاهی همه را در آشپزخانه مدفون می‌کند. همگی در این چرخ می‌چرخند و بالا و پایین می‌روند… مصرف‌کننده و توزیع‌کننده و تولیدکننده و پلیس و قاضی و… پس فقط علی رستمی ملقب به ناصر خاکزاد فرزند رمضان نیست که لذت یا زجر چرخ‌وفلک و پل‌زدن را، آن‌هم لخت و عاری از هر لباسی درک می‌کند… .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *