۶۷-۱۹۳

عواطف توده در آثار برگزیده

محمود حدادی :

در تعریف فرهنگنامه‌ای، مفهوم کلاسیک را گویا از مناسبات طبقاتی روم باستان گرفته‌اند، با نگاه به لایه‌های بالا و برجسته اجتماعی که مکلف به پرداخت مالیات بوده‌اند. با چنین ریشه‌ای، مراد از این مفهوم در ساحت هنر، باید آفرینش‌های ممتاز، برجسته و سرمشق‌گونه باشد. هنر، اندیشه و ادبیات اروپایی در عمل هم در یونان و روم عصر باستان به کمالی شایسته عنوان کلاسیک رسید. چنین است که در هر دوره، حتی در عصر رنسانس که خود اوجی از هنر کلاسیک پدید آورد، این واژه در هر حال صفتی برای هنر عصر باستان باقی مانده است.

اثر ممتاز و برجسته. چنین تعریفی برای کلاسیک البته کلی است و تعریف کلی نگاه به اجزای شکل‌دهنده را ضروری می‌سازد:

در عصر جدید، ادبیات کلاسیک انگلیسی و اسپانیایی در قرن شانزدهم شکل گرفت، خاصه با آثار کسانی چون شکسپیر و سروانتس. چنین ادبیاتی اما در آلمان پس از تاخیری دویست‌ساله در نیمه دوم قرن هجدهم کمال یافت. این تاخیر دویست‌ساله هرچند دلیل هم داشته باشد، یک دلیل عمده آن وقوع جنگ‌های سی‌ساله مذهبی در قرن هفدهم در خاک آلمان است. رویدادهای هراس‌انگیز این جنگ که بیماری‌های همه‌گیری چون وبای پی‌درپی بر شمار قربانیان آن افزود، در ادبیات باروک این روزگار توصیفی مشخص و گاه حتی گزارش‌گونه یافته است. آیا نمی‌توان از این واکنش ادبی مکتب باروک در آلمان -در تعمیمی نسبی- نتیجه گرفت که تلاطم‌های بزرگ اجتماعی نگاه ادبیات را به اکنون و لحظه متوجه می‌سازد؟ به بیان سوز داغ و درد روز؟ در قرن نوزدهم هم که اختلاف طبقاتی و ستم اجتماعی سرمایه‌داری اولیه بیداد می‌کرد، باز ادبیات اروپا -خاصه در مکتب ناتورالیسم- نگاه خود را به مسئله روز متوجه ساخت. در هر صورت در ادبیات کلاسیک به عکس این واکنش برمی‌خوریم. ادبیات کلاسیک بیشتر به بیان مسائل عام زندگی انسان می‌پردازد، به جایگاه انسان در طبیعت و جامعه، و به نقش او در تاریخ. به تعبیری ادبیات کلاسیک کلی‌نگر است. شاید به همین دلیل یک موتیف عمده ادبیات کلاسیک آلمان چگونگی دستیابی احتمالی نوع بشر به هماهنگی با خویشتن و عالم آفرینش است. موتیفی که خودبه‌خود به مفاهیمی چون آزادی، عدالت اجتماعی، استعلای اخلاق و پرورش علمی و هنری فرد و جامعه می‌پردازد.

نظر‌ دهی مسدود شده است.