۶۷-۲۰۸

واریاسیون چشم‌زخم / نسبت کلمه-تصویر در لبریخته ۱۸۵ یدالله رویایی

پیام چمانی :

«لبریخته ۱۸۵»

چشمی در زخم

چشمی میان زخم

 

میان زخم، چشم میان بود

میان چشمی دیگر، زخم

چشمِ آدمیان بود

 

چشمی میان زخم

میان زخمی چشم

زخمی میان چشم

 

در لمس دو چیز

چیز سومی همیشه لمس می‌شود:

لمس!

 

«لبریخته ۱۸۵». با چهار بند -یک بند دو سطری و سه بند سه‌سطری- که با «چشم» آغاز می‌شود و با «لمس»، با آغاز لمس خاتمه می‌یابد. تمام شعر واریاسیونی از بر هم لغزیدن چشم‌ها و زخم‌ها است. این دو آن‌قدر بر هم می‌لغزند و یکدیگر را توامان، جذب و دفع می‌کنند که دست آخر، آن «چیز سوم» -‌لمس- سر برمی‌کند. سطر ششم، تکرار سطر دوم است: «چشمی میان زخم». «لبریخته ۱۸۵»، واریاسیونی از دوایر متحد‌المرکز است که به شیوه مالوف رویایی، در عین سادگی، مداراتش با مرکزها و نقطه مماس‌های پنهان و بی‌نشان در سطح‌هایی نامنظم فشرده می‌شوند و وجهی فضایی پیدا می‌کنند. با این همه، «لبریخته ۱۸۵» شأنی معماگونه نیز دارد. چه می‌شود که از میان چشم و زخم، لمس هویدا می‌شود؟ و چرا لمس، ماحصل لمس دو چیز است و دیگر خبری از «زخم» و «چشم» نیست. میان این همه «میان»‌های چشم و زخم چه رابطه‌ای برقرار می‌شود که در نهایت صدای شعر ما را فرامی‌خواند تا از چشم و زخم دست بکشیم و در لمس به موقف پایانی شعر برسیم.

«لبریخته ۱۸۵» برخلاف ظاهر ساده و کمینه‌گرایش ساختار پیچیده‌ای دارد. شبیه به کربن جدول تناوبی است که در پیوند با خودش گاه به شکل گرافیت و گاه به شکل الماس درمی‌آید. یک اتم در حالت‌هایی مختلف و بر حسب فشاری که به آن وارد می‌شود، مستعد آن می‌شود تا نرم‌ترین یا سخت‌ترین شیء جامد جهان باشد. پس با فرض اینکه شعر ساختاری واریاسیونی دارد، می‌توان آرایش کلمات را در کنار تک‌تک کلمات طوری پس و پیش کرد که راه رفته دوباره طی شود یا حداقل رد و قرینه‌ای پیدا کنیم که معلوم کند چطور چشم و زخم به لمس منجر می‌شود؟ در عین حال لازم است حواسمان باشد تا واریاسیون صرفاً به جلوه‌ی معما در نیاید. همان طور که گفتیم، شاعر سطرهای دوم و ششم شعر را عیناً تکرار کرده است: «چشمی میان زخم». هر چند با آنکه کلمات هیچ تغییری نکرده‌اند، نمی‌توانیم ادعا کنیم که این دو سطرِ ترجیع‌بند یا تکراری در انتهای زنجیره‌ای از کلمات یا تکرار سلسله‌ای از فعل و انفعالات نحوی است. «چشمی میان زخمِ» دوم، همان «چشم میان زخمِ» اول نیست. در خواندن رویایی از این -‌همان‌-گویی نباید ترسید. شعر هر قدر رازگونه‌تر، درنگ بر بدیهیات واجب‌تر. بند دوم شعر بین سطرهای مکرر فاصله انداخته است. با بند دوم شعر است که درمی‌یابیم با واریاسیونی از کلمات سروکار داریم. میان زخم اگر چشم باشد، در این صورت میان چشمی دیگر، زخم، چیزی نیست مگر چشم آدمیان. اما چشم و زخم هم صورت‌بندی دیگری نیز دارند: چشمْ‌زخم. در لبریخته ۱۸۵ خبری از کلمه «چشم‌زخم» نیست. انتظار مخاطب برای آنکه با چشم‌زخمی روبه‌رو شود، به هیچ جا نمی‌رسد. هر انتظاری بیهوده است. اساساً چشم‌زخم، نامنتظره است. علاوه بر این غرض از سرودن «لبریخته ۱۸۵»، فاصله‌انداختن در بین یا میان «چشمزخم» است. تا این فاصله شکل نگیرد، نه چشم، چشم می‌شود و نه زخم، زخم. سطرهای مکرر را دوباره بخوانیم: «چشمی میان زخم». از پژواک و طنین همین سه کلمه ساده و سرراست، وزنی عروضی نشت می‌کند: «چشمی میان زخم». «مفعول فاعلن». این سه کلمه، وزنی عروضی دارند و ندارند. وزن دارند اما وزن هنوز به بحر نینجامیده. بحر به ماورای بحار به دریایی دور قلب ماهیت یافته است. ولی اگر عجالتاً «مفعول فاعلن» را در آرایش سه کلمه «چشمی میان زخم»، وزن عروضی کلام تلقی کنیم، محقیم تا لااقل این دو سطر مکرر را بریده یا قطاعی از بحر مضارع قلمداد کنیم. بحر مضارع، این بحر سرشناس، طنین غزل‌های حافظ را به یاد می‌آورد: «مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن». فراموش نکنیم که شاعر یا حتی «من شعری» چیزی را به یاد نمی‌آورد. در واقع این چشم میان زخم است که غزل حافظ را یادآوری می‌کند. این حافظه غیرارادی است. حافظه‌ای است از پیش ناموجود. برآمده از دیدار نابهنگام چشم و زخم. شایان تاکید است که در «لبریخته ۱۸۵»، رویایی در نهایت خست از به کاربردن فعل و جمله‌سازی طفره رفته است. تمام این لبریخته فقط دو فعل دارد: بود و می‌شود. فعل آغازین شعر -‌«بود»-، ماضی و فعل انتهایی -‌«می‌شود»- فعلی مضارع است. ترکیب ماضی و مضارع هم خود سرنخ دیگری است تا معلوم شود که چطور از تلاقی و ملاقات چشم‌ها و زخم‌های پیشین، چیز سومی به اسم لمسِ اکنون، اکنونِ لمس سر می‌زند.

نظر‌ دهی مسدود شده است.