azarang

در مايه‌هاي ايراني

فرشيد آذرنگ

سال‌ها پيش شايد در وضعي هميشه مشابه، برشت کلامي ‌داشت به اين مضمون که: در زير قاعده، سوء‌استفاده را پيدا کنيد. در واقع قاعده چيزي نيست جز تلاش براي سرکوب استثنا، نه آن که استثنا تبصره‌اي باشد بر قاعده. از اين رو در تبيين هنر معاصر آنجا که قاعده را شرح مي‌دهيد همان جا استثنا هم حضور دارد و نوشته حاضر هم از چنين منظري مي‌کوشد اشاره‌اي باشد به اين دو و رابطه‌شان با هنر و فرهنگ عامه. اين رابطه چه زماني به امر نو، و نه چيز جديد، مجال بروز مي‌دهد. چرا ادبيات مي‌تواند ماده خام فرهنگ و امر روزمره را به چيزي به نام حقيقت بدل کند و نه اينکه صرفاً و نهايتاً نظرش را در مورد حقيقت بگويد؟ آيا ذات «به نمايش درآوردن» در حيطه تجسمي ‌مانع چنين کاري است؟ چرا در آثار هدايت، جمالزاده، دهخدا يا شاملو ورود فرهنگ عامه و حتي عاميانه به بروز و ظهور امر جدي منتهي مي‌شود ولي همين رابطه در آثار تجسمي ‌به سمت بازي و لودگي مي‌رود. سواي تفاوت بارز اين «جان»‌هاي منفرد با ديگران، بخشي از بروز اين امر به ويژگي خود اين مديوم‌ها بازمي‌گردد که وقتي به فرهنگ عامه متوسل مي‌شوند نه تنها چيزي از تامل نفس در آنها شکل نمي‌گيرد بلکه حتي حديث نفسي هم در ميان نيست و همه چيز لاجرم به سمت «نمايش خود» يا «نمايش چيزي» مي‌رود. در تمامي ‌اين آثار حضور جزيي، بلاتکليف، نمايشي و نامبارک هنرمند، چه در کارش باشد چه نباشد،  آزاردهنده است. اين حضور چند کارکرد دارد: ما هنرمنديم، ما مهم‌‌يم، اين کار ماست، ما از کار خود جدايي‌ناپذيريم، و حالا که در همه کارها هستيم پس حتماً دليلي وجود دارد و شما امکان تفسير ما را خواهي داشت ��N ��� �� � بي‌ارتباط با بحث ما نيست.

نظر‌ دهی مسدود شده است.