RigeRavan

نگاهی به کتاب ریگ روان نوشته استیو تولتز ترجمه پیمان خاکسار / من به دنیا نیومده‌ام من نبش قبر شده‌ام!

 

رضا کوه‌پور: 

تولتز در اولین کتابش «جزء از کل» مهارت ویژه‌ای در زمینه تغییر زاویه دید داشت به طوری که با تغییر زاویه دید ما با گستره وسیع‌تر و متفاوت‌تر و در کل با شکل دیگری از داستان مواجه می‌شدیم که تمام مفهوم و واژه قضاوت را به چالش بنیادینی می‌کشید. اینکه ما در اوج بی‌طرفی ناخودآگاهمان و باز هم از طریق یک زاویه دید است که قضاوت می‌کنیم. چرخش غافلگیرانه و مبهوت‌کننده آخرین فصل کتاب اولش «جزء از کل» مصداق بارز این بحث است و در این کتاب (ریگ روان)؛ چگونه و توسط چه کسی ناپدید‌شدن یا به قتل‌رسیدن آلدو.

یکی دیگر از ویژگی‌های نویسندگی تولتز این است که به طرز خارق‌العاده‌ای می‌تواند فرم و محتوا را در کنار هم و پا به پای هم جلو ببرد. فرازوفرودهای نامنتظری خلق کند، بزنگاه‌های غافلگیرانه و در عین حال غریب و عجیبی بیافریند. چه کسی فکر می‌کرد آلدویی که فلج است وقتی به آن فاحشه‌خانه همیشگی‌اش می‌رود پایان آن موقعیت اینگونه باشد که آلدو به جرم تعرض دستگیر شود. بله، فرم و محتوا به شکل کاملاً ویژه و خلاقانه‌ای درهم‌تنیده شده و همه آن دیالوگ‌های پراکنده و مدرن و بی‌ربط که در کلیت به یک ربط زندگی‌وار روزمره می‌رسند کاملاً در خدمت همین ویژگی این کتاب و نویسنده هستند.

این کتاب با لئام راوی اول شخص مدرنی آغاز می‌شود که دوست آلدو است. لئام از درونی‌ترین، پنهان‌شده‌ترین و قعرترین احساساتش نسبت به محیط پیرامون و رفیقش آلدو می‌گوید و بازی با عنصر زمان در این دو کار تولتز و به ویژه در «ریگ روان» به اوج خودش رسیده است. از زمان حال با جامپ‌کات‌های سینمایی به همان آینده‌ای پرتاب می‌شویم که در جایی از کتاب همین آینده را دیروز جدید نامیده، از آینده به گذشته می‌رویم، از گذشته به گذشته می‌رویم این دور‌زدن‌های زمانی از مشخصه‌های بارز این کتاب تولتز است.

زمان در این دو اثر اخیر تولتز می‌تواند یادآور این فلسفه برگسون باشد آنجا که زمان را پیشروی مستمر گذشته می‌داند که در آینده تحلیل می‌رود. در کل شخصیت‌های داستان‌های جریان سیال ذهن معمولاً با دو زمان سروکار دارند؛ یکی زمان عینی و دیگری زمان ذهنی. مقصود از زمان عینی همان زمان واقعی و فیزیکی و معمول است که اکثر کاراکترها را از آن گریزی نیست و دومین نوع زمان، زمان ذهنی است که با اهمیت زیاد و مهمی در کاراکتر نهادینه می‌شود.

در این کتاب (ریگ روان) با زمان‌های درونی و ذهنی زیادی از سوی لئام و حتی آلدو مواجهیم. کاراکترهای نویسنده در عین حال که در فرازهایی از داستان مدام مشغول تحلیل وجودی خود هستند دیگران را هم در بستر زمان ذهنی به آینده به گذشته و به فراسوی زمان می‌برند. همانطور که توضیح داده شد زمان عینی و ذهنی معمولاً در تقابل یکدیگرند در زمان ذهنی هیچگاه یک ساعت یک ساعت نیست! یک ساعت معادل یک روز می‌شود یا شاید یک ماه، فرآیند نامحدود و فراحدودی ذهن با فرآیند محدود و بسته زمان عینی به شدت متفاوت است. شاید به دلیل همین آزادی در زمان باشد که ذهن کاراکترها پر می‌شود از وقایع پراکنده از زمان‌های به هم لولیده‌شده، این جنون آزادی افسارگسیخته زمان ذهنی به رفتار و درونیات کاراکترهای جریان سیال ذهن رسوخ می‌کند. به این دلیل است که پر از دیالوگ‌های پراکنده و بی‌ربط و جنون‌آمیز بین کاراکترها هستیم. این آزادی ذهن یک فضای مهارنشدنی‌ای در فضای این نوع رمان‌ها به وجود می‌آورد که می‌توانی درون لخت و بی‌پروا و خلوت‌مآبانه‌ی انسانی خویش را در آنها ببینی. دیالوگ‌هایی را بشنوی که بیشتر حسش کرده‌ای، به این خاطر است که لذت می‌بری از حس‌های مهارنشدنی که ثبت می‌شود چون توی مخاطب، من مخاطب، کمتر توانسته‌ایم از چنبره زمان عینی و روزمره زندگی خلاص شویم و به سمت زمان ذهنی و آزاد حرکت کنیم. ما به طور ناخودآگانه‌ای از آزادی فکر و ذهن لذت می‌بریم و این می‌تواند یکی از ویژگی‌های خوب تولتز در استفاده از این نوع زمان در این دو کار اخیرش باشد.

در راستای نامحدودی زمان عینی که باعث بروز یک نوع آزادی حسی در رمان‌هایی با مشخصه‌های جریان سیال ذهن می‌شود، این گره‌خوردن عنصر زمان با روایت و دیالوگ‌نویسی کاراکترها در رمان‌های درستی مثل این رمان نه تنها باعث لجام‌گسیختگی و گسست روایت نمی‌شود بلکه چنان غنایی به متن می‌بخشد که بی‌نظمی‌ها در چارچوب نظم، پراکندگی‌های موضوعی در ترتیب‌های موضوعی بزرگ‌تر، دیالوگ‌های عمیق ساده و روزمره فلسفی کاراکترها که تنیده‌شده در ایده‌های جسورانه و بهت‌آور نویسنده و در عین حال جنون‌آمیز است و از محبوس‌ترین احساسات بشری آزاد شده‌اند در یک کل باربط و منظم و درست جای گرفته‌اند.

از دیگر موضوعاتی که می‌توان در مورد آن بحث کرد، طی طریقی است که کاراکترهای رمان از سر می‌گذرانند. کاراکترهای «ریگ روان» کاراکترهای غریب و عجیبی هستند که در اوج غم در بالاترین نقطه درد در حتی نشانه‌ها و انگاره‌های پوچی‌ که از زندگی‌شان گرفته‌اند در دوران افسردگی‌های ذهنی-جسمی خود باز هم به طور مازوخیست‌وار و در عین حال شورمندانه و سرخوشانه‌ای به زندگی چسبیده‌اند. حتی عنصری به اسم اتفاق هم از خودکشی‌های چندباره آلدو جلوگیری کرده است. گویی با شکست‌ها و بازنده‌شدن‌هایشان جلایی به خود وجودی‌شان داده‌اند. گویی جبر همان‌ها را محکوم به زندگی با همه این شرایط می‌کند بیراه نبود که خود استیو تولتز این رمان را رمانی در راستای ترس از زندگی دانسته بود.

دریا در این کتاب در پس‌زمینه اکثر وقایع حضوری محسوس و نامحسوس دارد. آلدو حتی در زمان افلیجی هم دست از موج‌سواری برنمی‌دارد. این تناقضات عظیم انسانی نهادینه‌شده شخصیت‌های این رمان است. لئام هنوز کتابی که می‌خواهد را ننوشته ولی کماکان ادامه می‌دهد، با ناامیدی ادامه می‌دهد. گویی کاراکترها فقط آمده‌اند در هر شرایط ادامه بدهند، مستمر باشند. انگار دریایی که در قسمت‌های مختلفی در کتاب حضور گاهی اوقات هولناک، گاهی اوقات رازآمیز و در کمتر اوقات زیبایی دارد تمثال بزرگ‌تری از این فرآیند ادامه‌داربودن است. گویی مثل دریا امواج به سنگ می‌خورند، شکسته می‌شوند، نابود می‌شوند، اما دریا در یک حرکت همیشگی ادامه‌دار با اینکه می‌داند آخر این موج‌ها به نابودی و شکستن می‌رسد برای صرف حضورداشتن، این دور باطل اما زندگی‌وار را ادامه می‌دهند. شخصیت‌های این داستان هم دریاوار با اینکه می‌دانند راهی نابودی و شکستن هستند اما ادامه می‌دهند به موج‌ها، به زندگی می‌چسبند، با جبر زندگی خود که تلاش می‌کنند با حضورشان تبدیل به اختیارش کنند گلاویز می‌شوند، به مقصد فکر نمی‌کنند، به تلاش به فرآیند بودن به زندگی با همه ترسناک‌بودنش فکر می‌کنند. به وجود بی‌وقفه خود تا زمان هست بودنشان فکر می‌کنند. شاید این جمله آلدو که نقل‌قولی است از ویتگنشتاین یکی از مبناهای به وجود‌آمدن این رمان و بحث‌هایی در راستای موضوعات مطرح‌شده فوق باشد؛ «یادته مورل توی کتابش از قول ویتگنشتاین نوشته اگر کسی رو توی اتاقی قرار بدن که درش قفل نیست ولی رو به داخل باز می‌شه، تا وقتی درک نکنه که به جای هل‌دادن باید در رو بکشه، عملاً زندانی به حساب میاد؟»

نظر‌ دهی مسدود شده است.