۷۲-۱۸۴

سفید یخچالی (۲) / تهران – تفرش

علی مشایخی:

از در پشتی سینما بیرون می‌آیم. سوز بهمن‌ماه صورتم را خراش می‌دهد. حالا سه روز می‌شود که ریش و سبیلم را نتراشیده‌ام. وقت‌هایی که فیلم زیاد می‌بینم یا کتاب زیاد می‌خوانم دوست ندارم صورتم را اصلاح کنم. خودرو حال مرا بهتر از هر کسی می‌فهمد. آینه‌ی داخل را جوری نگه می‌دارد که فقط از شیشه‌ی پشت بقیه‌ی خودروها را ببینم. شب‌‌ها ملاحظه‌کارتر می‌شود. نور را تاریک‌شده می‌رساند به چشم‌هام که پشت عینک می‌سوزد بس که سرم توی گوشی‌ست، یا با لپ‌تاپ مدام کار می‌کنم، پشتم خم شده است. خودرو یک وقت‌ها، نور پایین، سرش را می‌آورد دم گوشم می‌گوید هلاک کردی خودت رو مرد… یه ذره فکر سلامتی‌ات باش. بعد باز سر حرف را می‌کشاند به خواب‌هاش. می‌دانم الان تا در را باز کنم می‌گوید، حالا هی برو فیلم ببین. من اینجا کنار خیابون یه عالمه مستند دیدم، اونم بدون بلیت. انگشت‌هام کرخت شده‌اند. بندبندشان را اگر کسی با پیچ‌گوشتی باز کند حس نمی‌کنم. لب‌هام به هم دوخته شده و فقط صندلی خودرو در ذهنم نشسته است و فرمانی که قرار است دست‌هام را بچرخاند. به بخاری فکر می‌کنم و بسته‌شدن پلک‌هام تا وقتی خودرو گرم شود راه بیفتیم. راه که افتادیم می‌توانم از فیلم حرف بزنم. یواش‌یواش. خودرو همیشه اول خوب گوش می‌کند بعد ریز ریز با من بحث می‌کند. انگار که خودش فیلم را قبلاً دیده و حالا فرصت خوبی پیدا شده تا درباره‌ی فلان صحنه اظهار نظر کند. کم نمی‌آورد که. دنده را بگذارم چهار دور برمی‌دارد. می‌دانم باید توی اتوبان ساکت باشم. حواسم را جمع کنم. احساساتی شود تصادف می‌کنیم. کی حوصله دارد ساعت ۱۲ شب بایستد تا پلیس بیاید. می‌آیم سمت راست. هفتاد یا هشتاد کیلومتر در ساعت بیشتر نمی‌روم. و او حرف می‌زند. می‌توانم حس کنم آب در رادیاتورش گرم شده و سکوتی که شکست دیگر تا برسیم خانه برقرار نخواهد شد.

نظر‌ دهی مسدود شده است.