۶۸-۱۸۹

تعلیق در هزار و یک‌شب

محمدرضا مرعشی‌پور:

فورستر۱ در جنبه‌های رمان می‌گوید: «اگر از شکل جمجمه‌ی انسان نئاندرتال۲ قضاوت کنیم، باید بگوییم که او نیز به داستان گوش می‌داده است. شنونده‌ی نخستین، آدمی ژولیده‌موی بوده که خسته و کوفته، پس از مبارزه با ماموت‌ها یا کرگدن‌های پشمالو، در کنار آتش می‌نشسته و چرت‌زنان به داستان گوش فرا می‌داده و تنها چیزی که او را بیدار نگاه می‌داشته «انتظار»۳ داستان بوده است. بعد چه خواهد شد؟ داستانسرا آرام‌آرام داستان را ادامه می‌داد و به پیش می‌رفت و شنوندگان، همین که به حدس درمی‌یافتند که چه خواهد شد و چه پیش خواهد آمد، یا به خواب می‌رفتند یا او را می‌کشتند.»

شهرزاد با آگاهی از رازِ کارکردِ «تعلیق» یا «انتظار» در داستان و با بهره‌گیری از ترفندهای دیگر در شیوه‌ی داستانسرایی و نیز با تکیه بر دانش و آگاهی خویش، نه تنها جان خود را از چنگ شهریار خونریز رهانید، بلکه زخمی را که او از خیانت همسر به دل داشت، التیام بخشید و روان پریشیده‌اش را به سامان رسانید.

ملک شهریار پادشاهی از پادشاهان ساسان که در گذشته‌های دور در جزایر چین و هند فرمان می‌راند، چون مشتاق دیدار برادر کوچک‌ترش ملک شاه زمان شد که فرمانروای سمرقند ایران بود، او را به کاخ خویش خواند و در این میان، پی‌برد که همسر او به شوهرش خیانت کرده است و بعد از اینکه از خیانت همسر خود نیز آگاه شد، همراه برادرش به سفر رفت و با آنچه در سفر دید، به این باور رسید که زنان همه از یک قماش‌اند و خیانتکار. «و به سرزمین ملک شهریار بازگشتند و به قصر وی رفتند. ملک شهریار سرِ همسرش را با شمشیر از سرش پراند، و کنیزان و غلامانی را (که انباز وی در فسق و فجور بودند) از دم تیغ گذراند و از آن پس، هر شب با دختری باکره همبستر می‌شد و هنگام پگاه جانش را می‌گرفت.» تا فرصت خیانت به او نداده باشد.

نظر‌ دهی مسدود شده است.