۶۷-۵۱

نوشتن درباره‌ی بازیگری / منتقد فیلم به‌مثابه بازیگر

جرج تولس /  تلخیص و ترجمه‌: سعیده طاهری- بابک کریمی :

در دوران طولانی‌مدت رکودِ بلندپروازی‌های سینمای امریکا (در سطح روایت، نه از نظر تکنولوژی سریع‌الانفجارش) یا زمانه‌ی پسا«جنگ‌ ستارگان» (جرج لوکاس، ۱۹۷۷، امریکا)، ریویوهای پالین کیل در نشریه‌ی «نیویورکر»، بی‌امان به نقد و ارزیابی‌ نقش‌آفرینیِ متکی بر شیوه‌های کم‌مایه‌ی بازیگران می‌پرداختند تا حلاوتِ خلاقیت معمول خود را همچنان حفظ کنند. توصیف و ترسیم مقابله‌‌ایِ گریگوری پک و لارنس اُلیویه که می‌کوشند خود را در «پسرانی از برزیل» (فرانکلین جی. شافنر، ۱۹۷۸، انگلستان/امریکا) تثبیت ‌کنند، نمایانگر توانایی بی‌مانند اوست برای آنکه حتی ناشیانه‌ترین نقش‌آفرینی‌ها، حیاتی گیرا و فریبنده بر کاغذ بیابند:

وقتی بازیگران امریکایی برای نقش‌هایی کاملاً متضاد با تیپ‌هایشان انتخاب می‌شوند، بسیار مضحک به نظر می‌رسند. چه کسی می‌تواند جان وین یا جیمز استوارت -‌ یا گریگوری پک‌- را در نقش یک سادیستِ نازی بپذیرد؟ پک در «پسرانی از برزیل» با موهای شق‌ورق و شبق‌گون، چشم‌های ریز و گردِ مهره‌‌‌شکل (یکی لوچ‌تر از دیگری)، رنگ‌ورویی گچ‌مانند، و سبیل نازکی که انگار از منخرینش سبز شده، وارد فیلم می‌شود. وقتی با لهجه‌ی آلمانی هیس‌هیس‌کنان در نقش آدم بد فیلم ظاهر می‌شود، نمی‌شود جلوی خنده را گرفت. در این فیلم که اقتباسی نسبتاً کامل از رمان ایرا لوین (۱۹۷۶) است، او نقش دکتر جوزف منگلِ ژنتیک‌شناس را بازی می‌کند که در مخفیگاه جنگلی‌اش همچنان آزمایش‌های ژنتیک خود را که پیشتر از اردوگاه‌های مرگ آغاز کرده‌ بود، پی‌ می‌گیرد و آسوده‌خاطر، با نگاهی خیره به آینده در میان زامبی‌های جهش‌یافته‌ای که خود خلق کرده، قدم می‌زند. پیشتر چارلز لافتن در «جزیره‌ی ارواح گم‌شده» (۱۹۳۲) بسیار سرد و رعب‌انگیز به نقش دیوانه‌ای نابغه در میان موجودات جهش‌یافته ظاهر شده بود، اما پک قدرت هراس‌افکنی لافتن را در خود ندارد و همه‌ی تظاهرات احساسی‌ا‌ش سطحی‌ می‌نماید، مخصوصاً به‌عنوان بازیگر مقابل لارنس اُلیویه در نقش ازرا لیبرمان، قهرمان سالخورده و شکارچی معروف نازی‌ها (و شخصیت ساختگی سیمون ویزنتال)، گزینه‌ی بسیار بدی به نظر می‌رسد. اُلیویه نسخه‌ی جعلی بازیگران پیر و فربهی همچون آلبرت باسرمن و فلیکس برسارت است، بازیگرانی که با غرغرها و نق‌نق‌ها و ایرادگیری‌های مداوم، شخصیت‌هایی نسبتاً درمانده و در عین حال، زیرک و چاره‌جو و باذکاوت خلق کرده‌اند. او کمی هم ژست‌های انسان‌دوست خسته و دلزده را به بازی خود می‌افزاید تا بامزگی را چاشنی کارش کند. اگر هر بازیگر دیگری با این صدای زیرِ ساختگی، نقش لیبرمان را بازی می‌کرد، این نقش احتمالاً برای تماشاگر هم به همان اندازه که برای شخصیت‌های دیگر فیلم خسته‌کننده است، کسل‌آور می‌نمود. تنها اُلیویه با لوندی جسورانه‌اش می‌توانست این موی دماغ پیر را این‌چنین جذاب بازی کند. در سکانس زندان، هنگامی‌که او مقابل متهم جنایت جنگی (یوتا هیگن) نشسته است، می‌باید بر نفرت و انزجارش افسار بزند و در عین حال، این مواجهه را دردناک و عذاب‌آور از آب دربیاورد یا بعدتر در پایان گفت‌وگویش با ژنتیک‌شناس (برنو گانز)، وقتی متوجه می‌شود نودوچهار پسر برزیلی چگونه به‌وجود آمده‌اند، از جذابیت یکنواخت وین‌ای خود فراتر می‌رود.  نقش‌آفرینی او نشان می‌دهد که بازی در نقش یک هاف‌هافوی بی‌آزار می‌تواند اعتبار بازیگر را برای همه‌ی قابلیت‌هایی که رویش حساب کرده‌اند، همچنان حفظ کند.

برچسب‌ها:,

نظر‌ دهی مسدود شده است.