۷۱-۲۲۰

حیاط خانه مشتاقی

فائزه اثنی‌عشری:

به سعید گفتم او را از بچگی یادم هست. از مراسم ختم پدرش. پرسیدم پدرت سال هفتادوپنج در انفجار گاز تینر پاساژ مهدیان از دنیا نرفت؟ سرش را از پشت دوربین بیرون آورد. چشم‌های روشن و ریز، دهان نیمه‌باز. از اول شناخته بودمش. چون او جزو اولین آشنایانم بود. بی‌آنکه حتی اسمش را بدانم تمام بعدازظهر او را دنبال خودم در حیاط خانه خانم مشتاقی بین درخت‌ها و مرغ و خروس‌ها این طرف و آن طرف کشانده بودم، و سرآخر نشانده بودمش روی صندلی چرمی پاره دکان و در تاریکی، پشت به نور کوچه درباره عشقم به یک بازیگر سینما با او حرف زده بودم.

تا آن پسر از دکان بیرون رفت، از حرف‌هایم خجالت کشیدم. آن حرف‌ها خرابکاری و رسوایی بودند، مثل بی‌اجازه رفتن و ناپدید‌شدن زندگی در مکان‌های ناشناس با آدم‌های غریبه، و با بقیه دروغ‌ها و قصه‌هایی که می‌ساختم فرق داشتند. وقتی آن حرف‌ها را می‌زدم پسر داشت بستنی چوبی‌ای را که از یخچال دکان برایش پیدا کرده بودم لیس می‌زد. سراسر روز جز چند جمله بی‌معنی نگفته بود و چند دقیقه بعد هم دست در دست فامیل‌های سیاه‌پوش و گریانش از کوچه رفتند.

نظر‌ دهی مسدود شده است.