۷۰-۱۴۹

صدف‌ها

آنتون چخوف – ترجمه: احمد اخوت :

سخن مترجم: صدف‌ها Oysters)، به روسی(Ustristy داستانی است اثر آنتون چخوف (۱۹۰۴-۱۸۶۰) که این را در سال ۱۸۸۴ نوشت. او در کشورمان نیاز به معرفی ندارد چون تقریباً همه علاقه‌مندان به ادبیات او را می‌شناسند و الان هفتاد سال است که آثارش در این مملکت نیز منتشر می‌شود و به قول معروف «سابقه‌دار» است. آنتون چخوف را اول‌بار زنده‌یاد محمدعلی جمال‌زاده با ترجمه داستان آکل و مأکول (نشریه سخن، مردادماه ۱۳۳۴؛ داستانی که بعداً در مجموعه هفت کشور جمال‌زاده -۱۳۴۰- تجدید چاپ شد) به ایرانیان معرفی کرد.

هرچند چخوف عمر کوتاهی داشت و بیشتر از ۴۴ سال در این دنیا سپری نکرد اما نویسنده‌ای بسیار پرکار بود و کارنامه هنری‌اش را به این‌صورت می‌توان خلاصه کرد: یک رمان (The Shooting Party)، پنج رمان کوتاه، شانزده نمایشنامه، چندصد داستان کوتاه (فقط ۲۰۱ داستان کوتاهش از روسی به انگلیسی ترجمه شده است!)، دو سفرنامه، یک کتاب یادداشت‌های روزانه و چهار هزار و پانصد نامه. خدا بدهد برکت! تازه به‌صورت پاره‌وقت می‌نوشت و حرفه اصلی‌اش پزشکی بود. طبیبی متعهد و دلسوز.

در داستان صدف‌ها با یک من راوی سروکار داریم. یکی از خاطرات گرسنگی‌کشیدن‌هایش را در سن هشت‌سالگی و اولین آشنایی‌اش را به قول خودش با جانور عجیبی به اسم صدف برایمان تعریف می‌کند. کسی که ممکن است خود نویسنده در سن هشت‌سالگی باشد. به هر حال او هرکس که هست فعلاً که داستان را برایمان تعریف می‌کند آدم بزرگی است و معلوم می‌شود آن دوران گرسنگی را پشت سر گذاشته و جان سالم به در برده است. او چگونه از آن کودکی به بزرگسالی رسید راوی چیزی نمی‌گوید و در حقیقت این داستانش را ناگفته گذاشته است. همان‌طور که آن روایت کودکی را نیز ناتمام می‌گذارد و داستان صدف‌ها داستان(های) ناگفته‌ای هم دارد که تجسم و ساختن اینها به خواننده واگذار شده است و داستان به اصطلاح آخرش باز است. صدف‌ها را با توجه به پرونده این شماره سینما و ادبیات برگزیدم که درباره «حذف» است. آنچه را که به دلایل مختلف نمی‌نویسیم اما در لایه‌های داستان هست. این هم ترجمه صدف‌ها اثر استاد چخوف:

***

اگر بخواهم آن غروب‌های پاییزی را با همه جزئیاتش به خاطر بیاورم نیازی نمی‌بینم که برای این کار فشار چندانی به حافظه‌ام بیاورم؛ همان وقت‌ها که همراه با پدرم در یکی از خیابان‌های شلوغ و پررفت‌وآمد مسکو توقف می‌کردیم و این احساس به من دست می‌داد که بیماری غریبی آرام‌آرام بر تمام وجودم مستولی می‌شد. هرچند اصلاً دردی احساس نمی‌کردم اما زانوانم تا و سرم از ضعف به یک سو خم می‌شد و کلمات در گلویم گیر می‌کرد و بیرون نمی‌آمد. حالی به من دست می‌داد انگار الان و یک لحظه دیگر می‌افتادم و از هوش می‌رفتم.

نظر‌ دهی مسدود شده است.