۷۲-۱۶۴

خاطره‌ها و پرهیب‌ها / درباره‌ی سه‌قاپ زکریا هاشمی

نوید پورمحمدرضا

مکان: استودیوی گلستان، زمان: نیمه‌های شب حین نوشتن قصه‌ی شکار. شهر در خواب است که مَرد، ناتوان از ادامه‌ی قصه، از اتاق بیرون می‌زند و سیگار به‌دست راهی پشت‌بام می‌شود: پشت‌بام استودیوی گلستان. تعریف می‌کند: «همین‌طور قدم‌زنان در ظلمت شب پیش رفتم. آهسته، آهسته، رفتم… رفتم به دوردورها، به گذشته‌های خیلی دور… شبِ سیاهی بود. در آن سیاهی شب، چشمانم سیاهی را شکافت و مرا بُرد نزدیکِ خرابه‌های قبرستان کهنه‌ی پشتِ امامزاده حسن. چشمم افتاد به یک خرابه؛ خرابه‌ای که نورِ زردِ کمرنگی از ترک‌های دیوار گِلی آن، تیر کشیده بود روی قبرهای کهنه… پاهای خسته‌ام به‌زور روی زمین کشیده می‌شد. رسیدم نزدیک خرابه. نگاهم از لای ترک‌های دیوار گِلی به داخل چهاردیواری خرابه تیر کشید. چهره‌های شکسته و نگاتیف‌شده‌ی عده‌ای جوان را دیدم که دایره‌وار، چمباتمه زده بودند وسط خرابه و قمار می‌کردند؛ «سه‌قاپ» می‌ریختند. صورت‌ها همه خشن و ترسناک بود و شناسایی‌شان ناممکن. خیره شدم. بعد از لحظه‌ای، فضای خفه و مه‌آلود را شکافتم و چهره‌ی معصوم رفیقم را در آن جمعِ خوفناک دیدم که داشت اسکناس‌های مچاله‌شده‌ی رنگی را دسته می‌کرد. چشم‌های ترسناک حریفانش به خرمنِ پول‌های کاغذیِ رنگ وُ وارنگ خیره شده بود. بازی مرگ شروع شد. بعد از یک دور بازی، قاپ‌های رفیقم رفت بالا و آمد پایین. روی زمین خاکی، «سه‌نقش» نشست و میخ شد و فریاد شادی رفیقم را به فریادِ مرگ بدل کرد…»۱

اینْ لحظه‌ی تولد سه‌قاپ است. خود زکریا هاشمی روایت می‌کند. خاطره‌ای درون یک خاطره‌ی دیگر. ابراهیم گلستان و فروغ فرخزاد ساعاتی قبل‌تر استودیو را ترک کرده‌اند، و او کلافه از پیش‌نرفتن قصه‌ی شکار، بی‌آن‌که بداند چرا، در سیاهی شب و در همراهی زوزه‌ی دور سگ‌ها پرتاب‌ می‌شود به یک خاطره‌ی دور، به خاطره‌ی تلخ مرگ رفیقش در «میدان جنگ قماربازانِ سه‌قاپ». او زاده‌ی شهر ری بود. سال ۱۳۱۵. فاصله‌ی شهر ری تا دروس مفت و آسان طی نشده بود. هیچ نباشد، حدود ۲۵ سال فاصله میانشان بود و کلی زندگی که هاشمی از کنار و میانشان عبور کرده بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *