۷۱-۲۲۴

هشتِ شب میدان آرژانتین

 محمد کشاورز:

پناه می‌برم به وب‌گردی‌های شبانه. شبی که از غروب دلم لرزیده برای صدای لرزان دخترم که آن سوی خط گریه می‌کند. با کسی دعوا دارد. کسی که دادوبیداد می‌کند. صدا را می‌شناسم. صدای شوهرش است. سارا را صدا می‌زنم. اما او دارد جواب شوهرش را می‌دهد. من صدا می‌زنم. داد می‌زنم. اما انگار نمی‌شنود. انگار کسی گوشی را از دستش می‌گیرد و پرت می‌کند گوشه‌ای، اما آن قدر نزدیک که صدای دعوا را می‌رساند. صدای شکستن را. گویی گلدانی، آینه‌ای، یا جام پنجره‌ای فرو می‌ریزد. از ضربه‌ی پرتابِ چیزی. صدای جیغ. صدایی که از کارد حرف می‌زند و از کشتن. بی‌در کجا و دست و پاگم کرده می‌چسبم به   گوشی تلفن.

از سابقه‌ی اختلافشان خبر دارم. حتی از دعواهای گاه‌گاهی‌شان این اواخر، اما نه به این شدت. کلمات پُرند از تهدید و توهین. حرف‌ها رسیده‌اند به جای برگشت‌ناپذیری که ناگهان صدا قطع می‌شود. خاموشی و سکوت. دوباره شماره می‌گیرم. اشتباه است. بازمی‌گیرم. خاموش است.

نمی‌توانم به زنم، به مادرش چیزی بگویم. قلبش به زورِ دارو و درمان دارد لک‌لکی می‌کند. انگار چیزهایی شنیده از اَلواَلو گفتن من که از آن اتاق، اتاق خودش، صدا می‌زند.

«کی بود؟ کی بود که جواب نمی‌داد؟»

می‌گویم « چیزی نیست. با کسی کار داشتم؛ به گوش بود اما جواب نمی‌داد.» کمی ساکت می‌ماند و باز می‌گوید «یه زنگ بزن به سارا. دیشب تا حالا بی‌خبرم، دلم شور افتاده.»

جوابش را نمی‌دهم. خودش هم چیزی نمی‌گوید. انگار نفسش یاری نمی‌کند تا از اتاق ته راهرو دنباله‌ی حرفش را بگیرد.

سارا زنگ نمی‌زند. به زنگ‌های من هم جواب نمی‌دهد. این طور وقت‌ها، وقت‌هایی که دلشوره می‌افتد به جانم، پناه می‌برم به سایت‌های خبری. به آن همه اتفاق که لحظه به لحظه می‌افتد توشهرم، کشورم، یا دنیا. می‌خواهم به خودم بفهمانم که تنها نیستم. هر اتفاقی که بیفتد یکی است از هزاران اتفاقی که هر لحظه ممکن است هر گوشه‌ی دنیا بیفتد. پسری روز روشن، جلو چشم یک عالم آدم، با چاقو، با پنجاه ضربه‌ی چاقو، دختری را روی پل مدیریت تهران آش ولاش کرده. مردی، مرد دیگری را که رقیب عشقی‌اش بوده، توی میدان کاج، جلو چشم جمعیت تماشاچی تکه‌پاره کرده و بی‌هیچ خوفی، چهل و پنج دقیقه‌ی تمام با قمه‌ی خونی ایستاده بالاسر مقتول. در دورود لرستان زنی شوهرش را به ضرب چاقو در خواب کشته. انفجاری در عراق صدها کشته و زخمی به جا گذاشته. سیل در پاکستان هزاران کشته و آواره داشته.

چرخیدن لابه‌لای این خبرها، هر بدی‌ای که داشته باشد، خوبی‌اش این است که می‌توان با آن خود را برای هر اتفاقی آماده کرد. این طور وقت‌ها سایت‌های خبری و صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها بهترین پناهگاه من هستند. به خصوص سایتی که اخبار همه جا و همه چیز را به وسیله‌ی هزاران کاربرش در سراسر جهان لحظه به لحظه می‌آورد روی صفحه. من اما عادت دارم سرخط اخبار را بخوانم و فقط بعضی‌هاش را کلیک می‌کنم.

شامگاه امروز زنی در پایانه‌ی مسافربری میدان آرژانتین تهران شوهرش را با ضربات چاقو به قتل رساند.

یکهو دلم می‌لرزد. بی‌درنگ می‌روم به منبع خبر. خبرگزاری شهر مخابره کرده است، ساعت هشت شب، یعنی سه ساعت پیش، خیلی خلاصه، آن قدری که می‌شود فهمید زن جوان بوده، سی‌ساله. غروب بعد از درگیری با شوهرش خودش را رسانده به ترمینال آرژانتین. شوهر آمده تا مانع رفتنش شود. گلاویز شده‌اند و زن با کاردی که همراه داشته دو سه ضربه زده به سینه و گردن مرد. همین. همه چیز همین دو سه خط است. بی‌نام‌ونشانی از زن یا مرد. همین هم به نقل از شاهدان عینی و دیگر هیچ.

برای چندمین بار باز زنگ می‌زنم به سارا، خاموش است. زنگ می‌زنم به کامران، شوهرش، خاموش است. زنگ می‌زنم به خانه‌شان، تلفنِ خانه مانده روی پیغام‌گیر. قطع می‌کنم، فکر می‌کنم کجا می‌توانم زنگ بزنم، به چه کسی که دقیق خبر داشته باشد از حادثه‌ی سه ساعت پیشِ میدان آرژانتین؟ صدای زنم، ضعیف می‌آید؛ «سارا زنگ نزد؟ گفتم اگه می‌تونه یه چند روزی بلند شه بیاد پیشِ ما.»

رو به سمت صدای زنم می‌پرسم «قرار بود بیاد؟!»

«قرار که نه. گفتم شاید خسته شده از بگومگو با این کامران لجباز.» ساکت شد و باز پرسید «چه طور مگه؟ اتفاقی افتاده؟»

نمی‌توانم جوابش را بدهم. برمی‌گردم به اتاق. صفحه روی منبع خبر باز مانده است. عکسی نیست. توضیحی نیست.

باید دفترهای قدیمی تلفن را پیدا کنم تا بگردم دنبال شماره‌ای که چاره‌ساز باشد: یکی دو همکارش، همکلاسی‌های دوره‌ی دانشگاه، آن‌هایی که شاید هنوز تلفنی با هم ارتباط داشته باشند. پدر و مادر کامران اگر بودند، یعنی ایران بودند، خوب بود. برادرش هست اما گویا چندان ارتباطی باهم ندارند. شماره‌ی همراه برادرش را پیدا می‌کنم. درِ اتاق را می‌بندم و سعی می‌کنم یواش حرف بزنم، مبادا صدا برسد به گوش زنم. زنگ می‌زنم، دو سه بار بوق می‌خورد و سرآخر جواب می‌دهد.

سروصداست. می‌گویم «پدر سارا هستم. تلفن کامران و سارا خاموشه. »

می‌گوید « چی چی خاموشه؟ »

«تلفن کامران و سارا.»

مکث می‌کند. جایی است که صدا به صدا نمی‌رسد از صدای موزیک و آواز. داد می‌زند «خب وقتی روشن کردن زنگ بزنید.»

می‌پرسم «خبر نداری ازشون؟»

می‌گوید «نه، نه. چی شده مگه؟!»

تعجب می‌کند. از سکوت و صداش پیداست تعجب کرده از تلفن ساعت دوازده شب من و پرس‌وجویی که سابقه ندارد.

تلفن کس دیگری نزدیک‌تر از برادر کامران را ندارم. مانده‌اند دوتا از دوست‌های سارا. تلفن چهارباری زنگ می‌خورد تا الهه جواب بدهد. به گمانم خواب است و خسته. هومه‌ای می‌دهد. می‌گویم «قناعتی هستم. پدر سارا قناعتی.»

مکث می‌کند و بعد می‌پرسد «بابای سارا؟ بد نباشه؟ چی شده آقای قناعتی؟»

می‌گویم «تلفنشون جواب نمی‌ده. نه خودش نه شوهرش.»

باز ساکت می‌شود. انگار می‌خواهد جوابش را سبک سنگین کند.

«خبر ندارم. یعنی خیلی وقته بی‌خبریم از هم. آخه با این گرفتاری‌هایی که…»

قطع می‌کنم. وقتی خبری ندارد گوش دادن بی‌فایده است.

زنگ می‌زنم به آن یکی دوستش، به پوران.

«شما از سارا و کامران خبر دارین؟»

می‌پرسد «شما؟»

می‌گویم «قناعتی هستم. پدر سارا قناعتی.»

تلفن بی موقع، بعد از نیمه‌شب، لرز انداخته به صداش.

«نه. از چی باید خبر داشته باشم؟»

«از سارا و کامران، از اتفاقی که امشب تو میدان آرژانتین افتاده؟»

ساکت می‌شود. سکوتش طول می‌کشد صدای شوهرش را کمی خفه، کمی دور می‌شنوم.

«قطعش کن. مارو قاطی این ماجرا نکن.»

می‌گویم «دعواشون بود عصری. دلم شور می‌زنه.»

می‌گوید «ای بابا، آقای قناعتی مگه دفعه‌ی اولشونه؟ هفته‌ای یکی دو بار از این الم شنگه‌ها دارن.»

می‌گویم «آخه یه خبر خوندم که…»

می‌گوید «نگران نباشید. انشاءالله که خبری نیست.»

و قطع می‌کند، بی‌خداحافظی. گوشی می‌ماند دستم.

می‌روم سراغ مانیتور. خبر هنوز با همان عنوان قرمزش روی صفحه است. باید سری به سایت‌های دیگر بزنم. سایت‌هایی که معمولاً خبرهایی از وقایع تهران می‌نویسند. یکی دو سایت فقط خبر را نقل کرده‌اند، آن هم از همین منبع و همین شهود. روزنامه‌ها هنوز خبرشان را که مال فرداست نبرده‌اند روی سایت. طبق معمول، تا فردا، چند ساعتی بعد از توزیع روزنامه، خبرها نمی‌رود روی سایت. روزنامه‌های محلی هم اگر خبری از حوادث تهران چاپ کنند تا ده صبح نمی‌رسند به دکه‌ها.

سعی می‌کنم سروصدایی را که عصر از آن سوی خط شنیده‌ام دقیق به یاد بیاورم، ببینم خشم و هیاهویی که از آن سو از هزار کیلومتر دورتر به گوشم می‌رسید آن قدر پُرکینه و توفانی بود که بشود آن اتفاق هولناک میدان آرژانتین؟

زنم حتم از صدای راه رفتنم توی اتاق و راهرو فهمیده که بی‌قرارم.

«چرا نمی‌خوابی امشب؟ ساعت شده نزدیک دو!»

می‌روم طرفش. جلو در اتاق می‌ایستم. دراز کشیده روی تخت.

می‌گویم «خوابم نمی بره. دلشوره دارم انگار!»

می‌پرسد «عصر که زنگ زدی سارا چی گفت؟»

«به سارا زنگ نزدم.»

می‌گوید «یعنی می‌آد امشب؟ اگه گذاشته باشدش، باید تو راه باشه. باید صبح زود برسه.»

می‌پرسم «تلفن دوستای دیگه‌ش رو نداری، زنگ بزنم بهشون؟ الهه و پوران تو دسترس نیستن.»

نیم‌خیز می‌شود. می‌پرسد «‌این وقت شب؟ چیزی شده که به من نمی‌گی؟ »

«نه، تو نگران نباش. اگه تو راه باشه تلفنش خط نمی‌ده. شاید دوستاش خبر داشته باشن از راه افتادنش.»

آرام دست می‌گذارد روی سینه‌اش، سمت قلبش و غلت می‌زند.

«خب وقتی تلفنش خط نده یعنی حتم راه افتاده دیگه.»

زنم خبر را ندیده. خبر ندارد از واقعه. دکترش توصیه کرده سراغ تلفن نرود.

می‌گوید این روزها تلفن‌ها پُر از خبرهای ناگهانی‌اند. شده‌اند رسولان حوادث هولناک. عاملان تلواسه و ترس. به توصیه‌ی همو گوشی‌اش را خاموش کرده است. من شده‌ام واسطه‌ی او و خطوط خبررسان. خودم را دور می‌کنم از جلو چشم هاش. اگر بخوابد، تا صبح می‌توانم هزار سایت و وبلاگ را چرخ بزنم تا شاید به یکی دو خط بیشتر برسم از خبر واقعه. شاید اشاره‌ای شده باشد به اسم یا حتی لباس یکی‌شان، یا خالی که سمت چپ صورت سارا هست، یا موهای بلند کامران که گاهی آن‌ها را سفت می‌کشد و از پشت می‌بندد.

راه افتادن هم بی‌فایده است. پروازها از ساعت شش صبح شروع می‌شوند که بلیت هاش معمولاً چند روزی زودتر فروش رفته‌اند. اتوبوس‌های بین شهری همه شب رواَند. بعضی عصر فردا راه می افتند. دستو دل رانندگی با ماشین شخصی را هم ندارم. فکر می‌کنم بهترین کار منتظر ماندن برای رسیدن اتوبوس‌های فردا صبح باشد. ساعت شش و هفت صبح اتوبوس‌هایی که حول وحوش ساعت هشت شب گذشته راه افتاده‌اند از میدان آرژانتین تهران، می‌رسند این جا. حتم میانِ آن همه مسافر، کسی یا کسانی شاهد واقعه بوده‌اند که بشود نشانی دقیقی از زن و مرد درگیر در حادثه از آن‌ها گرفت.

گوشی هاشان هنوز خاموش است و تلفن خانه‌شان مانده روی پیغام‌گیر. چشمم به ساعت است و به پنجره‌ای که مثل حفره‌ی هول‌آوری دهان باز کرده رو به تاریکی خیابان. صدای پایی از سمت کوچه، از سمت تاریکی بلند می‌شود. می‌روم رو به پنجره تا سرک بکشم، سرم می‌خورد به شیشه صدا می‌دهد.

کف کوچه مرد درشت هیکلِ سیاه‌پوشی، با چوبی‌در دست و سروکله‌ای پیچیده در دستار، با نور بی‌رمق چراغ قوه‌ای جلو پاهاش درگیر است. ناطور محله است، ناطور یکی دو کوچه‌ی همین دوروبر. با تاریکی می‌آید، با تاریکی می‌رود. صورتش را کسی ندیده. زنم می‌گوید بعضی‌ها ازش خوف دارند. با کسی همکلام نمی‌شود. گاهی سوت می‌زند بلند، که بگوید هستم. رو بر‌می‌گردانم. دیدنش دلم را آشوب می‌کند. سعی می‌کنم حتی توی اتاق آهسته راه بروم، آهسته نفس بکشم، که اگر زنم خبر را بفهمد و دلهره‌ی من را ببیند بی ‌تابی‌اش می‌رسد به گریه وزاری و شیون.  خشکی دهان و خیسی کف دست‌هام کلافه‌ام کرده. راه می‌روم، راه می‌روم و نگاهم به انبوه سیاهی پشت پنجره است. منتظرم برسم به هوای گرگ و میش پیش از سحر. زنم دارد آماده می‌شود که برود برای قدم زدن صبحگاهی‌اش. به توصیه‌ی اکید پزشکش، در هوای سپیده دم پیش از طلوع، هفته‌ای سه روز در پارک کوچک و پُردرخت نزدیک خانه‌مان قدم می‌زند.

باز برمی‌گردم سراغ خبرها. رادیو را روشن می‌کنم. اخبار سحرگاهی خبری از واقعه نمی‌گوید. می‌چرخانم روی ایستگاه یک رادیوِ خارجی که بیست و چهارساعته اخبار فارسی پخش می‌کند. دو سه خبر سیاسی دارد. درباره‌ی شورش بحرین و سفر وزیر خارجه‌ی هند به مسکو و دو سه خبر دیگر و آخرش می‌رسد به خبر حادثه‌ای که شامگاه دیروز در ترمینال مسافربری میدان آرژانتین اتفاق افتاده. رادیو را بغل می‌کنم، می‌چسبانم به گوشم تا کلمه‌ای را جا نیندازم.

واقعه را همان طور توضیح می‌دهد که سایت‌های خبری نوشته‌اند. فقط توضیح می‌دهد ضارب که گویا زنی جوان بوده در همان لحظات اول واقعه توانسته از نبودن پلیس و سردرگمی شاهدان استفاده و در تاریکی هوا و ازدحام جمعیت فرار کند.

رادیو می‌گوید که عملیات پلیس برای دستگیری او ادامه دارد و در صورت کسب اخبار تازه در این مورد، در بخش‌های خبریِ پیشِ رو به سمع و نظر شنوندگان عزیز خواهد رساند. رادیو را می‌گذارم گوشه‌ی میز. ناچار دوباره می‌روم سراغ سایت‌ها و وبلاگ‌ها. می‌خواهم خودم را جایی آن پس و پشت‌ها، لابه‌لای آن همه اتفاق در گوشه گوشه‌ی ایران و جهان گم و گور کنم.

به فکرم می‌رسد که خودم را برسانم به ترمینال شهر، به اتوبوس‌های تازه رسیده از تهران. آبی به صورتم می‌زنم. لباس را می‌کشم تنم. باید زودتر برسم که حتی اولین اتوبوسِ رسیده را هم از دست ندهم. مسافران آن وقت شب میدان آرژانتین حتم واقعه را از نزدیک دیده‌اند. می‌توانند دقیق برایم توضیح بدهند. بگویند که شکل و شمایل زنی که مردش را کشت چگونه بوده. قدوقواره اش چقدر بوده. سفیدرو بوده یا گندم‌گون. خال سیاه کوچکی سمت چپ صورتش بوده یا نه؟ شاید حین دعوا زن و شوهر اسمِ هم را به زبان آورده باشند. یا شاید زن که حتم چند‌دقیقه‌ای پیش از واقعه رسیده به میدان، درددلی کرده باشد برای یکی از مسافرها…

کوچه غرق در هوای گرگ و میش، سرد و ساکت و خاموش است. پایم پیش نمی‌رود. مانده‌ام میان کوچه. صدایی، صدای پاپی دورادور از سمت خیابان بلند می‌شود. سیاهیِ آدمی. زنی انگار، دیدار می‌شود در دهانه‌ی کوچه. چیزی بغل گرفته. بچه نیست، کیف بزرگی است. تند می‌آید و لنگر بر‌می‌دارد. صدای نفس‌هاش قاطی صدای پاهاش جلوتر از خودش می‌آیند. قد و اندام و حرکاتش می گویند که جوان است. سی‌ساله، هم‌قدوقواره‌ی سارا. پابه ‌پا می‌کنم و دست می‌گیرم به دیوار کوچه. دیوار را تکیه گاه تنم می‌کنم. زن ده بیست قدمی مانده، راهش را کج می‌کند سمت دیوار دیگر کوچه، حتی توی هوای سر‌بی‌ سحر هم جای کبودی زیر چشم و پارگی یقه‌ی مانتوش پیداست. می‌روم طرفش. خودش را می‌چسباند به دیوار، نگاهش، مثل کبوتری زخمی مضطرب است. آستین مانتوش رنگ سیاه‌شده‌ی شتک‌های خون خشکیده را دارد. صدایش تکه‌پاره است وقتی می‌پرسد «این کوچه کجا می‌ره؟ بن‌بسته؟…»

نگاه می‌کنم به امتداد کوچه و یادم می‌آید که بن‌بست نیست، که سرِ دیگرش به خیابان دیگری وصل می‌شود. یادم می‌آید که صدای زن صدای سارا نیست. صورت و شکل و شمایل سارا را هم ندارد. می‌پرسم «از کجا می‌آی؟ از تهران؟»

تندتند  سر تکان می‌دهد که نمی‌فهمم معنی‌اش بله است یا نه. خودش را با حاشیه‌ی دیوار می‌سراند جلوتر و پشت به من، رو به ته کوچه راه می‌افتد. رفتنش را نگاه می‌کنم که راه‌رفتن نیست، دویدن است. خسته و نفس بریده دویدن است. باز هم صدای پا، اما آرام و شمرده. سر بر‌می‌گردانم. زنم برگشته، ایستاده پشت سرم با صدای بلند نفس‌هاش.

«به چی نگاه می‌کنی؟»

نگاهم به امتداد کوچه است، به زن که دارد دور می‌شود، دور شده.

«به اون زن فراریِ زخمی و کتک‌خورده. می‌بینیش؟»

«کسی نیست تو کوچه‌! کدوم زن؟»

نگاهش می‌کنم، نگاهم می‌کند. مژه‌هاش غرق می‌شوند در اشک. دستم را می‌گیرد. لب‌هاش باز و بسته می‌شوند؛ «چرا اینجوری شدی تو؟ چی به سرت اومده؟»

می‌گویم «خوب نگاش کن، همسن و سال و هم‌قدوبالای ساراست، سارای خودمون، اما می‌گه اسمش سارا نیست.» (کشاورز۱۳۹۴: ۷۳-۶۵)

 

*از مجموعه روباه شنی

نظر‌ دهی مسدود شده است.