۶۹-۱۸

زمان و فضا در سینمای پست‌مدرن: از بلید رانر تا آسمان برلین

دیوید هاروی – ترجمه: صالح نجفی :

مصنوعات فرهنگی پست‌مدرن، به‌لطف التقاطی‌بودن طرح‌هاشان و بی‌نظمی آشوبناکِ موضوعاتشان، بی‌اندازه متنوع‌اند. با این‌حال، گمان می‌کنم بد نباشد با مثال‌هایی نشان دهیم چگونه مضمون‌های مربوط به فشرده‌شدن زمان-فضا که در این مقال بسط می‌دهیم در آثار هنری و فرهنگی پست‌مدرن بازنمایی می‌شوند. بدین‌منظور تصمیم گرفتم به‌سراغ سینما بروم، تا اندازه‌ای بدین‌علت که سینما (به‌اتفاق عکاسی) هنری است که در بستر نخستین فوران عظیم مدرنیسم فرهنگی بالیدن گرفت اما نیز بدین‌علت که، در بین همۀ شاخه‌های هنر، احتمالاً سینما قوی‌ترین قابلیت را برای کارکردن با مضمون‌های درهم‌تنیدۀ فضا و زمان به‌شیوه‌هایی راهگشا دارد. کاربرد زنجیره‌ایِ تصویرها و توانایی پس‌وپیش‌رفتن در فضا و زمان سینما را از بسیاری محدودیت‌های معمول هنرها آزاد می‌کند، گیرم که، در تحلیل نهایی، سینما نمایشی است که با پروژکتور یا آپارات در فضایی محصور روی پرده‌ای بی‌عمق پخش می‌شود.

دو فیلمی که بررسی خواهم کرد عبارت‌اند از بلید رانر [که در فارسی گاهی به «تیغ‌رو» ترجمه می‌شود] و آسمان برلین [که در انگلیسی به «بال‌های اشتیاق» ترجمه شد]. بلید رانر ساختۀ ریدلی اسکات فیلم محبوب و پرطرفداری در ژانر نوآر افسانه-علمی است که بسیاری از نقدنویسان آن را از نمونه‌های عالی این ژانر خوانده‌اند و فیلمی است که همچنان در اکران‌های دیروقت سینماهای محله‌های بزرگ کلانشهرها به نمایش درمی‌آید. بلید رانر اثری است که به هنر پاپ (سبکی که در نقاشی دهۀ ۱۹۶۰ پا گرفت) تعلق دارد و با وجود این مضمون‌های مهمی را می‌کاود. من در این بحث مشخصاً مدیون تحلیل پربصیرت جولیانا برونو از زیباشناسی پست‌مدرن این فیلمم. در مقابل، آسمان برلین ویم وندرس فیلمی است که به سینمای روشنفکرانه و به اصطلاح سطح بالا تعلق دارد. نقدنویسان استقبال بسیار گرمی از فیلم وندرس کردند (منتقدی نوشته است، «شاهکاری تلخ و شیرین»)، منتها درک معنای آن در اولین برخورد دشوار است. آسمان برلین از آن نوع فیلم‌هاست که فهم معنی و دانستن قدر آنها کار می‌طلبد. با همۀ این اوصاف، فیلم وندرس مضمون‌هایی را می‌کاود مشابه مضمون‌هایی که در بلید رانر پرورانده شده، گرچه از منظری متفاوت و با سبکی بس متفاوت. در هر دو فیلم بسیاری از ویژگی‌های پست‌مدرنیسم به‌چشم می‌خورد. به علاوه، هر دو توجه ویژه‌ای به مفهوم‌پردازی و معانی زمان و فضا نشان می‌دهند.

داستان بلید رانر در مورد گروه کوچکی از انسان‌های مصنوعی است که با مهندسی ژنتیک ساخته شده‌اند و ظاهرشان با انسان‌های واقعی مو نمی‌زند و به همین جهت «رپلیکنت» خوانده می‌شوند، لغتی برساخته از «رپلیکا» به معنای «المثنی» یا «کپی برابر اصل». این گروه از فضا به زمین برمی‌گردند تا با سازندگان خود رویارو شوند. وقایع فیلم در لس‌آنجلس می‌گذرد، در سال ۲۰۱۹ [سال تولید فیلم ۱۹۸۲ است]. محور وقایع داستان، ماموریت ریک دِکارد است. او از اعضای سابق یک واحد ویژۀ پلیس، موسوم به «تیغ‌روها»، است. دکارد موظف می‌شود حضور رپلیکنت‌ها را کشف کند و آنها را معدوم سازد یا (به تعبیری که در فیلم به‌کار می‌رود) «بازنشسته» کند چون نظم و امنیت جامعه را در معرض تهدیدی جدی قرار داده‌اند. رپلیکنت‌ها با هدفی مشخص خلق شده‌اند: باید وظایفی انجام دهند که مهارت بسیار زیاد می‌طلبد، آن‌هم در محیط‌هایی که کارکردن در آنها بسیار دشوار است، در سرحدات کشف‌شدۀ فضا. آنها توانایی‌ها و هوش و نیروهایی دارند که حد نهایی هوش و توانایی انسان‌های عادی و چه‌بسا فراتر از آن است. و تازه احساس و عاطفه هم دارند؛ ظاهراً فقط از این طریق می‌توانند خود را با صعوبت کارهایی که به‌عهده دارند وفق دهند، یعنی به‌نحوی که بتوانند داوری‌هایی سازگار با خواسته‌های بشری به‌عمل آورند. با این‌همه، سازندگان آنها از بیم آنکه روزی رپلیکنت‌ها نظم مستقر جامعه را تهدید کنند طول عمر آنها را فقط چهار سال طراحی کرده‌اند. اگر آنها طی این چهار سال توسنی کنند باید «بازنشسته» شوند. ولی بازنشسته‌کردن آنها،  دقیقاً به‌علت توانایی‌ها و استعدادهای عالی‌شان، هم خطرناک است هم دشوار.

نظر‌ دهی مسدود شده است.