هیاهوی بسیار برای پوچ نقد فیلم «فروشنده»: اصغر فرهادی

پژمان ابراهیمی
از همین ابتدا بگویم: اگر معیار شما از خوب بودن و باارزش بودن یک فیلم، موفقیت در جشنواره‌های سینمایی است، این نوشته را نخوانید، چون جشنواره‌ها و مراسمی چون کن و اسکار و همین جشنواره فجر خودمان، به دلایل مختلف از جمله مصلحت و محافظه‌کاری و… بارها و بارها به آثار بی‌ارزش هم جایزه داده‌اند. از طرفی اگر معیار شما فروش میلیاردی و یا تبلیغات گسترده و شلوغ بودن سینماهای نمایش دهنده است، این نوشته را نخوانید. زیرا از نگاه من فروشنده فیلم بسیار بدی است. اصغر فرهادی در دو فیلم اولش: «رقص در غبار» و «شهر زیبا» سینمای منحصر به‌فرد خود را ثبت کرد. نگاه عمیق جامعه‌شناسانه خود را هم. بی‌تردید آن دو فیلم از همه لحاظ بهترین فیلم‌های او هستند. «دایره زنگی» هم بهترین فیلم‌نامه اوست که توسط شخصی دیگر – غیر از خودش- ساخته شد. فرهادی پس از «شهر زیبا»؛ از «چهارشنبه‌سوری» تا «جدایی نادر از سیمین» تمامی افتخاراتی که یک کارگردان و فیلم‌نامه نویس ایرانی می‌تواند کسب کند را به دست می‌آورد. اما مشکل دقیقاً پس از «جدایی نادر از سیمین» آغاز می‌شود. افتادن به ورطه ملال و تکرار، دریافت جوایز بیشتر و در نهایت: هیچ!
من در این نوشته، اصلاً کاری به این ندارم که فرهادی در زمان نگارش «درباره الی»، فیلم «ماجرا»ی آنتونیونی را دیده بوده یا خیر. اصلاً کاری به این ندارم که او در زمان نگارش و تمرین وکارگردانی «جدایی نادر از سیمین» فیلمهای: «زن آزاد» (فولکر شلندورف)، «پنج در دو» و «جون و جولی» (فرانسوا اوزون) را دیده یا خیر… اصلاً کاری به این ندارم که منتقدان و نویسندگان سینمای ایران هم این آثار را دیده‌اند یا خیر… اصلاً کاری به این ندارم که نویسندگان و کارگردانان سینمای ایران در دنباله‌روی و مصادره همه ایده‌های گذشتگان به مقام استادی رسیده‌اند و گاه در دنباله‌روی تا مرز ایجاد و شیوع یک سندروم پیش می‌روند… اصلاً کاری به این ندارم که گاه در کشورمان توافقی عمومی در ستایش یک پدیده حس می‌شود و دلایلش هم بر همگان پوشیده است و آن پدیده در تمامی شئون تنها پرستش می‌شود و هرگز نقد نمی‌شود… این، نکته‌ای است که دکتر محمد صنعتی پیشتر در ماهنامه نافه (مهر و آبان ۱۳۸۹، شماره ۳٫ دوره جدید ص ۱۶۱٫) گفته است و من هرگز جرات و دانش کافی برای ورود به این بحث تاریخی و جامعه‌شناختی را ندارم… اصلاً کاری با این ندارم که جوایز مختلفی که کیارستمی و فرهادی گرفتند، و دنباله‌روی‌های سطحی که از سینمای این دو اتفاق افتاد، سینمای ایران را سالها و سالها عقب انداخته… اصلاً کاری به این ندارم که درباره سینمای اصغر فرهادی هم درست مانند مجید مجیدی یا مسعود ده‌نمکی یا شهریار بحرانی و… سرمایه‌گذاری ناعادلانه‌ای اتفاق می‌افتد. طبیعی است اگر نیمی از کارگردانان سینمای ما توان و امکان این را داشتند که تمام فیلم‌نامه و حتی قسمتهای نانوشته‌اش را هم در زمانی طولانی با گروه خود تمرین کنند، آثار همه‌شان از کیفیت بالایی برخوردار بود… اصلاً کاری به این ندارم که اصغر فرهادی انسان کاربلد و بی‌حاشیه و اخلاق‌مداری است… حرف من فقط و فقط این است که دو فیلم آخر فرهادی: «گذشته» و «فروشنده» از همه‌نظر ضعیف‌ترین فیلمهای او هستند. درباره «گذشته» نمی‌خواهم صحبت کنم، چون تاریخ مصرف فیلم گذشته و کاملاً فراموش شده است. اما اینکه چرا «فروشنده» بدترین فیلم اصغر فرهادی است را توضیح می‌دهم:
ای کاش اصغر فرهادی فیلم‌های: زندانیان (دنیس ویله‌نوو)، پنهان (میشائیل هانه‌که)، نیویورک جزء به کل (چارلی کافمن) و مستاجر (رومن پولانسکی) را دقیق دیده بود و تحت تاثیر عناصر ظاهری آنها قرار نمی‌گرفت. ای کاش فیلمنامه بهرام بیضایی: «حقایق درباره لیلا دختر ادریس» را هم کنار می‌گذاشت و فیلم خود را می‌ساخت! فروشنده فقط در لایه‌های ظاهری تلاش دارد از سینمای روز جهان عقب نماند و به اندازه فیلم‌های قبلی سازنده‌اش جذاب باشد. شاید در پاسخ من بحث «جهان بینامتنی»، یا تاثیرپذیری کلان در جهان هنر را مثال بزنید. من این موارد را درک می‌کنم. خوب می‌دانم برای نوشتن یک فیلم‌نامه، نیاز است چندین و چند فیلم دیده و چندین کتاب خوانده شود. مشکل من با آثاری است که بیش از اندازه متاثّر از یک یا چند اثر خاص هستند. چرا ما وقتی فیلم‌هایی مثل: «خانه پدری» (کیانوش عیاری) یا «اینجا بدون من» (بهرام توکلی) و یا پله آخر (علی مصفا) را می‌بینیم، از لحاظ اجرا و کارگردانی یاد هیچ اثر دیگری نمی‌افتیم؟!
بزرگترین مشکل فیلم در طول زمانی پلان‌هاست. دقیقاً همان چیزی که تماشاگر عام را اسیر و درگیر می‌کند. همان تماشاگری که اگر نوع روشنفکرش را در نظر بگیریم، اسیر سینمای «گاسپار نوئه» و «میشائیل هانه‌که» است و اگر نوع عام‌ترش را به حساب آوریم، هنوز از «عزیز میلیون دلاری» و «مصائب مسیح» لذت خودآزارانه می برد! این گستره، تماشاگر هدف در سینمای فرهادی هستند. افرادی که در تاثّرپذیریِ صرف و احساساتی (اجازه دهید بگویم آبکی) تا مرز رقّت و ضجّه پیش می‌روند. افرادی که به هنگام تماشای فیلم تمام راهها را بر خرد می‌بندند و دوست دارند از لحاظ احساسی متاثّر شوند و هرگز به فکر فرو نروند. بگذارید راحت بگویم همان تاثیری که اغلب آثار سینمای هند یا شبکه جم بر مخاطب می‌گذارند را می‌خواهند، منتها با کمی پُز و افه‌های روشنفکرانه. بله، بزرگترین مشکل فیلم طولانی بودن پلانها به‌خصوص در نیمه دوم است. زیرا کارگردان آگاه و دانا، بر طول زمانی پلان‌های فیلم خود آگاه است و می‌داند اگر از حدی طولانی‌تر باشند، دیگر از مرز زیبایی‌شناختی و هنر می‌گذرند و تبدیل به محرک احساس می‌شوند. فرهادی بیشتر قصد دارد تماشاگر را فریب دهد یا از سطحی‌ترین احساسات او سوء‌استفاده کند. چیزی که من از آن به عنوان سوء‌استفاده احساسی یاد می‌کنم. او می‌خواهد ما را به هول‌وولا بیندازد و کمتر از هوش خود یا از امکانات سینما چون: تدوین و عناصر دیگر استفاده می‌کند. سینمای او بیشتر در راستای سینمای افرادی چون: «گاسپار نوئه»، «پدرو المودووار» و «میشائیل هانه‌که» قرار می‌گیرد. سینمایی واپس‌گرا که تنها و تنها در ظواهر امر اسیر عناصر صرف ناتورالیستی می‌شود و هیچگونه نقد یا خردمندی یا نگرش هنرمندانه‌ای در آن وجود ندارد.
هوشمندی و نبوغ یک کارگردان را از همین موارد جزئی و کوچک می‌توان فهمید. همین موارد است که فیلم تارانتینو یا اسکورسیزی را پس از دهه‌ها هنوز جذاب و تازه نگه‌می‌دارد و فیلم فرهادی یا المودووار را پس از چند هفته یا ماه به فراموشخانه هنرهفتم می‌سپارد. اینگونه تاثیرگذاری که در سینمای فرهادی می‌بینیم، کاذب و سطحی است و هیچ ربطی هم به جریان خاص سیاسی یا راست‌گرایی و چپ‌گرایی او و سرمایه‌گذارانش ندارد. اتفاقاً بیشتر به مریدان او مربوط می‌شود. امیدوارم در این شور گسترده‌ای که در سینمای ایران راه افتاده و فرهادی را بی‌هیچ نقدونگاهی مطلق ستایش می‌کند، صدای مخالف و نگاه علمی هم شنیده و پذیرفته شود.
نکته دیگر درباره مسئله «تعلیق» است. فرهادی کوچکترین درکی از تعلیق ندارد. در فروشنده فقط و فقط یک پلان است که به شکلی استادانه و البته هنرمندانه تعلیق دارد و می‌توان آن را آموزش داد و آن هم همان شب فاجعه است که رعنا در را باز می‌کند و می‌رود و آن درِ لعنتی چقدر استادانه و مهیب و تکان دهنده به آرامی باز می‌شود تا جان‌مان به لب بیاید! این یعنی تعلیق… یعنی مهارت. بگذارید تعجب خود را هم با شما در میان بگذارم و آن ستایش زیاده از حدی است که از بازی شهاب حسینی شد. در حالیکه شهاب حسینی در چند فیلم دیگر بسیار بهتر از این فیلم بود. بسیار بیشتر از این متعجبم که بازی ترانه علیدوستی دیده نشد. یک مسئله مهم در بازیگری که متاسفانه ما در سینمای‌مان با فقر شدید آن روبروایم، مسئله «حضور» است. ترانه علیدوستی در این فیلم و پیشتر در بازی خارق‌العاده‌اش در فیلم «کنعان» نشان داده که حضور دارد و عمق نگاه و حدّت و عمق اندوه و بغض را می‌شناسد. او پس از آن اتفاق لعنتی در بغض و اندوه و فروپاشی عصبی دست‌و‌پا می‌زند و این نمایش را بسیار استادانه بازی کرده است.
مشکل دیگر فیلم را فقط از شما می‌پرسم: به نظر شما معلمی که در فیلم می‌بینیم… همان عماد… که کتابخوان و فرهیخته است و تئاتر کار می‌کند و در کلاس نوشته‌های ساعدی را می‌خواند و معرفی می‌کند، آیا چنین کاراکتری، آن رفتار را انجام میدهد؟ مشکل فیلمنامه است که چنین کاراکتری را به ما معرفی می‌کند یا مشکل از حقنه کردن یک رفتار خشونت‌آمیز به یک کاراکتر است؟ مگر نه اینکه رفتار و عمل کاراکتر باید منطقی و در راستای تعریف همان کاراکتر باشد؟ ما در فیلم‌نامه نویسی با مقوله‌ای به نام شخصیت شناسی روبروایم. شخصیت ما نمی‌تواند به ناگهان رفتاری انجام دهد که از او سراغ نداریم… کاراکتر عماد، از ابتدای فیلم تا پایان طوری شکل گرفته که دو مورد را نمی‌توانیم از او بپذیریم: اول پذیرش نقش ویلی لومن در چنان تئاتری، و دوم رفتاری که در پایان فیلم انجام می‌دهد.
اما تئاتری که در فیلم می‌بینیم هم جای بحث دارد! اصلاً توجیه نمی‌شوم که عماد و رعنا پذیرفته باشند که در چنان تئاتر بی کیفیتی نقش داشته باشند. فرهادی پیشینه تئاتری دارد و می‌توانست بیش از اینکه درگیر نمایش صرفِ زرق‌وبرق صحنه تئاتر باشد، دست کم میزانسنی خلاقانه یا تصویری جذاب بر صحنه تئاتر خلق کند. اگر متوجه منظورم نشده‌اید می‌توانید فیلم: «نیویورک جزء به کل» (چارلی کافمن) را ببینید که اتفاقاً در آن فیلم هم کاراکترها مشغول تمرین و اجرای «مرگ فروشنده» آرتور میلر هستند. حتی بازی عماد در نقش ویلی، حتی جنس نگاه کارگردان به آن نمایش، شکل چهره‌پردازی بازیگران نمایش… همه و همه مضحک و بدون کوچکترین خلاقیتی نشان داده شده‌اند. در ادامه همین روند مضحک به صحنه بردن و اجرای نمایش مرگ فروشنده است که هرگز آن زن و خنده‌های بی‌معنایش را درک نمی‌کنیم. خنده‌های آن زن سرخ‌پوش، تنها و تنها به این دلیل در فیلم وجود دارد که کارکردی معنایی داشته باشد و این از پایه در سینمای فرهادی بی‌معنا و بی‌دلیل است. فرهادی در فیلم‌های خوبش نشان داده که از هرگونه برداشت معناگرایانه در سینما روی‌گردان بوده و هست.
فرهادی گاه برای ایجاد تعلیق و یا برای خلق جهان ذهنی خود، قسمتهایی از داستان را به عمد از فیلم‌نامه حذف می‌کند. اوج این عمل را در دو فیلم: جدایی نادر از سیمین و گذشته دیده‌ایم. در این فرآیند، کاراکترها گاه تبدیل به موجوداتی عقب افتاده و کُندذهن می‌شوند. اتفاقی که در «گذشته» هم شاهد بودیم. خالق داستان و فیلم، برای اینکه تماشاگر را در لحظه اوج بحران شگفت‌زده کند، به عمد کاراکترها یا تماشاگر را از روند اتفاقات عقب نگه‌می‌دارد تا برگ برنده خود را در زمان مناسب رو کند و من تماشاگر را دچار بهت و شگفتی کند. در برخی موارد این رویکرد وجهه‌ای شارلاتانیستی و فریب‌دهنده به خود می‌گیرد و فیلمساز تلاش دارد تا مقولاتی اخلاقی و انسانی را به منِ بیننده حقنه کند. طبیعی است که پس از تماشای فیلم‌های فرهادی برای بار دوم و سوم، در برابر این حالت گارد بگیریم. جذابیت‌های ظاهری فیلم‌نامه‌های فرهادی در ظاهر بسیار پیچیده و دقیق و محاسبه شده هستند؛ حال آنکه وقتی فیلم را چندین بار می‌بینیم، متوجه چینش هندسی و یا در برخی موارد فریبی می‌شویم که نویسنده و کارگردان و بعد تدوین‌گر (در برخی نمونه‌ها مثل جدایی نادر از سیمین) قصد دارند با آنها ما را گمراه کنند. این روند گاه تا مرز احمق فرض نمودن مخاطب هم پیش می‌رود. زیرا مخاطب در این رویکرد نوعی رفتار سادیستیک می‌بیند که هرگز هنرمندانه نیست. خسّت فرهادی در ارائه اطلاعات گاه مرا یاد آثاری از «اریک امانوئل اشمیت» می‌اندازد که چند سالی است مطالعه آثارش در ایران مد شده است. در سینما هم نمونه‌هایی خوب و دقیق وجود دارند که کاش فرهادی آنها را دیده بود. مثلاً فیلمی به نام: fallen idol (کارول رید) و سکانسی که در آن یک ستون، مانع می‌شود تا ما و پسربچه فیلم صحنه مرگ را ببینیم، یا در فیلم «فرانسوا اوزون»: «جون و جولی»که بطور مشخصی نزدیک به دغدغه‌های اصغر فرهادی است و در عین حال از نگرش و کارکرد علمی و درستی هم استفاده کرده است.
جدا از ایرادهای فراوان فیلم، سکانس میزشام از نظر اجرا عالی است. از لحظه‌ای که عماد ادای باب اسفنجی را درمی‌آورد تا جایی که غذا زهرمارشان می‌شود، عالی است. بغض رعنا پس از فاجعه و نگاه ترانه که در مرزی از خلاء و پوچی دست و پا می‌زند عالی است… و از همه عالی‌تر بازی آن پسربچه است که تا حدودی ما را امیدوار نگه‌می‌دارد.
در مورد اصغر فرهادی همیشه با یک پرسش مواجه بوده‌ام: اینکه آیا فرهادی هم مانند بزرگان سینمای ایران نظیر: بیضایی و تقوایی و مهرجویی و عیاری و حتی کیمیایی، آزمون خود به تاریخ را پس می‌دهد و از آن سربلند بیرون می‌اید یا خیر. تا حال بی تردید پاسخ منفی است. فرهادی هرگز موفق نشده است که نمونه‌ای از یک زندگی درست را به ما نشان دهد. باور می‌کنید یا نه، یکی از مسئولیت‌های یک کارگردان همین است: نمایش شکلی از یک زندگی برتر… اتفاقی که در سینمای تقوایی و بیضایی می‌افتد. داشتن قهرمان در فیلم و نگاه او به جهان پیرامونش در راستای همین نگره شکل می‌گیرد. فقدان قهرمان در سینمای ایران یک بلای هولناک است. فیلمسازانی که این نگاه را دنبال می‌کردند یا از ایران و جهان رفته‌اند و یا خانه‌نشین شده‌اند. فیلمساز شاخص، باید ضمن اینکه برای ما رویا می‌سازد، ما را با شکلی برتر از زندگی مواجه کند. اما فرهادی آنقدر درگیر تحت تاثیر قرار دادن احساس‌های سطحی مخاطب است که هرگز در این مورد موفق نبوده است.
ما اگر فردی مثل مسعود کیمیایی را محکوم می‌کنیم که به ورطه تکرار افتاده و چهار دهه است که یک شکل فیلم می‌سازد، پس حتماً باید دقیق‌تر با سینمای فرهادی مواجه شویم و در آن تفکر کنیم. زیرا فرهادی تنها چیزی بیش از یک دهه است که فیلم می‌سازد و بیش از کیمیایی به تکرار خود افتاده است. باید بگویم دسته‌ای از کارگردانان هستند که تاثیرشان محدود به بازه زمانی خاصی نمی‌شود و تا دهه‌ها می‌توان آثارشان را دید و از آنها لذت برد، دسته‌ای دیگر اما محدود به همین چند هفته و چند ماهی هستند که با تبلیغات کارهایشان مواجه‌ایم. شاید کارکرد آثار و فیلم‌هایشان هم محدود و محدودتر از یک ماه و یک هفته شود… که البته امیدوارم در مورد فرهادی این اتفاق نیفتد. جدای از اینها، فروشنده چیزی بیش از درجازدن و حتی عقب‌افتادن از خود نیست.

نظر‌ دهی مسدود شده است.