۷۱-۱۸۲

رمان فارسی در آستانه ۱۴۰۰، چه باید کرد؟ / بدن سلفی یا بدن سفلی

یرواند آبراهامیان در «تاریخ ایران مدرن» می‌گوید، ما با گاو‌آهن و خیش وارد قرن بیستم و با یک برنامه اتمی از آن خارج شدیم. آبراهامیان با این گفته، قرن بیستم ایرانیان را مانند کش می‌کشد، با گونه کشسانی بر طول آن می‌افزاید و بدین طریق ابتدا و انتهای قرن را از هم دورتر می‌کند. فی‌الواقع، شکاف، گسست و انقطاع را نشان‌دار می‌کند. از این گفته می‌توان در پژوهش‌های ادبی ایران معاصر هم استفاده کرد. با چه متن‌هایی وارد قرن بیستم شدیم و با چه متن‌هایی در حال خروج از آن هستیم؟ اگر دقیقاً مقطع ۱۹۰۰ (۱۲۷۹ شمسی) را مطمح نظر قرار دهیم، چهار سالی پس از ترور ناصر‌الدین‌شاه، و شش سالی پیش از توقیع فرمان مشروطیت به دست فتحعلی‌شاه، با چند سالی بالا و پایین، سر‌و‌کار ما با نوشته‌هایی چون شمس و طغرا (محمد‌باقر‌ میرزا خسروی)، خلسه (اعتماد‌السلطنه) و مسالک‌المحسنین (طالبوف) و… خواهد بود. فاصله معرفتی، ریتوریک و زیبایی‌شناسانه ما با این آثار تقریباً چیزی چون فاصله برنامه اتمی از گاو‌آهن و خیش است. اما آیا ما چنین از آغاز قرن یا حتی از میانه قرن گسسته‌ایم؟ یا چون کشی که از پس کشیدگی بسیار، ناچار با سر به سوی منزل اول خود می‌دود، در حال رجعتیم؟ در کار مراجعه به سوی گذشته ادبی خود در این صد سال گذشته؟ برای پاسخگویی به این پرسش ناچاریم آغاز قرن بیستم میلادی را به سود آغاز قرن چهاردهم شمسی کنار بگذاریم و از سال‌های ۱۳۰۰ و ۱۳۰۱ سراغ بگیریم. از «یکی بود یکی نبود» جمال‌زاده، «تهران مخوف» مشفق کاظمی و «افسانه» نیما. از ماجرای شعر گذشته، بعید است امروزه‌روز داستان‌نویسی از نظر شیوه‌های قصه‌نویسی دل در گرو داستان‌های «یکی بود یکی نبود» یا رمان «تهران مخوف» داشته باشد. ما از «یکی بود یکی نبود» و «تهران مخوف» گسسته‌ایم. ما کاملاً فاصله خود را با آنها می‌فهمیم. درک می‌کنیم. اما درباره «بوف کور» (۱۳۱۵) چه می‌توان گفت؟ درباره «شازده احتجاب» (۱۳۴۷)؟ درباره «همسایه‌ها» (۱۳۵۳)؟ درباره «شب یک، شب دو» (۱۳۵۳)؟ حقیقت چنین است: ما هنوز سودایی و شیفته این آثار هستیم، فاصله معرفتی و بنابراین انتقادی از آنها نگرفته‌ایم و بسیاری از نویسندگان در گرته‌برداری شیوه‌های نوشتن هنوز گوشه‌چشمی به این کارها دارند، انگار نه انگار از آخرین سال‌های نوشته‌شدن این آثار نزدیک به نیم‌قرن می‌گذرد. گویی حس تاریخی ما در مواجهه با این کارها مرده است. گویا ما این کارها را به بلندایی بیرون از تاریخ بر کشیده‌ایم و خصلتی غیر‌تاریخی بدان‌ها اعطا کرده‌ایم. خصلتی غیر‌انتقادی. اما پایان قرن در راه است. ما از هم‌اکنون پای در سال‌های پایان قرن گذاشته‌ایم. دینگ‌دانگ بیگ‌بنگ‌وار ناقوس پایان قرن همه نگاه‌ها را به سوی عقربه‌های برج ساعت برخواهد گرداند و گذشت زمان را یاد‌آوری خواهد کرد. در یک آن جلد کتاب‌هایی مانند «خانه ادریسیها» از غزاله علیزاده یا حتی کارهای متاخرتر اگر در دستی باشند، خزه خواهند بست، روی آنها لایه‌های ضخیم غبار خواهد نشست و چون سنگواره‌ای فسیل‌شده، آن چنان که گویا از آن زمانی بس دور‌اند، و چرا نه، فی‌الواقع به زودی این آثار، آثاری از قرن پیش خواهند بود، سرانگشتان ما را می‌خایند و ناگزیر گذشت زمان را لمس خواهیم کرد. ما در حالی وارد قرن چهاردهم می‌شدیم که از هر آنچه در پشت سر خود داشتیم دلزده، بیزار و خسته بودیم، گذشته‌مان را فرسوده بودیم و از بابت آن آسوده بودیم، از بابت رها‌کردنش آسوده بودیم و با نیروی گسستی تمام‌عیار، به آنچه تجددش می‌خوانند، دل داده بودیم. اما امروزه‌روز بسیاری دل در گرو گذشته دارند، دل آسوده نیستند و گویا دلشان نمی‌آید از گذشته بکنند. از گذشته سیر نشده‌اند. هنوز آن را به تمامی نچریده‌اند. باید یک نگاهی دیگر هم اگر شده بیندازند. دمی دیگر اگر شده، تا بل کام دل از آن بر گیرند. مانند کشی که از پس کشیدگی‌های بسیار با سر به سوی منزل اول خود می‌دود، پاری در سودای گونه‌ای از بازگشت ادبی‌اند. اصل در مراجعه است. خواه این بازگشت در زمینه و سپهری سیاسی و به سوی «رضاشاه» باشد، خواه، این جا، در ادبیات به سوی احمد محمود، محمد مختاری یا هوشنگ گلشیری مثلاً. اما ممکن است مقطع گردش قرن این کش را پاره کند. مسئله این است: تا سر حد این کشیدگی رفتن، قطع‌کردن کش در نقطه ارتجاع، گسست ریسمان زمان و با سر به سوی آینده رفتن. پرسش این است: چه کسی از گذشته ادبی ما خسته و دلزده است؟ چه کسی آن را فرسوده است؟ چه کسی را سودای گسست است؟ قرن جدید نه با بریدن رمان قرمز، که با پاره‌شدن کش افتتاح خواهد شد. اکنون، هم‌اکنون، باید پرسید: رمان فارسی، در آستانه ۱۴۰۰، چه باید کرد؟ و لابد چه نباید کرد؟ اما این پرسش اخلاقیاتی (morality) را باید به سود پرسشی اخلاقی (ethic) کنار گذاشت. باید پرسید: چه می‌توان کرد؟ دقیق‌تر: نه با چه ایده‌هایی، بل با چه توانایی‌ها و بالقوگی‌هایی. اصلاً مهم نیست چه ایده‌هایی دارید. بل باید پرسید چقدر زور، توان و بالقوگی برای نوشتن دارید؟ تمام ایده‌ها فرسوده شده‌اند. امروز دیگر باید دانسته باشیم ایده‌ها کم نبوده‌اند، اما همواره این ایده‌ها کم‌زور و کم‌توان بوده‌اند. ایده‌های رمان شهری، رمان آپارتمانی، رمان ژانر، نا-داستان و… هیچ کدام فی‌نفسه ایده‌های بدی نیستند، اما همه حیف شده‌اند. همه شکست خورده‌اند. چرا؟ چون از زور و نیروی کافی برخوردار نبوده‌اند. مخلص کلام ادبیات کم‌زور شده است. شاید در آستانه ۱۴۰۰ باید دست از ایده‌پردازی برداشت و یک سر از توان نوشتن و زور ادبیات سراغ گرفت. این میزگرد، وضعیتی آستانه‌ای دارد، چیزی را پشت سر می‌گذارد و پای در راه چیزی می‌گذارد که هنوز دیدار نیست. گونه‌ای مخاطره است. اما دریغ خاطره‌های دور را نمی‌خورد، چون نویسندگان حاضر در آن، شهریار وقفی‌پور، امیرحسین خورشید‌فر و ابراهیم دم‌شناس از مهم‌ترین چهره‌های داستان‌نویسی امروز ایران هستند که در آستانه این گسست ایستاده‌اند و پاره‌ای از دقایق آن را نشان‌دار کرده‌اند.

نظر‌ دهی مسدود شده است.