۷۴-۲۴

شبحِ شاعر / آکیرا کوروساوا و مکالمه با شکسپیر

امیرحسین سیادت :

شکار و شکارچی

شمایلِ واشیزوی سریرِ خون را، آن‌گاه که تیرهای سربازان پیاپی بر تنش می‌نشینند، به جوجه‌تیغی تشبیه کرده‌اند.۱ به‌ راستی هم سیلِ بی‌امانِ پیکان‌ها از او جانوری هراسان و نعره‌زن ساخته که در مهلکه گرفتار آمده و دیر یا زود در برابرِ شکارچیان بر خاک خواهد افتاد. در مقابل، مکبث، حتی مادامی که جز بن‌بست پیشِ رو ندارد، مرگی شاهوار طلب می‌کند. از اینکه در پیشگاهِ جوانکی چون ملکم، بوسه بر زمین بزند و «مردمِ بی‌سروپا دشنام‌باران‌»اش کنند، بیزار است.۲ پس می‌ایستد و تا آخرین نفس شمشیر می‌زند. در وصفِ مرگش می‌توان گفته‌ی آغازینِ خودِ ملکم درباره‌ی سپهسالارِ معدومِ کودور را تکرار کرد: «جان سپردنش همچون جان‌سپردن کسی بود که نیک آموخته باشد که به هنگامِ مرگ گرانبهاترین چیزش را همچون بی‌بهاترین چیز دور افکند». اما آن آسیمه‌سر دویدن و سوراخ‌سوراخ‌شدن و پله‌پله فروافتادن برای واشیزو فقط مرگ نیست؛ ذلت هم هست. قاب‌های سریرِ خون در این صحنه‌ی پایانی به مراتب بسته‌تر شده‌اند تا موقعیت رقت‌انگیزِ «طعمه» را در تنگنای دام تصویرگر باشند.

تحقیر از هیدتورای آشوب نیز جداشدنی نیست. از همان لحظه‌ی گردن‌کشیِ فرزندِ کهتر تا پایانِ فیلم، هر غریدنِ فرمانروای پیر عوضِ اعاده‌ی جبروتِ از کف‌رفته‌ی وی، به تخفیفی دوچندان دامن می‌زند. هیدتورا، چه هنگامی که اندرزِ پدرانه‌اش توسط فرزندِ سوم ضایع می‌شود، چه وقتی فرزندِ ارشد وادار به تمکین‌اش می‌کند و چه آن دم که دلقک او را «فرمانروای مزارع برنج» می‌خواند، موضوع ریشخند است. اوج مضحکه جایی‌ست که به پشتوانه‌ی ملازمانِ آواره‌ای که کماکان مجدانه به وی وفادارند، فرمانِ حمله به رعیت‌ها را صادر می‌کند. لشکریان همچون دسته‌ی کولی‌ها وسطِ بیابان مانده‌اند و راهی به پیش و پس ندارند، ولی هیدتورا هنوز مذبوحانه بر شاهوار‌بودن اصرار می‌ورزد (این صحنه پارودیِ تشریفاتِ شاهانه‌ و ضیافتِ درباریان زیرِ سقفِ آسمان در سکانسِ آغازین نیست؟). اگر عرصه را تماماً به پسرانِ اکنون قدرقدرتش باخته، در عوض می‌تواند با منکوب‌کردنِ روستاییانِ مفلوک یادِ روزهای جنگاوری را زنده کند. او دُن‌کیشوتی‌ست غرق در اوهامِ ایامی سپری‌شده.۳ سابورو، فرزندِ خلف، همان ابتدا پدر را به خاطرِ درکِ ساده‌لوحانه از دوران «احمق» می‌خواند. حکایتِ کُردلیا و لیر اما هرگز به حرمت‌شکنی نمی‌انجامد، گیریم «تحمیق» در افتتاحیه‌ی لیر‌شاه به چشم آید و شاه در کُنه وجود تزویر و تملق را به صداقتی نادلخواه ترجیح دهد. کشمکشِ والد و فرزند که در نوشته‌ی شکسپیر حولِ میزان علاقه‌ی دختران به پدر شکل می‌گیرد، طیِ اقتباسِ کوروساوا به اقتضای فرهنگی عجین‌ با «تشرف» رنگی دیگر یافته: نوآموز می‌کوشد مرشد را از ناکارآمدیِ سلوکِ قدیم باخبر کند. با غلبه‌ی تدریجیِ جنون، سویه‌های انسانیِ هیدتورا هرچه بیشتر رنگ می‌بازد تا عاقبت او نیز -مثلِ واشیزو- به جانوری بی‌پناه شبیه شود در تیررسِ سپاهیان.

نظر‌ دهی مسدود شده است.