۶۷-۱۲۰

احتیاط کنید! هیچ چیز کاملاً معمولی نیست! / دربارۀ فیلم «یک شهروند کاملاً معمولی» ساختۀ مجید برزگر

فرشته احمدی : 

در رمان «آهستگی» میلان کوندرا جایی دربارۀ حرکت آرام درشکه‌ها می‌خوانیم و فرصت‌هایی که کُندی حرکت برای آدم‌ها ایجاد می‌کرد؛ دیدن مناظر، مصاحبت طولانی‌تر با همسفر، درک زمان و درک جغرافیا. در حالی‌که سرعتِ زندگیِ مدرن جایی برای تامل و نگریستن برایمان باقی نمی‌گذارد. ریتم تند زندگی چنان عادتمان شده که بیشتر اوقات چندان هم سر درنمی‌آوریم این همه سرعت برای چیست و هرگز گمان نمی‌کنیم دقیقاً می‌دویم تا نبینیم، درگیر نشویم و از چیزی که اضطرابمان را بیشتر می‌کند سر درنیاوریم. در چنین جهانی اگر فیلمسازی جسارت کند و ریتم کُند زندگی را به نمایش بگذارد، باعث حیرتمان می‌شود، اذیت می‌شویم، نمی‌خواهیم ببینیم، نمی‌خواهیم بایستیم و اندکی وارد خلوتمان شویم. عجیب اینکه مشاوران روانشناس هم به آدم توصیه می‌کنند: «به دیدن فیلم‌های شاد برو، نمایشگاه‌های نقاشی کلاسیک، موسیقی کلاسیک گوش کن… چیزهایی که تو را یاد خودت نیندازد.» و ما دائم داریم از خلوت‌کردن با خود طفره می‌رویم تا مبادا پوچی همۀ کارهایی را که با عجله انجامشان می‌دهیم درک کنیم یا پوچی همۀ برنامه‌هایی که تا آخر عمر برای تحققشان باید بدویم، برایمان آشکار شود. بعضی فیلمسازها واقعا رحم ندارند؛ از همان شروع فیلم صدای تق‌تق عصای آقای صفری حالی‌مان می‌کند که باید بایستیم و خوب و باحوصله تماشا کنیم. هم‌قد و قوارۀ پیرمرد ‌شویم و با او مسیر طولانی نانوایی تا خانه‌اش را قدم بزنیم. تازه فرصت می‌کنیم آجرهای نم‌کشیده را ببینیم، لوله‌های روکار گاز، درهای خانه‌ها که هر کدام شکل و شمایلی دارند، نرده‌های پشت پنجره‌ها، برگ‌های خشک و رقصان کف خیابان، کنده‌کاری‌ها و امضاهای روی دیوارهای سیمانی، موزاییک‌هایی که کوچۀ بن‌بست را فرش کرده‌اند و در فرصت مغتنمِ غیبتِ موسیقیِ متن، صداها را می‌شنویم؛ صدای آژیر آمبولانس، قارقار کلاغ، باد و پیش از آنکه به خود بیاییم می‌بینیم داریم روال لحظه‌به‌لحظۀ زندگی را ادراک می‌کنیم همان چیزی که یاد گرفته‌ایم رویمان را از آن برگردانیم. بعد با پیرمرد، مقابل خانه‌اش می‌رسیم. هیاهوی مردم را می‌شنویم. صدای همسایه‌ها را و اسم زنی را می‌شنویم که بعدها هم قرار است زیاد نامش برده شود؛ پروین که قرار است همچون نخ تسبیح، آقای صفری را وصل کند به همسایه‌ها، به پسرش، به نگهبان مجتمع، به پول و جنایت! بله درست است که پابه‌پای آقای صفری پله‌ها را بالا می‌رویم، درها را باز می‌کنیم، می‌نشینیم، می‌خوابیم و نگاه می‌کنیم اما حتی در فیلم‌هایی که تمام سعی‌شان را به‌کار می‌گیرند تا روزمر‌گی را بسازند قرار است به قول فروغ به حجمی خط خشک زمان آبستن شود و این حجم، حضور ناگهانی دختری است با نیم‌دستکش‌های قرمز و شال زرشکی و پراید هاچ‌بک قرمز تا به زندگی سراسر آبی و سرد صفری رنگ بپاشد و برقی گمشده را به چشمان او بازگرداند و زبانش را باز کند به گفتن حرفی که انتظارش را نداریم، لااقل از او انتظارش را نداریم: «من تو رو دوست دارم.»

نظر‌ دهی مسدود شده است.