۶۶-Koti

نظریۀ مختصر سرنوشت

سپیده کوتی:

برخی ملت‌ها، مثلاً روس‌ها یا اسپانیایی‌ها، چنان به خود مشغول‌اند که خودشان را همچون مسئله‌ای یگانه می‌نمایانند: پیشرفت‌های برجسته‌شان، در هر مقطع، وادارشان می‌کند پشتگرم سلسلۀ عادت‌شکنی‌هایشان باشند، سرنوشت معجزه‌آسا یا بیهوده‌شان.

سرآغاز ادبیات روس، در قرن گذشته، نقطه‌عطفی بود. موفقیتی برق‌آسا که ناگزیر پریشانش می‌کرد. طبیعی بود که از خود شگفت‌زده شود و دربارۀ اهمیت خود بزرگ‌نمایی کند. شخصیت‌های داستایوفسکی روسیه را بر مسند خداوندی می‌نشانند؛ چراکه پرسش‌هایی را در پیشگاه او بیان می‌کنند که دربارۀ خداوند مصداق دارد: آیا باید روسیه را باور کنیم؟ آیا باید انکارش کنیم؟ آیا واقعاً وجود دارد یا بهانه‌ای بیش نیست؟ از خود پرسیدن چنین سوالاتی طرح مسئله‌ای منطقه‌ای در چارچوب واژگان الهیاتی است. اما برای داستایوفسکی، درواقع، روسیه، فراتر از امری منطقه‌ای، مسئله‌ای کیهانی است، به همان اندازه که وجود خداوند کیهانی است. چنین رویکرد مهمل و توهین‌آمیزی فقط مختص کشوری است که سیر تحول ناهنجارش ناگزیر ذهن آدم‌ها را مبهوت یا زمین‌گیر می‌کند. تصور اینکه یک انگلیسی از خود بپرسد که آیا انگلستان معنایی دارد یا نه یا با گفتاری سرشار از بلاغت رسالتی برای آن قائل شود دور از ذهن است: او می‌داند انگلیسی است و همین کفایت می‌کند. درک سیر کشور او لزومی ندارد.

منجی‌گرایی در میان روس‌ها ناشی از تردیدی درونی است که تکبرشان به آن دامن می‌زند، برآمده از عزمی برای پافشاری بر نواقصی که آنها را به گردن دیگران می‌اندازند و آوار‌کردن مازاد بدگمانی‌شان بر سر دیگران. اشتیاق به «نجات» جهان نمود جوانی یک ملت است.

اسپانیا به دلایلی خلاف این به خود مشغول است. آنجا هم سرآغاز باشکوهی داشت، اما اکنون از آن سرآغاز فاصله گرفته. آنها که زیادی زود رسیده بودند جهان را به‌لرزه درآوردند و خود را به جریان زوال و سقوط سپردند: و یک روز با شهود این سقوط مواجه شدم. در خانۀ سروانتس، در والادولید، بود. پیرزنی عامی کنار من ایستاده بود و با هم به تابلوی فیلیپ سوم نگاه می‌کردیم؛ گفتم: «دیوانه»‌، زن رو به من گفت: «انحطاط ما از او آغاز شد.» در قلب مسئله بودم. انحطاط ما! به گمانم پیدایش کردیم، انحطاط در اسپانیا مفهومی رایج است، کلیشه‌ای ملی و شعاری رسمی. ملتی که در قرن شانزدهم نمایش باشکوه جبروت و جنون را به جهان عرضه می‌کرد امروز به صورت‌بندی لختی خود دچار شده. بی‌شک آخرین رومی‌ها هم، اگر وقتش را داشتند، جز این گمان نمی‌کردند، اما آنها برای تامل در باب سقوط خود مجال نیافتند؛ چراکه پیش از آن بربرها محاصره‌شان کرده بودند. اما اسپانیایی‌ها، که دستشان به دهانشان می‌رسید، سه قرن فراغت داشتند تا به فلاکت خود بیندیشند و در آن غوطه‌ور شوند. این لفاظان یأس، بداهه‌سرایان توهم در نوعی خشونت آهنگین زندگی می‌کنند.

نظر‌ دهی مسدود شده است.