۷۳-۲۴

خانه را روشن می‌کنند و می‌میرند / سینمای آندری تارکوفسکی از دریچه‌ی «ایثار»

امیرحسین سیادت:

آندری روبلوف و همراهانش هنگامِ عزیمت به مسکو متوجهِ یک تک‌درخت می‌شوند: «هر روز از کنار این درخت رد می‌شدم اما تا به حال نظرم را جلب نکرده بود. ولی وقتی می‌دانی دیگر آن را نخواهی دید وضعیت فرق می‌کند.» و سینمای تارکوفسکی با نمای تک‌درختی به پایان می‌رسد که هرگز از یاد نمی‌رود، چرا که می‌توانست با درگرفتنِ جنگی هسته‌ای نابود شود؛ حالا که هست می‌توان با بیم تماشایش کرد و آرزو داشت روزی سبز شود؛ تک‌درختی تجسمِ امید، که شکننده است و به همین دلیل نیازمندِ تیمار. عزیزش می‌داریم، چون جدا از این که برای بودنش بهایی سخت پرداخت شده (یکی خانه‌اش را به آتش کشیده و از خانواده‌اش بریده)، به نهالی می‌ماند که فیلمسازِ فقید پیش از رفتن، با مشقت و درد برای ما و -‌شاید‌- برای سینماگرانِ بعد از خود به یادگار گذاشته است. به نظاره‌ی این یادمان می‌ایستیم و در آن پاسخ‌هایمان را می‌جوییم، حال آن که آخرین کلام در اهمیتِ پرسش ا‌ست؛ آن هم از «معنا»یی بنیادین؛ آن هم از «پدر»: «در آغاز کلمه بود. چرا پدر؟». اگرچه مثلِ پسرک، با پرسش‌هایی بی‌پایان از پدری که دیگر نیست رها شده‌ایم، ولی آن نظاره‌گرِ خاموشِ پیشین نیستیم؛ ایثار زبانِ پرسشگرمان را گشوده است.

وداعِ زودهنگامِ تارکوفسکی بی‌شک حسرت‌انگیز است اما این واپسین اثر، چنان زنگِ وصیتنامه دارد و چنان سرسختانه مولفه‌های سبکی و مایه‌های آشنای وی را گردِ آورده و به جمع‌بندی رسانده که سخت می‌شود بعد از ایثار فیلمِ دیگری از او تصور کرد.

نظر‌ دهی مسدود شده است.