۷۰-۱۵۴

مرزهای نانوشتن / از نگاه لیلا صادقی، پیمان هوشمندزاده، منیرالدین بیروتی، محمدرضا گودرزی

نانوشتن که موضوع میزگرد این شماره‌ی سینما و ادبیات است مفهومی چند‌پهلوست که از بدو پیدایش ادبیات مکتوب در کنار آن بوده است. نانوشتن پارادوکس نوشتن است؛ آیا انسان هنرمند از زمانی که تصمیم گرفت روایتی داستانی را بنویسد، آنچه را که در ذهن داشت می‌توانست روی کاغذ بیاورد؟ این امر، هم از نظر پیش‌پنداشت‌ها و اطلاعات داستانی اولیه درخور توجه است، هم از نظر وضعیت سیاسی- فرهنگی نوشتن، هم از نظر ناخودآگاه هنرمند که مدام او را میان نوشتن و ننوشتن بازیچه‌ی خود قرار می‌دهد، هم از نظر توانایی یا ناتوانی زبان برای بیان مکنونات درون. در این میزگرد که با حضور داستان‌نویس، منتقد و پژوهشگر خانم لیلا صادقی، داستان‌نویس و عکاس پیمان هوشمندزاده، داستان‌نویس و مدرس ادبی منیرالدین بیروتی و داستان‌نویس و منتقد ادبی محمدرضا گودرزی برگزار شده است هر یک از دوستان از دیدگاه خود به مسئله پرداخته و نشان داده است که نانوشتن مفهومی یگانه و یکدست نیست و از ابعاد مختلف درخور اعتناست.

محمدرضا گودرزی: عنوان بحث نانوشتن است که البته در عنوانش ابهاماتی وجود دارد. فکر می‌کنم درباره‌ی آن چیزهایی است که هنرمند زمانی که می‌خواهد کار کند در ذهنش هست، ولی اثر یا محصولی که به دست می‌آید، آنی نیست که در وهله اول در ذهنش بوده است. اگر این باشد پس باید مشخص کرد که چه عواملی باعث می‌شود این متن، آنی نباشد که در ذهن است؟ آیا این امر ناخودآگاه صورت  می‌گیرد؟ مسائل زیباشناسی در آن دخیل است؟ به سانسور یا خودسانسوری مربوط است؟ بحث این میزگرد روی این مسئله است. خود به خود فکر می‌کنم دوستان که دیدگاهشان را بگویند شاید بحث کمی روشن‌تر شود، از خانم لیلا صادقی شروع می‌کنیم.

لیلا صادقی: تصور من از نانوشتن، چیزهایی است که نوشته نشده است ولی خواننده می‌تواند آنها را  بخواند. اینکه چه عوامل مختلفی باعث نانوشتن می‌شود به مسائل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و حتی شخصی بازمی‌گردد و اینکه چه تکنیک‌های یا چه انواعی از سفیدخوانی‌ها یا در اصطلاح تخصصی‌ترش چه نوع سکوت‌هایی باعث می‌شود خواننده بتواند در خوانش متن نقش فعال‌تری داشته باشد تا متن بتواند خودش را به واسطه چیزهایی که نگفته است تکثیر کند، دو موضوع متفاوت هستند. همان طور که می‌دانید در متن، یک جاهایی هست که ممکن است نگفتن به معنای خاموش‌بودن باشد، یک جاهایی هم نگفتن به معنای نوعی از گفتن باشد. یعنی مثلاً وقفه‌ای، سکوتی، یک نگفتنی را هنرمند ایجاد کند، که از آن بافت خواننده چیزی را برداشت کند. اگر بخواهم مثال بسیار شنیده‌شده‌ای از هنر را بزنم، چهاردقیقه و سی و سه ثانیه سکوت جان کیج است. او وقتی می‌خواست قطعه خودش را اجرا کند، به واسطه سکوت معناداری که در آن اجرا داشت، در حقیقت یک موسیقی جدید را به مخاطب خودش ارائه داد که با صداهایی که جزو صداهای موسیقایی نبود، ایجاد شده بود. صداهایی که از نوفه‌ها، سرفه‌های تماشاچیان، حرکت پایه‌ی میز و صندلی‌ها و غیره ایجاد شده بود و با این سکوت معنادار، هدف خاصی دنبال می‌شد و آن فقدان سکوت مطلق در جهان بود. در ادبیات هم به همین شکل است. ما خیلی اوقات می‌بینیم که در یک متن، نویسنده ممکن است از تصویر استفاده کند به جای اینکه بخواهد با کلام بگوید. یک موقع‌هایی می‌بینیم که از جاانداختن یا حذف یک عبارتی استفاده می‌کند و مخاطب به واسطه استدلال خودش، به صورت فعال وارد داستان می‌شود و حدس می‌زند که خب، این دو جمله چطور می‌توانند با هم ربط پیدا کنند تا چیز جدیدی ایجاد شود. اینها انواع مختلفی از سکوت معنادار می‌شوند یا غیاب معناداری می‌شوند که می‌تواند در تحلیل متن و فهم متن موثر باشد و با آن نوع خاموشی یا نگفتن که می‌تواند اخلالگر باشد، یعنی در فهم متن اختلال ایجاد کند، متفاوت است. حالا من برای اینکه نخواهم متکلم وحده شوم، ترجیح می‌دهم نظر دیگر دوستان هم مطرح شود و بعد به ادامه‌ مباحث خودم بپردازم.

نظر‌ دهی مسدود شده است.