Received_Dastan_Trajedik_Akharin

داستان تراژیک آخرین فیلم بازیگرمحجوب

پرویز اجلالی:

سال ۱۳۲۸ سینمای ایران، پس از یک وقفه ۱۱ساله، یک سال بود که فعالیت خود را از سر گرفته بود. در این سال فیلمی کمدی به نام «واریته بهاری» بر پرده آمد. در آن فیلم برای اولین بار تماشاگران ایرانی، جوانی خوش‌قیافه، جدی، و بسیار محجوب را در نقش کوچکی دیدند. این جوان ۱۹ سال داشت (متولد ۱۳۰۹) و نامش ناصر ملک‌مطیعی بود، ورزشکاری که بعداً معلم ورزش شد. آن فیلم نفروخت. اما سه سال بعد تماشاگران همان جوان را در نقش اول فیلمی درام دیدند که در کل کشور ۵۰۰هزار تومان فروش کرد که موفقیت بزرگی بود. نام این فیلم «ولگرد» بود و داستان مهندس جوان و ساده‌ای را روایت می‌کرد که در اثر معاشرت با دوستان ناباب خانواده‌اش از هم می‌پاشید. همین فیلم ناصر ملک‌مطیعی را به محبوب‌ترین بازیگر مرد سینمای ایران تبدیل کرد. او در این نقش کاملاً جا افتاد و تا سال ۵۷ بارها همین نقش را تکرار کرد (افسونگر ۱۳۳۱، گرداب و غفلت ۱۳۳۲، قفس طلایی ۱۳۴۵، گرفتار ۱۳۴۷). این آغاز کار بازیگری به نام ناصر ملک‌مطیعی بود.

سه دهه محبوب تماشاگران

اما ناصر ملک‌مطیعی به هیچ عنوان بازیگر یک ژانر و یک دوره زمانی نبود. موج‌های فیلم آمدند و رفتند. در دهه ۱۳۳۰ فیلم‌های ایرانی سینمای طبقه متوسط و قهرمانان اصلی‌اش هم از طبقه متوسط بودند. از نیمه دهه ۱۳۴۰ با جلب طبقات پایین به سینما (در فاصله سال ۱۳۳۵ تا ۱۳۴۵ تعداد سینماهایی که در جنوب شهر تهران واقع شده بودند دوبرابر شد). اندک‌اندک شخصیت اول فیلم‌های موفق به کارگر فقیر اما شاد تبدیل شد. روزگاری ملو‌درام و درام غالب بود (دهه ۳۰). چندی اکشن و جنایی و حادثه‌ای گوی سبقت را ربودند (دهه ۴۰) و زمانی تراژدی‌های تلخ می‌فروخت (دهه ۵۰). هنرپیشه‌های جذاب بی‌شماری آمدند و لختی محبوب شدند و از یاد رفتند و حداکثر عمر محبوبیتشان یک دهه بود. اما در تمام طول این سه دهه (۲۹ سال) ناصر نه تنها محبوبیت خود را از دست نداد بلکه به بازیگری تبدیل شد که هر کارگردانی که می‌خواست نوآوری کند و فیلم متفاوتی بسازد برای تضمین شکست‌نخوردن فیلمش ناصر را برای بازی در فیلمش برمی‌گزید. در این سه دهه او جمعاً در ۸۳ فیلم بازی کرد که در میان آنها اولین فیلم‌های اسکوپ رنگی ایرانی (طلسم شکسته و عروس فراری، ۱۳۳۷)، اولین فیلم اکشن جنایی جدی سینمای ایران (چهارراه حوادث، ۱۳۳۴)، اولین ملودرام‌های عاشقانه با شرکت خوانندگان محبوب (اول هیکل و ستارگان می‌درخشند، ۱۳۳۹)، اولین فیلم‌های جنایی دادگاهی (اتهام، ۱۳۳۵)، اولین فیلمی که یک کارگردان تحصیل‌کرده و روشنفکر ساخت (هفده روز به اعدام هوشنگ کاووسی، ۱۳۳۵). اولین فیلم به اصطلاح موج نو سینمای ایران (قیصر، ۱۳۴۸) را می‌توان یافت. علاوه بر بازی، ملک‌مطیعی ۹ فیلم را هم کارگردانی کرد. در چندین فیلم نقش دوم و سوم را بازی کرد (لذت گناه ۱۳۴۳، حسین کرد ۱۳۴۵، طوفان نوح ۱۳۴۶، سکه شانس ۱۳۴۹) و حتی در یک مورد نقش منفی فیلم را برعهده گرفت (هاشم‌خان، ۱۳۴۵). البته او اولین بازیگری نبود که در نقش کلاه‌مخملی جوانمرد که یکی از شخصیت‌های مهم فیلم‌های سینمایی ایران تا سال ۵۷ بود بازی کرد. اما هیچ بازیگر دیگری چون او در این نقش جا نیفتاد. در مجموعه‌ای از این فیلم‌ها که لحن کمدی داشتند وی در نقش داش‌مشتی شوخ‌وشنگ و در عین حال جوانمرد و عاشق‌پیشه ظاهر شد (اولین فیلم کلاه‌مخملی ۱۳۴۱، آخرین فیلم مهدی مشکی و شلوارک داغ ۱۳۵۱). و در گروهی دیگر که به ژانر درام تعلق داشتند وی شخصیت مرد جوانمردی را ایفا می‌کرد که از زنان بی‌پناه حمایت می‌کرد، تحت تاثیر وسوسه‌های عاشقانه قرار نمی‌گرفت، در مقابل خشونت می‌ایستاد. گاه به قصد انتقامجویی دست به خشونت می‌زد و گاه قربانی خشونت می‌شد (اولی: مردها و جاده‌ها ۱۳۴۲، آخرین: مرید حق ۱۳۴۹).

ملک‌مطیعی در طول ۲۹ سال فعالیت کاری‌اش در بسیاری از فیلم‌های خاطره‌انگیز ژانرها و مضمون‌های مختلف بازی کرده و شخصیت‌های به‌یادماندنی بسیاری آفریده است که در ذهن تماشاگران سینمای ایران همواره باقی است. وی علاوه بر آنچه در بالا آمد در ۲۵ فیلم درام جنایی، پلیسی یا حادثه‌ای (اولی چهارراه حوادث ۱۳۳۴، آخری سرباز ۱۳۵۶)، ۹ ‌فیلم درام به معنای عام (اولی ولگرد ۱۳۳۱ و آخری عبور از مرز زندگی ۱۳۵۶) و ۱۹ فیلم درام عاشقانه (اولی گذشت بزرگ ۱۳۴۶، آخری بابا گلی به جمالت ۱۳۵۵)، یک فیلم موزیکال (باباشمل ۱۳۵۰)، ده فیلم ملودرام-کمدی (اولی واریته بهاری ۱۳۲۸، آخری پاسداران دریا ۱۳۴۴) و شش فیلم تاریخی-‌افسانه‌ای پهلوانی (اولی حسین کرد شبستری ۱۳۴۵، آخری شیخ صالح ۱۳۵۳) نقش‌آفرینی کرده است.

و نقش آخر

اما مهم‌ترین بازی هر بازیگری زندگی اوست و بر این اساس باید گفت پس از سال ۵۷ ناصر ملک‌مطیعی بازی در تراژیک‌ترین فیلم زندگی خود را شروع کرد. فیلمی که بازی در آن ۴۰ سال طول کشید. واقعیت این است که برخوردی که با بازیگران سینما شد تا آنجا که ما اطلاع داریم سابقه نداشته است. حتی انقلاب‌هایی که درباره هنر و از جمله سینما رویکرد خاصی داشتند هرگز تغییر رویکرد به سینما را به حذف بازیگران پیش از انقلاب تسری ندادند. در حالی که سینما فقط درتهران درسال ۱۳۵۵ بیش از ۵۷ میلیون تماشاگر داشت، ظاهراً بی‌اطلاعی انقلابیون از هنر سینما هرگز مانع قضاوت و مداخله مستقیم و انقلابی ایشان در امور فیلم و سینما نبود. در هر شهری تصمیم می‌گرفتند چه فیلمی نمایش داده شود و چه فیلمی نمایش داده نشود. به سینماها هجوم می‌بردند و هر فیلمی را که دوست نداشتند حتی اگر وزارت ارشاد مجوز داده بود از پرده پایین می‌کشیدند.

ناصر را مثل بسیاری دیگر از بازیگران و خوانندگان دستگیر و محاکمه کردند. اما پس از چندی از حبس رهایی یافت. فیلمسازان و بازیگران قدیمی کوشیدند فیلمی بسازند و با انقلاب همراه شوند. دو فیلم ساخته شد. در یکی از این فیلم‌ها ناصر ملک‌مطیعی هم بازی ک د (برزخی‌ها، ۱۳۶۱). وزیر ارشاد که یک روحانی بود خوشش آمد. فیلم را به قم بردند آنها هم خوششان آمد. اما اکثر انقلابیون که به شدت با نمایش فیلم‌ها و استفاده از بازیگران پیش از انقلاب مخالف بودند با نمایش فیلم مخالفت کردند. این رویه در چهل سال بعد هم ادامه یافت و هنوز هم به جز چند استثنا ادامه داشته است. با محرومیت از بازیگری در سینما، بازی او در آخرین فیلم زندگی‌اش آغاز شد. حالا باید با پشت دخل قنادی ایستادن یا در معاملات ملکی کارکردن روزگار به سر می‌برد. با وجود این ایران را ترک نکرد و این به شخصیت او برمی‌گشت. بیش از حد ایرانی بود و طاقت غربت نداشت. همان بود که بود. استعداد فرصت‌طلبی نداشت. ماند و حسرت بازی را درون خود ریخت. می‌توان تصور کرد که برای کسی که سه دهه آنسان محبوب بود دوری از سینما و بدتر از آن تحقیر به خاطر بازیگری و دست‌زدن به کارهایی که با شخصیت و خلق‌وخوی او هیچ تناسبی نداشت چه میزان حسرت‌زا و رنجبار بوده است. داستان او داستان آن عقابی بود که برای ماندن می‌بایست با توصیه کلاغ از مردار تغذیه کند.

عمر در اوج فلک سر برده/ دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش/ حیوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر/ به رهش بسته فلک طاق ظفر

اینک افتاده بر این لاشه وگند/ باید از زاغ بیاموزد پند

آنچه بود از همه سو خواری بود/ وحشت و نفرت و بیزاری بود

 

چهل سال درون خود ریخت تا بالاخره وقت رفتن رسید:

 

بال بر هم زد و برجست از جا/ گفت ای یار ببخشای مرا

شهپر شاه هوا اوج گرفت/ زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا ترشد/ راست با بهر فلک همسر شد

لحظه‌ای چند بر این لوح کبود/ نقطه‌ای بود و سپس هیچ نبود۱

پی‌نوشت‌:

 

۱-‌ شعر عقاب از پرویز ناتل خانلری

نظر‌ دهی مسدود شده است.