all-g2-154

رنگین‌کمانی از افق دوردست

محمد بهارلو
غذا‌خوری بزرگی که توش پا گذاشتیم خلوت بود و سقف بلندِ تیرریزی داشت از چوبِ سپیدارِ نتراشیده و رنگ‌نخورده. تو دیوارۀ تهِ غذاخوری اجاق کوچکی زده بودند که کُندۀ نیم‌سوزی توش دود می‌کرد. پشت میزی، روبه‌روی در، نشستیم. از دریچۀ آن‌طرف پیش‌خان، که به آشپزخانه باز می‌شد، بوی ماهی سرخ‌کرده می‌آمد. از دم‌صبح ‌یک‌ریز برف می‌بارید. پیرمردی که دو میز آن‌طرف‌تر نشسته بود و روزنامه‌ای کنار دستش بود گفت: واسه سفارش‌ غذا اول باید به کدام یکی نگاه ‌کرد؟
باریک و خشکیده‌ بود با یقۀ بلندِ آهارزده و کراوات پهن و جلیقه‌ای که دکمه‌هاش تا نزدیک گردن می‌رسید. کُت کُرکی بلندی هم روی شانه‌هاش انداخته بود. لهجۀ ایتالیایی داشت. به صورت‌غذایی که در قابی اکلیلی از کمرکش دیوار آویزان بود اشاره می‌کرد. گفت: به خوراکی‌ها یا قیمت‌ها؟
دوستم که گردن کشیده بود تا به قاب بالای پیش‌خان نگاه ‌کند سری جنباند، گفت: «خوب، من یکی اول به جیبم نگاه می‌کنم.» بعد روکرد به من و چشمکی زد، که انگار این هم یکی از آن‌ها است، که اگر سر حرف را با او باز کنی شاید بتوانی از درون سایه‌ها بیرونش بکشی و به یک داستان برسی. بلد بود چه‌طور سر حرف را با غریبه‌ها باز کند، اما پیرمرد خودش پیش‌قدم شده بود.
با آن چشم‌های کوچک و صورت کشیده و چین‌وچروک‌های زیر گونه‌ها و گردنش به برتراند راسل شباهت می‌بُرد، گفت: پس غذا را باب میل‌تان نمی‌خورید!
ـ خوب، نمی‌شود لقمه را به اشتها گرفت. باید خرج و دخلت سربه‌هم‌بیاورد.
ـ بله، انگار همچین پُر‌بی‌راه نیست.
ـ چی پُربی‌راه نیست؟
ـ که ورشکستگی سراغ آدمی بیاید که لقمه‌هاش را بی‌هوا گرفته باشد.
ـ یا پول تو جیبش را سبک‌سنگین نکرده باشد.
سرش را تکان داد، گفت: بدبیاری یا بخت‌‌بد هم هست.

نظر‌ دهی مسدود شده است.