۶۲-۱۶-

همچون تیغ در نگاه نگاهی به مفهومِ اقتدار در سینمای لوئیس بونوئل

امیرحسین سیادت
حتماً از آن توافق مشهور میانِ لوئیس بونوئل و سالوادور دالی، هنگامِ نگارشِ سناریوی «سگ اندلسی»، خبر دارید: «هر ایده یا تصویری که یک توضیح منطقی، روانشناختی یا فرهنگی داشته باشد، باید به طور کامل کنار گذاشته شود».۱ با این که تاریخِ سینما پیوندی ابدی میانِ «سگ اندلسی» و سوررئالیسم برقرار کرده، ولی گزاره‌ای که نقل شد حرف‌های یک سوررئالیست نیست. سوررئالیست‌ها وامدارِ دکتر فروید بودند و او بارها بیمارانش را با تکیه بر منطق و معنای رویاها معالجه کرده بود. مبنای کارِ بونوئل و دالی در «سگ اندلسی» نیز -‌به گفته‌ی خودشان‌- رویا بود، منتها منطق‌گریزی‌ و اصرارشان بر خلقِ اثری تماماً رها از بندِ معنا و تفسیر، با سبکسری‌های دادائیستی عجین‌تر به نظر می‌رسد. آیا موفق شدند؟ اگر پاسخ‌ مثبت باشد تکلیفِ بحث‌های پایان‌ناپذیری که تفسیرگران بونوئل (از ریموند دورنیات تا کارلوس فوئنتس) طی زمان برای تشریحِ لایه‌های متعدد و معانیِ ضمنیِ تصاویرِ به‌ظاهر مغشوش و بی‌منطقِ همین فیلم به راه انداخته‌اند چیست؟ عاقلانه‌تر -‌و چه بسا جذاب‌تر‌- نیست خواستِ بونوئل و دالی را یک «آرزوی محال» بخوانیم، از کنارش بگذریم و دست به کارِ تاویل شویم؟
نخستین سکانسِ «سگ اندلسی» برای امروز چنان جذبه و افسونی دارد که دشوار بتوان در برابرِ وسوسه‌ی «خواندنِ» آن مقاومت کرد: بونوئل، سیگار به لب، تیغ اصلاحش را صیقل می‌دهد. ابری از دلِ ماه عبور می‌کند و همزمان دستی مردانه چشمانِ یک زن را می‌گشاید و به ضربِ تیغ از میان می‌درد. فارغ از مولفه‌هایی نرینه‌ نظیرِ سیگار، چوب‌دست و تیغ از یک سو، و عناصرِ مادینه‌ای چون ماه یا کره‌ی مرطوبِ چشم از سوی دیگر، که به واسطه‌ی کُنشِ خشنِ جاری در صحنه (و البته در پیوندِ تماتیک با آنچه در ادامه می‌بینیم) حاملِ پژواک‌های نیرومندِ روانکاوانه‌ و دال بر اقتدارِ مردانه‌اند، حضورِ خودِ بونوئل و تاکید بر امرِ «تماشا»، به سنجیدنِ این لحظه در ارتباط با مدیوم نیز راه می‌دهد: تیغِ بونوئل چشمانِ زنی را می‌بُرد که بی‌حرکت نشسته و گرمِ تماشاست؛ تماشاگری منفعل.

نظر‌ دهی مسدود شده است.