۷۰-۱۰۲

«دوزخ، اما سرد»: کاپوتی به روایت بنت میلر

حمید باقری

«آن که با هیولاها دست‌و‌پنجه نرم می‌کند؛ باید بپاید که خود در این میانه هیولا نشود. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نیز در تو چشم می‌دوزد.» (فردریش نیچه)

«نشانه‌ی دوست داشتن خود، این است که بتوانید خودتان را تحمل کنید. این به غایت سخت است؛ هیچ غذایی بدتر از غذایی نیست که از گوشت خودتان درست شده باشد.» (کارل گوستاو یونگ)

 

«کاپوتی»  (Capote) محصول سال ۲۰۰۵، به کارگردانی «بنت میلر»، کارگردان امریکایی۱ (متولد ۱۹۶۶) است. فیلم «میلر»، اقتباسی است از داستانی که زندگینامه‌نویس امریکایی، «جرالد کلارک»، بر اساس زندگی «ترومن کاپوتی» داستان‌نویس بزرگ امریکایی نوشته است. کتاب و فیلم، به مقطع زمانی خاصی از زندگی «کاپوتی» اشاره دارند که او داستان‌نویس بزرگی شده و درگیر ماجرای جنایتی می‌شود که محتوای آخرین کتابش، یعنی، «در کمال خونسردی»۲ را تشکیل می‌دهد. در نتیجه فیلم، یک بیوگرافی کامل دربارۀ «کاپوتی» نیست، و تنها به مقطع خاصی از زندگی او اشاره می‌کند.

فیلم آغاز درخشانی دارد؛ خانۀ چوبی تک‌افتاده در سرزمینی که گویی، هیچ انسانی در آنجا زندگی نکرده و نمی‌کند. دوربین، با نماهای باز، مخاطب را وارد خانه‌ای نفرین‌شده در مکانی نفرین‌شده می‌کند. آسمانی بی‌تفاوت، شاخه‌های بدون برگ، سکوتی که خبر از صداهایی خفه‌شده می‌دهد و دخترکی که آرام زنگ خانه را می‌فشارد. کسی در خانه حضور ندارد. او به طبقۀ بالا می‌رود و با جسد خونین هم‌مدرسه‌ای خود روبه‌رو می‌شود (تنها سکانسی از فیلم که مخاطب ماجرایی را بدون حضور «کاپوتی» می‌بیند). در سکانس بعدی، دوربین بدون لحظه‌ای درنگ، وارد شهری شلوغ و پرسروصدا می‌شود. با تصویری از دورنمای شهر، بلافاصله، وارد مهمانی شلوغی می‌شود که به زودی قهرمان (یا ضد قهرمان) فیلم را به معرفی خواهد کرد: «ترومن کاپوتی» (با بازی شگفت‌انگیز «فیلیپ سیمور هافمن» که برای همین فیلم، برندۀ جایزۀ اسکار و گلدن گلوب بهترین بازیگر مرد شده است.).

کاپوتی مردی شاد، باسواد، خوش‌مشرب، بذله‌گو و البته داستان‌نویسی است که در آن مقطع زمانی، به چهرۀ محبوبی در میان روشنفکران و حتی مردم عادی تبدیل شده است. فضای مهمانی در تضاد کامل با سکانس قبلی قرار دارد. خانه‌ای پر از جمعیت، سرشار از خنده و نشاط که هیچ خبری از مرگ و سکوت در آنجا یافت نمی‌شود. در همان ابتدا «کاپوتی» را شخصیتی برون‌گرا و اجتماعی می‌بینیم که گویی به همۀ آرزوهای زندگی خود رسیده است. اما از سکانس بعدی، ربط قتل و نویسنده آغاز می‌شود. «کاپوتی» در روزنامه، خبر قتلی را می‌خواند و به آن علاقه‌مند می‌شود. او می‌خواهد به عنوان خبرنگار به خبرهای بیشتری دربارۀ این قتل دست پیدا کند. هنوز علت این کنجکاوی را نمی‌دانیم. آیا او به عنوان خبرنگار برای کشف این جنایت گام بر‌می‌دارد یا فقط به عنوان یک داستان‌نویس به دنبال محتوای نابی است تا از آن، داستانی دیگر خلق کند. «بنت میلر» به عنوان کارگردان، در همان اولین سکانسی که از «کاپوتی» به تصویر می‌کشد؛ او را به عنوان یک داستان‌نویس یا مطلع از داستان‌نویسی معرفی کرده است. «میلر» و فیلمنامه‌نویسش دان فاترمن، او را آرام‌آرام معرفی و خلق می‌کند.

نظر‌ دهی مسدود شده است.