۷۳-۳۲

مرزهای زمان و مکان در سینمای تارکوفسکی

مهدی ملک:

«همان طور که پیکرتراش -‌در حالی که از شکل نهایی اثر خود آگاه است- حجمی از سنگ مرمر را به کار می‌گیرد و هر قسمتی را که در نظرش زائد می‌نماید، حذف می‌کند، فیلمساز نیز «حجمی از زمان» را -که در بردارنده سیری از وقایع ملموس و مسلم است- به کار می‌گیرد، زوائد را حذف می‌کند و موارد غیر‌ضروری را کنار می‌گذارد.»۱

تجربه تماشای فیلم‌های تارکوفسکی تجربه حس‌کردن سنگینی حضور زمان است. سنگینی‌ای که به شکلی مازوخیستی برای تماشاگر توامان واجد تجربه‌ای لذت‌بخش و دردناک است. سینمای تارکوفسکی در کلی‌ترین شکل آن در پی خالی‌کردن زیر پای زمان -به عنوان عنصر تعین‌بخش هستی- و جایگزینی آن با مفاهیم سرنمونی و ابدی‌ای چون ایمان، خانه و طبیعتی است که بی‌توجه به حضور- غیبت انسان به بودن خود در جهان ادامه می‌دهند: شکلی از بی‌زمانی که حضوری ممتد دارد. پیرنگ و مضمون سینمای تارکوفسکی سفری است در دل این مفاهیم برای حصول شکلی از انسجام معنا در جهان مدرنی که به تعبیر مارکس در آن هر چیز سخت و استوار دود می‌شود و به آسمان می‌رود. فیلمساز در نوشته‌هایش بارها به علاقه‌اش نسبت به تصاویر ایستا، تابلوهای طبیعت بی‌جان و چشم‌اندازهای ساکنی اشاره می‌کند؛ انباشت ملال که در تخمیری ماتریالیست دیالکتیکی به ظهور معجزه می‌انجامد. همان طور که آروین پانوفسکی و آرنولد هاوزر اشاره کرده‌اند سینما هنری است مکانی-‌زمانی که در آن هر یک از آنها بر یکدیگر تاثیر می‌گذارند.

نظر‌ دهی مسدود شده است.