۷۱-۱۲۰

مقدمه ای بر نقد مرکزگرایی در سینمای ایران

«چه چیزهایی ما را وادار می‌کند برای فیلمسازی از تهران (مرکز) خارج شویم؟» بگذارید جور دیگری این پرسش را مطرح کنم، «اساساً چه دلیلی دارد که سینمای ایران جایی غیر از تهران (نه‌تنها به‌مثابه مرکز جغرافیایی که نمادی از تفکرات محوری و گفتمان مسلط) را به تصویر بکشد؟» این سوالی بود که مدت‌های مدیدی ذهن مرا به خود مشغول داشته بود. اینکه چرا سینمای امروز ایران این‌همه نسبت به گوناگونی‌های فرهنگی و جغرافیایی کشور و حتی تنوعات روایی و داستانی مرسوم بی‌تفاوت است. گویی در سینمای به‌اصطلاح بدنه یا به‌قول فرنگی‌ها جریان اصلی، و می‌توان گفت حتی خارج از آن، همه دارند از روی یک الگوی کلی کپی می‌کنند؛ داستان‌های تکراری، مکان‌های تکراری، دغدغه‌های تکراری، فرهنگ و حال‌وهوا و سروشکل و قیافه‌های تکراری، در یک کلام نوعی از تهرانی‌گری و مرکزگرایی بر همه‌چیز سایه افکنده است. این حجم از یکدستی و یکنواختی وقتی آزارنده‌تر می‌شد/می‌شود که می‌دیدی/می‌بینی خودت از هویتی می‌آیی که کوچک‌ترین صدایی و نشانی و ردی از آن در میان نیست (و اگر هم باشد در مقیاسی چنان ریزمقدار و ناچیز و تحریف‌شده که عملاً هیچ دردی را دوا نمی‌کند) و نیک می‌دانی که پتانسیل این سینما بسیار بیش از اینهاست. بنابراین تصمیم گرفتم به ریشه‌یابی چنین وضعیتی بپردازم؛ از خود پرسیدم آیا پیشینه‌ی تاریخی آن به زمانی فراتر از روزگار ما بازمی‌گردد؟ آیا ربطی به سیاست، اقتصاد و بافت اجتماعی خاص جامعه‌ی ایرانی دارد؟ راه‌حل‌های آن چیست و چه محدودیت‌هایی دارد؟ مسئله را با چند تن از دوستان صاحب‌نظرم در میان گذاشتم و از آنها خواستم به فراخور منظر و دیدگاه خود بدان پاسخ دهند. گرچه در همین ابتدا باید اعتراف کنم که دامنه‌ی پاسخگویی به چنین پرسش‌های کلی‌نگرانه‌ای می‌تواند بسی گسترده‌تر از چیزی باشد که در پرونده‌ی پیشِ رو خواهید دید اما در هر حال چاره‌ای جز این نبود که کار را با چارچوبی محدود و در حد و اندازه‌ی مقدمه‌ای برای ورود به بحث شروع کنیم. آنچه در ادامه می‌خوانید حاصل گریزی است از مرکزگرایی و مرکزاندیشی در سینمای ایران.

نظر‌ دهی مسدود شده است.