۶۷-۷۹

فرید مصطفوی، بهروز افخمی، بهرام توکلی پاسخ میگویند: مشکل سینمای ایران فیلمنامه است؟

جواد طوسی: آسیب‌شناسی فیلمنامه در سینمای ایران، گویی بحثی ازلی ابدی‌ست و ریشه‌های پایان‌ناپذیرش را در عوامل گوناگونی، از این قبیل باید جست‌وجو کرد: ضرورت‌های فرهنگی اجتماعی یک جامعه، ساختار حرفه‌ای سینمای آن مقطعی که زمینه‌ی چنین بحثی را ایجاد می‌کند، لزوم توجه به ژانر و تنوع مضمونی و ساختاری، میزان رونق کتاب و کتابخوانی و قصه و رمان و نمایشنامه در طبقه‌بندی‌های اجتماعی تا اهمیت پیوند میان سینما و ادبیات را ایجاب کند، شرایط اقتصادی یک جامعه و توان مالی قشر فرهنگی‌اش، ظرفیت‌پذیری یک جامعه برای فانتزی و رویاپردازی و رازگشایی و قهرمان‌پردازی و بازی با روایت و زمان و…

از طرفی، خوب و بد و دور باطل سینمای بومی‌مان و جرقه‌های هر از گاه در آن در دوره‌های مختلفی که ابراهیم مرادی، عبدالحسین سپنتا، پرویز خطیبی، علی کسمایی، محمد عاصمی، مهدی رئیس‌فیروز، نظام‌ وفا، کریم فکور، مجید محسنی، عطاء‌الله زاهد، منوچهر کی‌مرام، ابراهیم زمانی‌آشتیانی، اسماعیل پورسعید، ساموئل خاچیکیان، احمد نجیب‌زاده، حسین مدنی، امین امینی، احمد شاملو، جلال مقدم، نظام فاطمی، جمال امید، حیبب‌الله کسمایی، فریدون گله، پرویز صیاد و… در عرصه فیلمنامه‌نویسی حضور پررنگ دارند، نیاز به یک بحث جامعه‌شناختی و مردم‌شناسانه دارد.

اما جدا از این مسائل در خاتمه‌ی میزگرد این شماره داشتم به این فکر می‌کردم که فیلمنامه‌نویسان مشهور و کاربلدی چون چارلز بنت، جون هریسون، ارنست لیمن، بن ‌هکت، ریموند چندلر، دادلی نیکولز، جاشوا اوگان، فرانک سی. نیوجنت، کارل فورمن، جوزپه دسانتیس، دالتون ترومبو، رابرت بولت، باد شولبرگ، یال دایموند، بیلی وایلدر، پل شریدر، کابریل گارسیا مارکز و… در زمان نگارش فیلمنامه‌هایشان چقدر دربند مباحث تئوریکی چون پرده اول و کنش دراماتیک، کنش و واکنش در داستان، صعودی‌بودن کنش، طراحی پیرنگ یا خلق ساختار محکم، آشفتگی و تعادل، کشمکش تصاعدی یا تدریجی، دگرگونی یا تحول، درک شکل‌گرایانه و ساختارگرایانه از شخصیت، الگوهای زیباشناختی گفت‌وگو، زمان و طرح و توطئه، تعلیق و حیرت و… بوده‌اند و چقدر -مثلاً- به نظریه ارسطو و تودوروف در مورد شخصیت یا رولان بارت درباره‌ی روایت و شخصیت اهمیت می‌دادند؟

آیا یک فیلمنامه خوب و قرص و محکم و سروشکل‌دار و -بعضاً- ماندگار، تابع چنین اصول و قواعد و فرمول‌های از پیش‌ تعیین‌شده است، یا همچون شعری ناب و پرجذبه در شرایطی حسی و غریزی و پرانگیزه و از دل برآمده خلق می‌شود؟ پاسخ این سوال‌‌ها می‌تواند مثل جواب‌دادن جان فورد کبیر به مصاحبه‌کننده‌اش، این قدر ساده و «کوچه‌ی علی چپی» باشد:

«راستشو بخوای، اصلاً من این چیزا حالی‌م نیست. فقط به این فکر می‌کنم که چطور قصه‌مو خوب تعریف کنم.»

پاسخ دیگر نیز می‌تواند چنین استدلال سرراستی باشد:

«تکنیک و این تئوری‌های جورواجور و دست‌و‌پاگیر، از دل تجربه و جدی‌گرفتن کار و درک درست موضوع می‌آد. همین.»

 

نظر‌ دهی مسدود شده است.