۷۰-۲۲۳

ماجرای خروج دن کیشوت

علی خدادادی شاهیوند :

تبدیل‌شدن به «دیگری»، خروج از خط، شورش علیه وضع موجود، زندگی فراسوی مرزهای روزمره، تن‌ندادن به نظم مستقر، تفکر بیرون چارچوب و…. ایده‌ای قدیمی که هر روز و همواره به شکل‌هایی تازه بازمی‌گردد: برای گسترده‌ترشدن زندگی و تجربه‌ی امکانات تازه باید تصمیمی اخلاقی-سیاسی گرفت، از حوزه‌های بالفعل زندگی عبور کرد، فاصله‌ها را پیمود، از مرزها گذشت و به دنیای نهفته و تجربه‌ناشده‌ی «خارج» وارد شد. اراده‌ی آگاهانه به خروج، همواره ملازم زندگی‌های نو و تجربه‌های تازه بوده است: غارنشین افلاطونی که با زحمت از غار بیرون می‌رود تا از خورشید خبر بیاورد، مسافر دانته‌ای که از جهان زندگان خارج می‌شود تا از عاقبت و عقوبت گناهان آگاهی یابد، یونانیان هومری که در سودای فتح سرزمینی تازه به دریا می‌زنند، شکاک ساده‌لوح دکارتی که چارچوب‌های مستقر واقعیت را یکی‌یکی با ابزار شک در‌هم می‌شکند و از مرز جهان محسوس در‌می‌گذرد تا با یقین معقول بازگردد، زیرزمین داستایفسکی، زمان نابهنگام نیچه، خطوط گریز دلوز و… همه صورت‌هایی هر دم نوشونده از شورش در مقابل زندگی روزمره و چارچوب‌های متافیزیکی و اخلاقی و نظام‌های سیاسی و مذهبی، و در یک کلام نسخه‌هایی متفاوت از اراده برای «خروج»اند.

«دن کیشوت» هم یکی از همین نسخه‌هاست، با همان خروج دیوانه‌وار از باورهای مشترک روزمره و همان مقاومت در برابر چنین خروجی. کیشوت سه بار در طول داستان «خروج» می‌کند اما می‌توان گفت که موضوع و تم اصلی در کل داستان، خروج هر لحظه‌ی کیشوت از باورهای مشترک اطرافیانش است. باورهایی که به واقعیت روزمره‌ی آنها شکل می‌دهد. همه در یک طرف قرار دارند و پهلوان مانش در طرفی دیگر: تقریباً در هر فصل کسی نیست که از میزان خروج و انحراف دن کیشوت از باورهای مشترک، سنت‌ها و در یک کلام زندگی روزمره‌ی مردمان معمولی شگفت‌زده نشود. از نحوه‌ی لباس‌پوشیدن و سخن‌گفتن گرفته تا فهم و تفسیر جهان، کیشوت مدام با مرز باورهای مشترک اطرافیانش درگیر می‌شود و از آنها درمی‌گذرد و همین امر هم باعث می‌شود تا تقریباً تمام شخصیت‌های داستان، حتی راوی‌ها، به او لقب مجنون بدهند. جنون کیشوت در واقع چیزی نیست مگر تن‌ندادن به واقعیتی که از طریق باورهای مشترک مردمان معمولی ساخته می‌شود. باورهایی که فارغ از محتوا، دوره‌ی تاریخی و مکان جغرافیایی‌شان، همواره به یک شکل عمل می‌کنند: به‌کارگیری تجارب آشنا و بالفعل «گذشته» برای مواجهه با مسائل حال و آینده.

هر تجربه‌ی انسانی در زندگی روزمره، پاسخی است به مسئله یا مجموعه‌ای از مسائل از طریق چارچوبی مفهومی که پیشاپیش وجود دارد و معمولاً از طریق فرهنگ یا آموزش به ارث رسیده است. از تجربه‌ی ساده‌ی رد‌شدن از یک خیابان (فهم اینکه «چپ» و «راست» کدام‌اند، «شتاب» و «سرعت» چیستند، برخورد با شی‌ء «سخت» چه عواقب و تبعاتی دارد، «شی‌ء» چیست، «سخت» چیست، من «سرعت»ام را چگونه باید «تنظیم» کنم تا به شیء سختی که در حال «حرکت» است برخورد نکنم، «زمین» از طریق «اصطکاک» چگونه به کم و زیاد‌شدن سرعت من کمک می‌کند و…) تا تجربه‌ی بسیار پیچیده‌تری مانند از دست‌دادن یک دوست («فقدان» چه معنایی دارد، حضور «فیزیکی» چه ارتباطی با حضور «ذهنی» دارد، «خاطره» چیست، «حافظه» چیست، چرا یکی با دیگری «جایگزین» نمی‌شود یا می‌شود یا…)، انسان‌ها در حال پاسخگویی به مجموعه‌ای از مسائل‌اند که به آن تجربه‌ی خاص و در کل به زندگی‌شان شکل می‌دهد و در اغلب موارد از این فرآیند پاسخگویی حتی آگاه هم نیستند.

نظر‌ دهی مسدود شده است.