128-46

خوانش شيردل از عکس‌هاي گلستان در مستند «قلعه» زخم‌ها و خوره‌هاي روح

رامتين شهبازي

مستندهاي پيش از انقلاب «کامران شيردل» خصلت‌هايي واسازانه دارند. يعني نحوه‌ي برخورد فيلمساز با موضوع به‌گونه‌اي است که مي‌کوشد، تقابل دوگانه‌ي واقعيت/دروغ را واسازي کرده و تصويري را ارائه كند تا پيش از آنکه بخواهد نتيجه‌ي فرضيه‌اي متقن را بيان دارد، بيشتر مي‌کوشد ابعاد مساله مطروحه را در ذهن مخاطب متکثر کند. او براي اين نگاه راه‌هاي مختلفي را تجربه مي‌کند. از زبان طنزي که در مستند «اونشب که بارون اومد» برمي‌گزيند تا «بازي»هايي که با عکس‌هاي کاوه گلستان در قلعه انجام مي‌دهد و سعي مي‌کند، برداشتي دگرگونه از آنچه را رخ مي‌دهد, بيان دارد.

در «اونشب که بارون اومد»، گفتماني که «قدرت» سعي دارد به مدد روايت مورد نظر «نوجوان فداکار» بسازد با حمله‌ي حاشيه‌ها واسازي1 مي‌شود. يعني ترک‌هاي روايت معطوف به قدرت شناسايي شده و مورد واکاوي قرار مي‌گيرد و در نهايت فيلمساز نه با يک پاسخ که با يک سوال فيلم را به پايان مي‌رساند «واقعيت کجاست؟» و آيا اصولاً «اين واقعيت قابل بازنمايي است؟»2

اما در قلعه داستان به‌گونه‌اي ديگر است و اگر چه نگاه انتقادي شيردل به جامعه ملموس و قابل تامل است، اما انگاره‌هايي در روش ديده مي‌شود که از منظر نشانه‌شناسي عکس و کارکرد آن در فيلم مستند قابل بحث به‌نظر مي‌رسد. اين مقاله قصد دارد به اين سوال پاسخ دهد که عکس‌هاي کاوه گلستان چه ارتباط تماتيک و زيباشنا‌ختي با موضوع مورد نظر شيردل برقرار مي‌کند؟ فرض بر اين است که به‌نظر مي‌رسد شيردل قصد دارد خوانشي پساساختگرايانه از عکس‌هاي گلستان داشته باشد، اما اين خوانش درون فيلم چون ساختار مي‌يابد براي عکس‌ها «لنگر معنايي» ايجاد مي‌کند. در اين راستا نظريه «رولان بارت» پيرامون خوانش عکس در کتاب «اتاق روشن» (1390) و مقاله «از نشانه‌شناسي تا واسازي عکس» نوشته دکتر «اميرعلي نجوميان» (1386) مورد بازخواني قرار خواهد گرفت.

نظر‌ دهی مسدود شده است.