۶۲-۱۱۹-

حافظ موسوی، محمد آزرم، علیرضا بهنام، خلیل درمنکی به بررسی شعر امروز می‌نشینند تفسخیر شاعران جهان را تفسیر نمی‌‌کنند، تسخیر می‌کنند

خلیل درمنکی: چه شده است؟ دیر زمانی است تا شعر «امروز» ایران خوانده نشده است. دقیق‌تر: «خطاب» نشده است. خطاب نشده، یعنی؛ فراخوانده نشده. در این معنا، خواندن امری است که بیش و پیش از آنکه روی در خواننده داشته باشد، روی در سوی کسی دارد که شعر را، شعر امروز ایران را فرامی‌خواند، خطاب می‌کند. آن طور که «آلن بدیو» می‌گوید، شاید ‌مسئله، ‌مسئله «اعلان» است.
حافظ موسوی: شاخص‌ترین مقاله‌ای که در این زمینه منتشر شد مقاله‌ی «چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟» از دکتر براهنی بود. او در آن مقاله، با تحلیل آثار چند شاعر، از جمله شاملو، فروغ، سهراب، رؤیایی و… نتیجه گرفت که در شعر همه اینها، زبان در خدمت معنا بود و من می‌خواهم شعر و زبان را از اسارت معنا آزاد کنم و زبان خودارجاع شود.
محمد آزرم: زمانی که در مورد شعر صحبت می‌کنیم، معنا یک امر از‌پیش‌حاضر، تعیین‌شده و قبلی نیست. شاعر در شعر به دنبال معنای قبلی نیست. وقتی من شعری می‌نویسم یا شعری می‌سازم، با نوشتن من است که معنا حادث می‌شود. من درباره چیزی نمی‌نویسم.
علیرضا بهنام: ببینید، وقتی که ما بحث از بی‌معنایی و معنا می‌کنیم، در ابتدا باید ببینیم که اصلاً وقتی از معنا حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ یک تلقی خیلی تبلیغ‌شده و رایج از معنا وجود دارد که در نظام آموزشی ما هم به کرات مورد استفاده قرار می‌گیرد و آن را اگر بخواهیم تعریفش کنیم، یک نوع ساده‌کردن کلام ادبی برای این است که بتواند به یک پیام مشخص و مستقیم برسد. در کلاس‌های دانشگاهی و مدرسه، شعر را می‌نویسند. شعر کلاسیک را. بعد می‌آیند و زیر آن می‌نویسند این معنایش این بود. یعنی چه؟

نظر‌ دهی مسدود شده است.