۶۷-۱۲۸

تدوین: سینما یا ادبیات / بازخوانی-۱

امید روحانی: این شاید به بخش تازه‌ای در نشریه وزین «سینما و ادبیات» بدل شود که هر دو سه شماره یک‌بار یا هر بار که حوصله‌ای بود و حرف تازه‌ای، دیده شود، یا شاید خوانده شود.

راستش بعد از نزدیک به ۵۰ سال قلم‌زدن، فکرکردن، دیدن و نوشتن درباره‌ی سینما، فعالیت مستمر در همه‌ی رشته‌های سینما و یا مرتبط با سینما و به  ویژه سال‌ها منتقدبودن و حفظ روحیه‌ی نقد حالا دوباره توجهم به سمت ریشه‌ها رفته است. ریشه؟

همه‌ی ماجرا از جایی شروع شد که به یک مجموعه‌ی مرمت‌شده‌ی فیلم‌های برادران لومی‌یر برخوردم و تعدادی از فیلم‌های آنها را از سال ۱۸۹۵-سال ابداع سینما و شروع سینما- تا سال ۱۹۰۰ دیدم و این‌بار، بر عکس چند بار اول و اتفاق‌های بعدی، با دقت و حوصله‌ و تجربه‌ی دیداری این سالیان و شگفت‌زده شدم. همین بازبینی فیلم‌های اول تاریخ سینما، مرا به مداقه‌ای کشاند که دغدغه‌اش پیشتر با من بود و شدیدتر شد. این و ده‌ها نکته‌ی دیگر درباره‌ی رابطه‌ی سینما و دیگر هنرها، چگونگی تبدیل این فیلم‌های معصومانه‌ی اولیه‌ی تاریخ سینما به این جهان پر از شگفتی و اعجاز، چگونگی ترکیب دو نگاه به جهان -نگاه لومی‌یری و نگاه ملی‌یسی- به دغدغه‌ای جدی بدل شد.

همین دغدغه‌هاست که منشأ این مقاله‌هاست: بازخوانی سینما برای کشف رابطه‌ها و گسست‌های گمشده یا مغفول یا کشف‌نشده یا… فقط برای یادآوری.

این مقاله اول به تدوین می‌پردازد، تدوین از کجا آمده است.

امیدوارم این حوصله برای جواب به دغدغه‌ها بماند.

 

پیش‌درآمد

یک

ژان لوک گدار، فیلمساز فرانسوی، یکی از چند شخصیت برجسته‌ی سینما در رشد و تحول و تکوین زبان سینما در تمامی این صدوچند سال تاریخ سینما، وسوسه‌ی گفتن جملات قصار دارد. از او طی این پنجاه و چند سال حضورش در عرصه‌ی فیلمسازی جمله‌های قصار بسیار نقل شده است که اکثر آنها هم جذاب و کوبنده و پرمعنایند. جمله‌ای از او که بارها در گفت‌وگوها و سخنرانی‌ها و نوشته‌هایش نقل شده و هنوز هم آن را بر خلاف بسیاری دیگر از جمله قصارهایش که عمر کوتاه داشتند تکرار می‌کند این است که سینما زمانی به یک «هنر» مستقل و یکه و زبان جدید بدل می‌شود که خودش را از شر ادبیات خلاص کند (نقل به مضمون). این جمله، بر خلاف بسیاری از جمله‌های قصار استاد خیلی جذاب و شعارآلود نیست و به نظر منطقی، دریافتی، دانشی و معنایی پشت آن است و پیشینه‌ای عمیق و آزموده و دریایی امید و آرمان و انتظار.

اولین و ساده‌ترین معنایی که از این جمله به ذهن متبادر می‌شود طبعاً به این واقعیت برمی‌گردد که پایه و اساس اولیه و بنیادین آنچه در ساده‌ترین و عام‌ترین شکلش «سینما» می‌خوانیم بر پایه‌ی یک قصه یا یک روایت بنا می‌شود و شکل می‌گیرد. هنوز هم این جدل نظری میان منتقدان و اصحاب سینما وجود دارد که آیا لازمه‌ی یک فیلم وجود یک قصه است؟ آیا وجود یک قصه یا دست‌کم یک روایت برای یک فیلم لازم است؟ آیا سینما می‌تواند قصه‌گو نباشد؟ یا حتماً باید باشد؟ یا بهتر است باشد؟ این جدل نظری در بسیاری از مراکز سینمایی هنوز یک مسئله‌ی اساسی است و در نزد بسیاری از منتقدان پایه‌ی اصلی نقد آنهاست و برعکس، در بسیاری از آکادمی‌ها و مراکز دیگر اولین و یا دست‌کم عمده‌ترین وظیفه‌ی سینما و فیلم را قصه‌گویی نمی‌دانند. از همین روست که چه بسیار از منتقدان و تحلیلگران سینما از شکلی از روایت حرف می‌زنند یا از فقدان قصه و کاربرد اصطلاح «ضدقصه»، به عنوان «سینمای ضدقصه».

آیا اساساً روایت و قصه با هم اختلاف ماهوی یا اساسی دارند؟ اصلاً مگر می‌شود «ضد‌قصه» بود؟ این بحث دیگری‌ست که جای دیگری را می‌طلبد.

نظر‌ دهی مسدود شده است.