۶۸-۱۵۲

صورت‌های تعلیق

 احمد اخوت :

حالا اسم دقیق خانم یادم نیست. عربشاهی، خسروشاهی، پنجه‌شاهی، چنین چیزی بود. یک شاهی در آن داشت. سال ۱۳۵۰ و من دانشجوی سال دوم رشته جامعه‌شناسی در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بودم. او چند سالی از من بزرگ‌تر بود و یک ترم بیشتر همکلاس نبودیم. ترم بعد دیگر نیامد. نمی‌دانم کجا غیبش زد و چه بلایی سرش آمد. کسی خبر نداشت. شاید تحصیل را رها کرد یا مرخصی استعلاجی گرفت. می‌گفت سال‌هاست دانشجوست و فکر نمی‌کند بالاخره مدرکش را بگیرد. یکی دو ترم می‌آید، خوب جلو می‌رود، ناگهان سرد می‌شود. رها می‌کند و مرخصی می‌گیرد. می‌رود دنبال زندگی‌اش. به نظرم علاقه چندانی به رشته جامعه‌شناسی نداشت. من هم بعد از لیسانس تغییر رشته دادم.

وسط‌های ترمی که با هم همکلاس بودیم روزی گفت در بیمارستان روزبه نرس و همکار دکتر غلامحسین ساعدی است. با تعجب پرسیدم ساعدی داستان‌نویس؟ چشم‌هایش برقی زد و گفت بله خودِ خودش. ساعدی روان‌پزشک داستان‌نویس. گفت دکتر را از زمان شروع رزیدنتی‌اش در بیمارستان روزبه، از سال ۱۳۴۳ می‌شناسد و با او همکار است. آخر او نرس این بیمارستان است. عجیب روی این کلمه نرس تاکید داشت. هیچ‌وقت واژه پرستار را به کار نمی‌برد، واژه‌ای که در آن اوایل دهه پنجاه جایگزین نرس می‌شد. شاید پرستاری را دون شأن خود می‌دانست.

من در آن زمان تازه عزاداران بَیَل را خوانده بودم. این کتاب سال ۱۳۴۴ منتشر شده بود و نمی‌دانم چرا این را تا آن زمان نخوانده بودم. ساعدی نویسنده محبوبم بود و هنوز هم هست. خانم می‌گفت دکتر بیشتر عزاداران را در بیمارستان روزبه نوشت. یعنی در همان دوره رزیدنتی روان‌پزشکی. مجسم کنید کنارتان شخصی بنشیند که ساعدی را هنگام نوشتن داستان‌هایش می‌بیند. حال غریبی بود. انگار ساعدی نماینده‌اش را فرستاده بود پیش من. تا این موقع فقط عکس ساعدی را در مجله‌ها دیده بودم و حالا این خانم از خود او می‌گفت. نویسنده‌ای بسیار مهربان و خوش‌برخورد که به محض یافتن کوچک‌ترین فرصت در هر جا و هر مکان می‌نوشت. کسی که وقتی با تو حرف می‌زد قشنگ به چهره‌ات نگاه می‌کرد. یعنی که تو هستی، وجود داری.

نظر‌ دهی مسدود شده است.