۷۰-۲۲۹

رسم / بازخوانی یک داستان

عنایت سمیعی : 

محمد کلباسی، کم کار کرده یا شاید کارهایش را زیاد به چاپ نرسانده، چون بعد از چاپ داستان کوتاه نوروز آقای اسدی در نشریه‌ای در اصفهان شغلش را از دست داده است (ص۱۴۱). به این ترتیب من حدس می‌زنم که او در چاپ کارهاش جانب احتیاط را نگه‌داشته، ورنه چنانچه کارهای بیشتری به چاپ رسانده بود، دانشگاه که جای خود دارد، ای بسا زبانم لال تاکنون از «کارگاه هستی» اخراج شده بود.

محمد کلباسی چون بابت چاپ نوروز آقای اسدی حق و حقوقش را تمام‌و‌کمال دریافت کرده، از این رو من داستان دالان هزارپا از مجموعه‌ی «او» را قرائت می‌کنم که فضا، زمان آن به گذشته‌ی دور تعلق دارد.

***

شخص محوریِ داستان هزارپا جوانی‌ست شانزده‌ساله به نام مهدی. مهدی دانش‌آموزی‌ست درس‌نخوان که فقط رسم خوب می‌کشد. بنابراین پدرش، سید، اتاق بغل کوچه را برای او به دکان نوشت‌افزارفروشی و خرازی تبدیل می‌کند. در دوره‌ ماضی بعید، علاوه بر خط و نقاشی، درسی هم بود به نام رسم. یا شاید رسم و نقاشی دو درس یکی بود. به هررو در رسم اشکال مختلف را روی مقوای سفید، کاغذ بی‌خط یا کاغذی که چارخانه‌های کوچک داشت (شطرنجی)، طبق قواعد هندسی، با قلم‌نی نازک یا قلم روسی و مرکب چین می‌کشیدند. کشیدن رسم عذابی بود الیم که هرکسی از عهده‌اش برنمی‌آمد و معمولاً معدود دانش‌آموزانی بودند که در کشیدن رسم مهارت داشتند، آنها هم به خاطر رفاقت یا دریافت پول اندک، جور  دیگران را می‌کشیدند. یکی از مشتری‌های مغازه‌ی مهدی دختری‌ست که از او می‌خواهد رسمی شبیه آنچه را که پشت شیشه چسبانده، برای او هم بکشد. در رسم پشت شیشه:… خورشید از درزهای دالان مسقف طولانی برق می‌زد و می‌تافت و بعد با زیگزاگ‌های تاریک تو‌در‌تو به نقطه‌ای هاشورخورده می‌کشید و به تدریج آن‌قدر خط‌های هاشور نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند که به دالان تاریک ختم می‌شد و دیگر هیچ نوری به آن نفوذ نمی‌کرد (ص ۱۲۶). بازنمایی رشته خطوط آویخته از سقف و تاریکی تدریجی فضا و ختم آن به دالان تاریک، وضعیتی‌ست که مهدی به‌طور شهودی خود را در آن گرفتار می‌بیند.

داستان هزارپا را راوی سوم شخص هم از منظر خود و هم عمدتاً از منظر مهدی و مادرش به شیوه‌ی جریان سیال آگاهی بی‌تفسیر روایت می‌کند. داستان از پایان آغاز می‌شود، اما نه از آن دست پایان‌هایی که هسته‌ی اصلی قصه را کف دست خواننده می‌نهند.

نظر‌ دهی مسدود شده است.