۷۱-۲۱۶

سوابیایی عجیب

روبرتو بولانیو – ترجمه: پویا رفویی:

«سوابیایی عجیب» در زمره‌ی تک‌نگاری‌های بولانیو در دهه‌ی هشتاد و مربوط به دورانی است که داستان‌هایش را برای جوایز ادبی می‌فرستاد و ضمن طبع‌آزمایی با جوایزی که می‌گرفت، امرارمعاش می‌کرد. بسیاری از این آثار بعدها در رمان‌ها و مجموعه‌های شعر او -‌آثاری از قبیل «آنتورپ» و «سگ‌های رمانتیک»- بازسازی یا بازنویسی شدند. بولانیو ماجرای سوابیایی مرموز یا ادیب مرموز را بعدها با تغییراتی به قطعه‌ای از پازل زمان ۲۶۶۶ تبدیل کرد.

***

و نویسنده‌ی مرموز که از اهالی سوابیا بود، همین که در لابه‌لای حرف (یا بحث)ش یاد ایامی افتاد که در سردبیری صفحات هنری، که در گلشن روزنامه‌نگاری، نگاری داشت، که در مقام مصاحبه‌گر با همه قماش نویسنده و هنرمند دل به کار مصاحبه می‌داد، و بعد به یاد باد آن روزگارانی افتاد که در سِمَت پشتیبان فرهنگی در شهرستان‌هایی خدمت کرده بود که چه پرت‌افتاده چه فراموش‌شده، از منظر فرهنگی درخور توجه بود، یکهویی، بی‌مقدمه، اسم آرچیمبولدی از دهانش پرید. از قرار مرد سوابیایی، به طور اتفاقی با آرچیمبولدی دیدار کرده بود، آن هم وقتی پشتیبان فرهنگی یکی از شهرستان‌های فریسیا در شمال هلمشاون بوده، جایی مشرف به ساحل دریای سیاه و جزایر فریسیای شرقی، جایی که سرد بود، سرد سرد، و سرماش به کنار، شرجی‌اش، شرجی شوری که استخوان‌ها را سوزن‌سوزن می‌کرد، و فقط دو راه برای سر کردن زمستان بود، یکی نوشخواری آن‌قدر که آدم به تشمع کبدی مبتلا شود، و دومی، گوش‌دادن به موسیقی (اکثراً کوارتت‌های زهی آماتوری) در سالن اجتماعات شهر یا گپ‌و‌گفت با نویسنده‌هایی که از جایی دیگر می‌آمدند و مساعدتکی دریافت می‌کردند، اتاقی در همان یک پانسیون شهر با چند مارکی که کفاف بازگشت با قطار را بکند. آن قطارها هیچ شباهتی به قطارهای امروز آلمان نداشت، منتها آدم‌ها بجوش‌تر، مودب‌تر بودند، هوای بغل‌دستی‌شان را داشتند، منتها نویسنده بودند دیگر، بعد از اینکه پول و کسری هزینه‌ی ایاب و ذهابشان را می‌گرفتند و برمی‌گشتند خانه (که معمولش اتاقی بود در فرانکفورت یا کولونی)، با چندرغاز و چند جلد کتاب به فروش‌رفته. نویسنده‌ها و شاعرها، بعد از اینکه چند صفحه‌ای می‌خواندند و به سوالات اهالی شهر جواب می‌دادند، میزی می‌چیدند و چند مارک اضافه گیرشان می‌آمد، که در آن زمان حسابی به صرفه بود، آخر اگر مخاطب از آنچه نویسنده خوانده بود خوشش می‌آمد، یا اگر خواندن سر ذوق می‌آوردش یا سرگرمش می‌کرد یا به تامل وامی‌داشتش، بعدش یک جلد از کتاب‌های طرف را می‌خریدند، گاهی هم محض یادگاری از غروبی دل‌انگیز، با بادی که در خیابان‌های شهری فریسیایی زوزه می‌کشید، هوا از فرط سرما استخوان‌سوز بود، بعد از این ماجرا، از حالا به بعد دیگر خواندن یا بازخوانی شعر یا داستان کوتاهی، آن هم شاید زیر نور چراغی ‌نفتی،برقکه  آخر همیشه وصل نبود، گفتن ندارد که، جنگ تازه تمام شده بود و سر زخم‌های اوضاع اجتماعی و اقتصادی هنوز باز بود.

نظر‌ دهی مسدود شده است.