۶۷-۱۷۹

نشستی پیرامون رمان ۱۸۰۰ تا ۱۹۳۰ اروپا و ‌امریکا / کار، کارِ انگلیسی‌هاست! /با حضور رضا رضایی (مترجم) و کیهان خانجانی (داستان‌نویس) / کار، کارِ انگلیسی‌هاست!

اواخر دهه‌ی شصت، غریبه‌ای جوان، پا به قهوه‌خانه‌ا‌ی در رشت گذاشت و پشت میز چوبی، استکان چای در دست، شطرنج دو حریفِ عاقله‌مرد را به تماشا نشست. دیگرانی هم چشم تیز کرده بودند به نظاره‌کردن. بازی که تمام شد، جوان، با طمأنینه، رو به بازنده درآمد: «چرا جای آن حرکت، آن‌یکی حرکت را نکردی؟» حریفِ بَرنده‌ گفت: «برارجان، اگر بلدِ کاری، چرا بیرون گودی؟ تیغی بزن، بیست‌ تومن.» در لحنش هم اطمینان بود، هم طنز، هم حریف‌طلبی. و حق داشت؛ بازی‌بلد بود و اهل شهرِ شطرنج با قهرمانانی شهیر. پس، نشستند مقابل هم؛ خیره به صفحه‌ و مهره‌های سفید و سیاه. جوان برد و حریف مات ماند و دیگران مبهوت. خواست بلند شود، حریف نگذاشت: «یک دست دیگر برارجان.» و دوباره نتیجه همان. و تا پنج دست همان شد که شده بود. حریف هرچه سعی کرد، جوان صد تومانِ به ارزش آن سالیان را نگرفت. حین خداحافظی، حریف گفت: «فردا مسابقه‌ی بزرگ است، برو تماشا بکن یاد بگیر برارجان. تو استعدادت… هِی… بدک نیست.» فردا، نگاه حریف در نگاه جوان گره خورد؛ یکی در جایگاه تماشاچیان، یکی در جایگاه انتخابی عضو تیم ملی شطرنج ایران. این‌بار نیز حریف مات ماند. شاید در خود گفت: «رضا رضایی معروف همین است؟ دیروز شانس آورد نبردمش.» حالیا اگر آن حریفِ شطرنجِ قهوه‌خانه، نشریه‌ی سینما و ادبیات را ورق بزند و زندگی‌نوشتِ زیر را بخواند، شاید در خود یا رو به جمعِ اهل چای و سیگار و شطرنج و بحث‌های سیاسی، بگوید: برارجان، چه رفیقانی پیدا می‌شوند در این مملکت؛ آرام و قرار ندارند. بشنو چی‌چی می‌گوید:

متولد ۱۳۳۵ هستم در ساری. پدرم کتاب‌های متنوعی برایم می‌خرید، آثار بزرگسال را در نوجوانی خواندم. این خواندن‌ها در آینده‌ام خیلی اثرگذار بود. آن‌وقت‌ها خانواده‌ها فکر می‌کردند فرزندشان باید دکتر یا مهندس شود، رفتم دانشگاه اما فهمیدم مکانیک به دردم نمی‌خورد، نیمه‌کاره رها کردم. شطرنج را آن‌قدر جدی گرفتم که عضو تیم ملی شدم. حالا رابطه‌ام با شطرنج رابطه‌ی عشق و نفرت است، سالیان ازدست‌رفته‌ی زندگی‌ام بود، چراکه از ترجمه غافل بودم. همه‌جور کتابی ترجمه کردم، از شطرنج تا موسیقی تا نقد و نظر تا رمان مدرن و… پس، سال‌هاست برنامه‌ی مشخص دارم؛ ظهر به بعد، روزی سه صفحه ترجمه می‌کنم. حالا روزانه ۹ ساعت، در گذشته ۱۲ ساعت، در جوانی ۱۸ ساعت. در سال حدود ۱۲۰۰ صفحه، یعنی سه یا چهار کتاب. اما خلاصه رسیدم به رمان‌های زنان قرن ۱۹ بریتانیا. پروژه‌ای وسیع که ادامه‌دار است. آثار کلاسیک بخش مهمی از سواد عمومی جامعه‌اند؛ به غیر از آن، علاقه‌مندان به ادبیات مدرن تا کلاسیک‌ها را نخوانند نمی‌توانند وارد آثار مدرن شوند، چون پایه‌اند. مباحث نقد، به‌خصوص در رمان، مبتنی بر کلاسیک‌هایند. منتقدی که کلاسیک‌ها را با نگاه منتقدانه نخواند، نقدش بیپایه است، حرف‌هایی می‌زند که فکر می‌کند جدید است، غافل که دو قرن قبل گفته شده بود.

نظر‌ دهی مسدود شده است.