۶۴-۱۲۱-

سفر به انتهای شب

سعید قطبی‌زاده

فروریختن قداست پدر در برابر فرزند در فصول پایانی «دزدان دوچرخه» (ویتوریو دسیکا، ۱۹۴۸) بیانگر یک وضعیت دوگانه بشری است؛ نخست اینکه میان «تصمیم‌گرفتن» و «ناگزیر‌شدن» همیشه فاصله است و درک این فاصله توسط پسربچه یا تماشاگر به منزله فهم درونمایه اصلی این تراژدی معاصر است. بنابراین در فیلم دسیکا، نمایش شکاف طبقاتی موجود، فرع بر افشای یک جامعه گسیخته از نقطه‌نظر اخلاقی است اما تحلیل او از این گسیختگی در ایتالیای پس از جنگ، توام با قضاوتی مشفقانه است؛ آدم‌های اصلی و فرعی او را چاره‌ای جز شرارت‌ها و تبهکاری‌های کوچک به‌جا نمانده است. اوج این نگاه در جایی است که اطرافیان و همسایگان دزد، در دفاع از حیثیت او، با درکی که از وضعیت اسفبار خانوادگی‌اش دارند، شهادت دروغ می‌دهند. قرینه این فصل، پایان فیلم است که در رفتاری سرد و خاموش، بدون ردوبدل‌شدن حرفی، پسرک به نشانه درک و بخشش، دستان پدر را گرفته و با او همگام می‌شود. برای رسیدن به این بلوغ فردی، فیلم مراحل گوناگون رنج و تحقیر پدر را در پیشگاه پسرک به تصویر می‌کشد؛ این حضور و مشاهده، به رغم همه کشمکش‌ها، سرآغاز تحولی است در درون نوجوان؛ یا به تعبیر دیگر او همپای پدر، کوچه‌ها و خیابان‌های شهر را می‌پیماید و بزرگ می‌شود و دیدن این رنج‌ها برایش توام با شناختی تازه از زندگی است.
به این ترتیب در مبحث شناخت شخصیت در سینما، گاه مقصدی که افراد در پی آن‌اند، در برابر درکشان از مسیر رنگ می‌بازد. راز بزرگ گره‌گشایی زودهنگام از معمای قتل در «سرگیجه» (آلفرد هیچکاک، ۱۹۵۸) شاید در همین نکته باشد که رمز و راز قتل مانعی است که باید از آن عبور کرد (قصه) برای رسیدن به رمز و راز انسان (شخصیت). هیچکاک ماجرای ابترمانده کلیسا و پلکان منتهی به ناقوس را در فصلی تکمیل می‌کند که اتفاقاً در آنجا قهرمانش غایب است و غافل از آنچه در خاطره زن می‌گذرد. گسترش این روایت ذهنی، روشنگر ابهام قصه است و از آن پس هر تکاپو از طرف مرد و هر خودداری از سوی زن، شرحی است بر یک ابهام بزرگ‌تر.

نظر‌ دهی مسدود شده است.