۶۶_Zamani4

طعم تلخ انگور ترش / خوانشی بینامتنی و اسطوره‌شناختی از نمایشنامه‌های آنتیگونه، کودک مدفون، مرگ و سوارکار شاه، و همه پسران من

 

آزیتا زمانی – کارشناس ارشد ادبیات انگلیسی :

 

آیا تاوان گناه پدران را پسران خواهند داد؟ آیا گناه هرکس از آن اوست و تنها اوست که در قبال آن مجازات خواهد شد و یا چنان که از گذشته‌های دور در باور مردم بوده، هرکس انگور ترش خورد، دندان فرزندانش کُند خواهد شد؟

بشر از دیرباز دوست داشته سر از اسرار پنهان کائنات درآورد و با تفکر در میان پدیده‌های این‌جهانی، از پیوندهای نامرئی میان آنها پرده بردارد و به جای آنکه این پدیده‌ها را جدا ازهم و مستقل ببیند، به نوعی روابط علی و دلالتی میان آنها برقرار سازد. از تجربیات تکرار‌شده، الگویی استخراج کند و با فرافکنی آن را ساختار و چارچوبی برای درک چیزهای مشابه قرار دهد و در نهایت به این درک برسد که پدیده‌ها چگونه تولید معنا می‌کنند. پرسش فوق نیز یکی از همین دغدغه‌های ذهن پویشگر بشری‌ست که قرن‌ها محل بحث بوده است.

این توارث در ادبیات انعکاسی بینامتنی پیدا کرده و به صورت اشاره و تلمیح (Allusion)، در بسیاری از آثار ادبی گوناگون از سوی نویسندگان مختلف دستمایه قرار گرفته است. در آثار ادبی‌ای که به بسط این درونمایه پرداخته‌اند، بار گذشته بر گرده‌ی شخصیت‌ها سنگینی می‌کند و آنان را از ساختن هر نوع الگوی تازه و طرح نو برای زندگی‌شان بازمی‌دارد.

خداوند در قرآن کریم می‌فرماید «و هیچ بردارنده ای بار گناه دیگری را برنمی دارد. و این که برای انسان جز حاصل تلاش او نیست» (سوره نجم، آیات٩-٣٨). و در کتب آسمانی قدیمی‌تر نیز، در جاهای مختلف به همین نگرش برمی‌خوریم، برای مثال در عهد عتیق، سفر ارمیا آمده «… و در آن ایام، بار دیگر نخواهند گفت که پدران انگور ترش خوردند و دندان پسران کند گردید. بلکه هرکس به گناه خود خواهد مرد و هر که انگورترش خورد، دندان وی کند خواهد شد» (٣١).

همچنان که، حافظ در یکی از غزلیات خود بیان می‌کند که

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم وگر بد تو برو خود را باش هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت

به هر روی، هرکسی ممکن است در زندگی خود و یا دیگران مصداق‌هایی از امتداد تاوان تا نسل‌های بعد را ببیند و بشناسد و ابهامی بر ابهامات ذهنی دیگرش افزوده شود. ادبیات انعکاسی از ادراکات بشری و تجربیات انسان‌هاست که فرافکنی و بر کاغذ ثبت می‌شود و در حقیقت جوهره‌ی ادبیات بیش از هر چیز ماهیت انسانی دارد و جهان را چنان که انسان می‌شناسد، باز می‌تاباند.

این جستار، به طور اخص روی شباهت مضمونی میان سه نمایشنامه‌ی «کودک مدفون» اثر سام شپرد، «مرگ و سوارکار شاه» اثر ووله سویینیکا، و «همه‌ی پسران من» اثر آرتور میلر، تمرکز می‌کند و این خط مشترک را تا ٢۵٠٠ سال پیش و نمایشنامه اسطوره‌ای مهمی چون «آنتیگونه» سوفوکل به مثابه‌ متن مادر امتداد می‌دهد و در همه‌ی آنها درونمایه‌ی مشترکی را می‌جوید که با دلالت بر تاثیر گناه بر سرنوشت فرزندان و نوادگان، قرابتی با استعاره‌ی فوق دارد.

۶۶_Zamani2

آنتیگونه اثر نمایشنامه‌نویس نامدار یونانی، سوفوکل، در سال ۴۴٢ قبل از میلاد نوشته و اجرا شد. آنتیگونه در واقع آخرین اثر از سه‌گانه‌ای‌ست که دو بخش دیگرش را ادیپوس فرمانروا و ادیپوس در کرونوس تشکیل می‌دهند. این تریلوژی به شکل ناپیوسته‌ای غمنامه‌ی خاندان ادیپوس، پادشاه تبس، را شرح می‌دهد که چگونه به جبر سرنوشت، یک به یک به تیر غیب مبتلا شدند و طومار زندگی‌شان درهم پیچیده شد.

دلفی پیشگو پیش‌بینی می‌کند که لاﺋیوس، پادشاه تبس، صاحب پسری می‌شود که او را خواهد کشت. به همین خاطر، هنگامی که همسرش پسری می‌زاید، لاﺋیوس پاهای نوزاد را به هم می‌دوزد و فرمان می‌دهد که او را از بین ببرند. اما چوپانی او را نجات می‌دهد و به پادشاه و ملکه‌ی کورینت می‌سپارد. آنها به خاطر پاهای برآماسیده، نام او را ادیپوس می‌نهند و از او نگهداری می‌کنند تا بزرگ می‌شود. این بار نوبت ادیپوس جوان است که از سرنوشت سیاه خویش آگاه شود. دلفی پیشگو به او می‌گوید که چنین مقدر است که ادیپوس پدرش را بکشد و با مادر نزدیک شود. ادیپوس از وحشت سرنوشت از شهر می‌گریزد تا به زعم خود در دام نیفتد، غافل از اینکه دارد با تمام قوا به سوی آن می‌شتابد. در راه، با پیرمردی ثروتمند که با خدم و حشم خود در سفر است، درگیر می‌شود و او و خدمتکارانش را می‌کشد. در آستانه‌ی تبس، اژدهایی نشسته که از مسافران پرسشی می‌کند و اگر نتوانند پاسخ گفت، ایشان را از پا درمی آورد. ادیپوس معما را حل می‌کند و اژدها از خشم خود را می‌کشد. مردم شهر به پایکوبی می‌پردازند و به ادیپوس تاج پادشاه و همسر وی یوکاستا را هدیه می‌دهند. ادیپوس به فرمانروایی می‌رسد و از یوکاستا صاحب چهار فرزند می‌شود.

سایه‌ی شوم بیماری مرگباری بر شهر می‌افتد و فرمانروا مستاصل به دنبال چاره می‌گردد. تیرسیاس، روشن‌بین روشندل، به او می‌گوید که باید قاتل پادشاه قبلی از شهر بیرون رود تا مردمان سلامت خود را باز یابند. معلوم می‌شود پیرمردی که ادیپوس او را به هلاکت رسانده، همان شاه اسبق و پدر ادیپوس است. پیشگویی تحقق می‌یابد. ادیپوس و مادرش از قبح گناهی که نادانسته به دامانش فروغلتیده‌اند، آگاه می‌شوند. یوکاستا خود را از فرط شرم و غم به دار می‌آویزد و ادیپوس که اکنون بصیرت یافته، چشمان خود را از کاسه درمی‌آورد و شوریده‌حال سر به صحرا می‌گذارد.

اما کفاره‌ی گناه پدرکشی و هم‌آمیزی تنها با ادیپوس به پایان نمی‌رسد. چون دومینویی که به اولین مهره‌اش ضربه‌ای بخورد، پی در پی تخریب می‌شود و طرح را تا به آخر درهم می‌شکند و نابود می‌کند. در غیاب پادشاه، پسرش اتئوکلس به فرمانروایی می‌رسد، پسر دیگرش پلونیکوس سپاهی گرد می‌آورد و سر سلطنت با برادر به جنگ برمی‌خیزد. پسران همدیگر را می‌کشند و برادر یوکاستا، کرتون، به پادشاهی می‌رسد. او فرمان می‌دهد که اتئوکلس با تشریفات کامل به خاک سپرده شود و جسد پلونیکوس چونان که رسم آن زمان بود، مانند یک دشمن و خائن بر خاک ماند تا خوراک جانوران گردد.

آنتیگونه و ایسمنه دختران ادیپوس، تنها بازماندگان این خاندان نفرین‌شده‌اند. آنتیگونه به عشق برادر فرمان پادشاه را زیر پا می‌گذارد تا به فرمان خدایان و ندای دل خویش گوش سپارد و پلونیکوس را دفن می‌کند. پادشاه برمی‌آشوبد و با وجود اینکه آنتیگونه نامزد پسر او هایمون است، و هایمون سخت دل در گرو مهر او دارد، او را در غاری خارج از شهر حبس می‌کند تا زنده به گور شود. تیرسیاس در نهایت کرتن را متقاعد می‌کند که حکم را برگرداند اما صد‌افسوس که آنتیگونه خود را در غار به دار آویخته و هایمون آویخته به او، در برابر چشمان پدر خود را می‌کشد و مادرش نیز به دنبال غم فرزند خود را از بین می‌برد. تنها ایسمنه بر جا می‌ماند تا گواه مرگ غم‌انگیز و تراژیک یکایک اعضای این خاندان نگونبخت باشد.

گویی کفاره‌ی گناهان هرچند ناخواسته‌ی ادیپ نیزه‌ی بلندی‌ست که هوا را می‌شکافد و از تن نسل‌ها عبور می‌کند و قلب‌هایشان را می‌درد. ادیپوس را به کفاره‌ی گناه پدر و سر راه‌گذاشتن طفل بیگناه و فرزندان ادیپوس را به کفاره‌ی پدرکشی و هم‌آمیزی به نابودی می‌کشاند.

در جایی از نمایشنامه، آنتیگونه در آستانه‌ی مرگ به زاری می‌گوید:

«آه که دردم را دو‌صد چندان می‌کنی!

از بخت باژگونه‌ی پدرم

و از روزگار تباه تبارم سخن می‌گویی

وای از آن مادر…

وای از آن پدر…

وای بر من، که از آن پیوند پلید پدید آمدم و نادیده شوهر

به رفتگان می‌پیوندم.

و نیز وای بر تو، ای برادرم که هم خود در آغوش مرگ خفته‌ای

و هم آغوش خواهرت را بر مرگ گشوده‌ای.»

۶۶_Zamani3

در کودک مدفون، داج و هالی زوجی آمریکایی هستند که سه پسر به نام‌های تیلدن، بردلی و انسل دارند. پیشتر، از راه کشاورزی و کار بر روی زمین ارتزاق می‌کردند، اما اکنون مزرعه خشک و لم‌یزرع است. در نگاه نخست، مثل بسیاری از آثار ادبی مشابه این زمان، آنها یک خانواده‌ی معمولی آمریکایی به نظر می‌رسند. اما، هرچه در داستان بیشتر پیش می‌رویم، بیشتر درمی‌یابیم که زیر این ظاهر موجه خانوادگی، چه تلاطم و آشوب ویرانگری پنهان است. خیلی زود درمی یابیم که هالی با پسر خود تیلدن مرتکب گناه بزرگی شده و از این پیوند ناخجسته و نفرین شده، نوزاد پسری به دنیا آمده است.

پذیرش این موضوع چنان بر داج گران آمده که نوزاد را غرق کرده و جسد او را در مزرعه مدفون ساخته است. سال‌ها از آن ماجرا می‌گذرد اما خانواده همچنان در باتلاق کفاره‌ی سنگین گناهان فرو رفته و به نظر می‌رسد که هردم هم اوضاع وخیم‌تر می‌شود. از آن زمان به بعد، مزرعه خشک و بی‌حاصل شده که به طور استعاری، بر سترونی احساسی و عاطفی اعضای خانواده و ناتوانی عقیم‌گونه‌ی آنها در ایجاد یک رابطه‌ی انسانی پرثمر نیز دلالت ضمنی دارد. هم داج و هم تیلدن پدرند. هردو مرتکب گناه کبیره شده‌اند و قانون الهی را شکسته‌اند و چنان که در متن نمایشنامه مشاهده می‌کنیم، دود آتشی که افروخته‌اند، نه تنها به چشم خودشان می‌رود که فرزندانشان را هم خفه می‌کند.

تیلدن که مرتکب هم‌آمیزی شده، تحت فشارهای روانی و عذاب وجدان عقل خود را باخته و دیوانه شده، از خانه رفته، سال‌ها در آوارگی و زندان بوده و حال بی‌سروسامان‌تر از قبل برگشته است. هر چند که رنج عظیمی را در زندگی آشفته و بی‌سرانجام خود تحمل می‌کند، اما طعم تلخ انگور ترش در کام فرزندانش نیز می‌پیچد و آنها نیز هریک به شکلی مجازات می‌شوند. کودکی که در اوان زندگی غرق و مدفون می‌شود، گویی ناخواسته و ناهوشیارانه دارد کفاره‌ی گناه والدین خود را می‌پردازد. طومار زندگی آغاز‌نشده‌اش به شکل غم‌انگیزی پیچیده می‌شود و داغ از دست‌دادنش بر زندگی تیلدن سایه‌ی مضاعفی می‌افکند.

در سطح دیگری، داج را به عنوان پدر می‌بینیم. گناه او پسرکشی است. او نفسی را که خداوند محترم شمرده، به قتل می‌رساند و حق حیات را برای همیشه از او که معصوم‌ترین فرد این خانواده است، می‌گیرد. زیر سایه‌ی تاریک و سنگین این راز کم‌کم به موجود دائم‌الخمر زمینگیر درمانده‌ای تنزل می‌یابد که بوی مرگ می‌دهد. او از این دنیای بی‌رحم و ناامن اغلب زیر پتو می‌خزد و در استحکامات مبل فرسوده‌ی خویش مچاله می‌شود و پناه می‌گیرد. از ترس بردلی، پسر دیگرآزار (سادیست)‌اش مدام کلاه به سر می‌گذارد. چرا که بردلی هربار که او را می‌بیند، سرش را به زور ماشین می‌کند. پوست ناسور سرش جا‌به‌جا از زخم‌های کوچک و بزرگ پر است. در تفسیر این بخش، می‌توان به بسیاری از اسطوره‌های کلاسیک رجوع کرد که در آنها مو نماد قدرت است و از دست‌دادن آن به معنای از دست دادن قدرت تعبیر می‌شود. او توان کار‌کردن را از دست داده و برای ادامه‌ی حیات نکبت‌بار خویش کاملاً به دیگران وابسته است اما هر یک در آتش جهنم خود می‌سوزد و نمی‌تواند او را تیمارداری کند. او چنان نادیده انگاشته می‌شود و مورد بی‌مهری و بی‌توجهی قرار می‌گیرد که حتی در پایان نمایش، هیچ کس متوجه مرگش نمی‌شود. بردلی  پایش را در یک تصادف از دست داده و از مشکلات روانی عدیده رنج می‌برد. او فرزند نا‌به‌کار و نااهل خانواده است که ضعف و غم حاصل از نقص عضو خود را با پرخاشگری و قلدری نسبت به سایرین جبران می‌کند. حتی فرزند سوم داج و هالی، انسل که گل سرسبد خانواده تلقی شده، از این کفاره‌ی سنگین قسر در نرفته و در ماه عسل به طرز اندوه‌باری جوانمرگ می‌شود. آن گونه که از ظاهر این خانواده برمی‌آید، تمام فرزندان در کفاره گناهان والدین و نیاکان خویش سهیم بوده‌اند. این عمل ننگین تمام اعضا را، چه معصوم و چه گناهکار، از بیرون و درون می‌پوساند و به سوی تاریکی و زوال می‌راند.

هنگامی که نسل جدیدتر، وینس پسر تیلدن و نامزدش شلی، قدم به آن منزل شوم می‌گذارند، اوضاع تغییر می‌کند. آنها متعلق به این خانه نیستند. جوان و پرانرژی‌اند و توان طرحی نو درافکندن دارند. آنها چون در فضای مسموم این خانه تنفس نکرده‌اند، عاقل و منطقی به نظر می‌رسند. هرچند، هنگامی که پا به درون خانه می‌گذارند و در متن خانواده قرار می‌گیرند، تاریکی وجودشان را دربرمی‌گیرد. شلی نسبت نسبی و پیوند خونی با این خاندان ندارد و چون از قماش آنان نیست، می‌تواند از این دایره‌ی شوم بگریزد اما وینس در حلقه می‌ماند و او را یارای شکستن طلسم خانوادگی نیست.

او همان گونه که دارایی‌های داج را به ارث می‌برد، از گناهان او نیز سهم می‌برد. او نشانگان بیمارگونه‌ی این بخت باژگونه را به سرعت آشکار می‌سازد. مانند داج و تیلدن به میگساری و سیاه‌مستی می‌افتد و مانند بردلی زورگویی و قلدری می‌کند. در نهایت هم می‌بینیم که در سلسله‌بندی نظام تجدید ساختار‌یافته‌ی خانوادگی، او را با خواری از میدان به در می‌کند و جایگزین او می‌شود.

اما در هر حال، نکته‌ی حائز اهمیت اینجاست که به نظر می‌رسد، نسل به نسل از برد نیزه کاسته شده و جراحت کمتری از خود به جا می‌گذارد. بسان صدای بلندی که هرچه از منبع آن دورتر می‌شویم، از قوت آن کاسته می‌شود و طنین ضعیف‌تری می‌یابد. کوله‌بار گناهانی که شانه‌های نسل دوم خاطیان را ممکن است زیر بار خود بشکند، نسل به نسل آب می‌رود و کوچک‌تر می‌شود. کمااینکه، این تقاص در مورد وینس بسیار سبک‌تر است. بخشی از آن به دلیلی که گفته شد و بخش دیگر می‌تواند تحت تاثیر این استدلال تفسیر شود که چون ابتدا تیلدن و سپس داج به گناهانشان اعتراف می‌کنند و با توجه به پیش‌زمینه‌ی ذهنی نویسنده، سام شپرد، چون در آیین مسیحیت، اعتراف به گناه خود بخشی از فرآیند بخشودگی و رستگاری‌ست، تا حدی از سنگینی فضا کاسته می‌شود. در پایان نمایشنامه، می‌توان دید که آنها گویی به بخشایش نزدیک شده‌اند و بعد از سال‌ها خشکسالی و بی‌حاصلی، خورشید در آسمان شروع به درخشیدن می‌کند و باران رحمت خاک مرده را بارور می‌سازد. استخوان‌های کودک مدفون، که نماد راز تاریک خانوادگی‌ست، از زیر خاک بیرون می‌آید و طلسم شکسته می‌شود.

توازی‌های بسیاری بین دو متن آنتیگونه و کودک مدفون وجود دارد که پرداختن به آن، خود می‌تواند دستمایه‌ی مقاله‌ی مجزایی باشد ولی حداقل در این مجال اندک می‌توان متذکر شد که در هردو نمایش، افراد مرتکب شکستن تابوهای دینی و مدنی سنگینی چون نفس‌کشی و هم‌آمیزی و تولد کودک یا کودکان نامشروع می‌شوند و به تبع آن رنج بسیار می‌کشند و خود و فرزندانشان تقاص پس می‌دهند.

هرچند، در میان تفاوت‌های بسیاری که دو متن باهم دارند، می‌توان به یکی از مهم‌ترین آنها اشاره کرد و آن آگاهی نسبت به گناه است. ادیپوس نادانسته و به شکل جبری به تیر سرنوشت گرفتار می‌شود، و هنگامی که نسبت به آن آگاهی می‌یابد، هم او و هم یوکاستا خود را سخت مجازات می‌کنند و به همین دلیل است که نمایشنامه تراژیک می‌شود. اما در کودک مدفون، اعضا به قبح عمل خویش کمابیش آگاهند و بار حقیقت بر دوششان وزن خردکننده‌ای دارد هرچند از آن فرار می‌کنند و به آن اعتراف نمی‌کنند. آنها از خانه می‌گریزند، به الکل پناه می‌برند و ذهنشان را با سازوکارهای دفاعی گوناگون فرویدی، چون انکار و فرافکنی بی‌حس می‌کنند تا درد را تسکین بخشند. در انتها نیز بارقه‌هایی از بخشایش و رستگاری تاریکی فراگیر را می‌شکافد و داستان پایان مثبتی می‌یابد حال آنکه، در آنتیگونه هبوط راه برگشتی ندارد.

۶۶_Zamani1

در نمایشنامه مرگ و سوارکار شاه، اثر نمایشنامه‌نویس نیجریه‌ای برنده جایزه‌ی نوبل، وله سویینیکا، شاه به تازگی درگذشته و بنا به رسوم فرهنگی قبیله‌ی یوروبا، سوارکار سلطنتی، اله سین باید خود را بکشد تا در سفر شاه به دنیای مردگان او را همراهی کند. یوروبایی‌ها به وجود سه دنیا معتقدند؛ دنیای زندگان، دنیای مردگان و دنیای زاده‌نشدگان. برای آنها این سه‌گانگی تفکیک‌پذیر نیست و این سه دنیا در عین کثرت به نوعی وحدت وجودی هم دارند. این دنیاها به هم مرتبط بوده و ساکنان هریک با دیگری در ارتباط و تعامل‌اند. از این رو، از این منظر مرگ اتفاق چندان مهمی نیست و آن گونه که والاس استیونس، شاعر مدرن آمریکایی، در شعر مشهور خود امپراطتور بستنی مرگ را توصیف می‌کند، مانند جابه‌جایی از اتاقی به اتاق کناری‌ست. این در حالی‌ست که اله سین دلبستگی‌های خاکی و تعلقات بشری بسیار دارد و نمی‌تواند از لذات زمینی چشم بپوشد و زنان زیبا را ترک کرده، به عهد خود وفا کند و شاه را در گذار به دنیای مردگان همراهی کند.

این نخستین‌باری نیست که تقابل پرکشمکش غریزه و وظیفه در ادبیات نمود عینی می‌یابد. چه در زندگی واقعی و چه در دنیای ادبیات، شخصیت‌ها همیشه میان خواست خود و خواست جامعه در تنش و کشاکش‌اند و مدام سعی دارند میان این دو تعادل ایجاد کنند، چرا که معمولاً نیاز فرد در تقابل با نیاز جمع قرار می‌گیرد و فرد بسیاری از اوقات باید به قیمت فدا‌کردن یکی، به دیگری بپردازد. اله سین قلباً غریزه را به وظیفه برتری می‌دهد و این به تعلل در تصمیم‌گیری و سستی اراده می‌انجامد. از آنجا که مرگ اله سین یک مرگ عادی نیست، عدم وفای به عهد و انجام وظیفه‌ی اجتماعی از سوی او به آشفتگی و آشوب می‌انجامد. هنگامی که او بدین پست منصوب شد، قاعدتاً از خوب و بد آن خبر داشت و از سرنوشتی که به طور بالقوه امکان تحقق داشت، آگاه بود. اما به هر حال، ترجیح داد روی مزایای کوتاه‌مدت و امتیازاتی که این شغل برای او به ارمغان می‌آورد، تکیه کند و در نهایت چو فردا شود، فکر فردا کند. حال که آن فردا‌روز فرا رسیده، او از پرداخت دینش سر می‌پیچد.

اله سین می‌خواهد با زن زیبایی که در مراسم حضور دارد و از قضا نامزد پسر او، اولانده، هم هست، ازدواج کند و انجام مراسم خودکشی را به بعد از گذراندن شبی با عروس جوانش موکول کند. جمع که چاره‌ای جز برآوردن آخرین خواسته‌ی یک محکوم به مرگ ندارد، به اکراه به آن تن در می‌دهد و اله سین را با همسر جوانش به حجله می‌فرستد. این تعلل و فرار از وظیفه به گوش اولانده، که پس از آگاهی از مرگ شاه، برای تدفین پدر خود به وطن بازگشته، می‌رسد. هنگامی که اولانده بی‌میلی پدر را در انجام وظیفه می‌بیند، به جای او تاوان می‌دهد. اله سین از مرگ اولانده خبردار می‌شود و خود را می‌کشد. اما مرگ او چون از سر شرم و غم است و نه از سر وفای به عهد و ادای دین، چیزی را تغییر نمی‌دهد و کاری عبث و بی‌حاصل تلقی می‌شود.

تفاوت این نمایشنامه با نمایشنامه‌های قبلی آگاهی اولانده از این اصل است. او می‌داند که به عنوان وارث، در قبال پدرش مسئول است. هنگامی که پدر از وفای به عهد سر باز می‌زند، قدم به میدان می‌گذارد و کار ناتمام او را تمام می‌کند. یکی از علل این آگاهی، می‌تواند توجه بیشتر شرقیان به ماوراءالطبیعه و ربط نادیدنی بین پدیده‌ها و توجه به روابط علی پنهانی باشد که میان اجزای پراکنده همگرایی و پیوند ایجاد می‌کند.

۶۶_Zamani4

آخرین نمایشنامه متعلق به همه‌ی پسران من به قلم نمایشنامه‌نویس شهیر آمریکایی، آرتور میلر، است. جو کلر، پدر دو پسر به نام‌های لری و کریس، صاحب کارخانه‌ای‌ست که قطعات یدکی هواپیما تولید می‌کند. در خلال جنگ، در تنگنای نیاز مبرم و مداوم به سرسیلندر هواپیما، از سر آز و طمع، از مرجوع‌کردن محموله‌ای معیوب از همین سرسیلندرها سر باز می‌زند و آنها را برای استفاده در هواپیماهای P-40 تحویل نیروی هوایی می‌دهد. در اثر این اشتباه فاحش، بیست و یک خلبان جوان در اثر سقوط هواپیماها به دلیل نقص فنی جان خود را از دست می‌دهند. نه جو و نه همسرش کیت مسئولیت این فاجعه را نمی‌پذیرند. به جای آن، همه‌ی بار تقصیرات به گردن شریک کاری جو می‌افتد و به حبس محکوم می‌شود.

لری که در آن زمان، در خاور دور در جبهه مشغول جنگیدن است، از فاجعه‌ای که پدرش مسبب آن بوده، مطلع می‌شود و خود را از شرم و عذاب وجدان می‌کشد (همانند اولانده در مرگ و سوارکار شاه). تاکید میلر بر خاوردور، شاید بر این نکته دلالت دارد که فضای فکری و معنوی حاکم بر شرق می‌تواند در ایجاد این بصیرت موثر باشد.

با وجود تفاوت‌های ظاهری‌ای که دو نمایشنامه باهم دارند، در هردو عناصر مشترک و موازی قابل توجهی دیده می‌شود. هردو پدر، یعنی اله سین و جو کلر، در اولویت‌گذاری مرتکب خطا می‌شوند. هردو نفع شخصی را بر نفع جامعه و اخلاقیات حاکم بر آن رجحان می‌دهند و از انجام درست و به موقع وظایفشان سر باز می‌زنند. هردو خودمحورند و به پیامدهای کنش‌هایشان توجه ندارند. در هر دو نمایشنامه، پسرها با آنکه نقشی در ارتکاب گناه ندارند، مسئولیت آن را بر عهده می‌گیرند وکار ناتمام آنها را تمام می‌کنند.

در پایان این جستار، این پرسش هنوز باقی‌ست که آیا ذهن محدود انسان روزی خواهد توانست بر ابهامات خود فائق آید و پاسخی برای سوالات بی‌پایانش بیابد؟

نظر‌ دهی مسدود شده است.