۶۰-۱۵

به بهانه‌ی لوک بسون سینمای جلوه[نگاه] و هیستریِ خودنمایی

رامین اعلایی
سرژ دنه۱ در یکی از آخرین ریویوهایی که قبل از مرگ نابهنگامش می‌نویسد شدیداً فیلم عاشقِ ژان ژاک آنوی (۱۹۹۲ بر مبنای رمانی از مارگریت دوراس) را می‌نوازد. حجم عبارات مخالف‌خوان، شدیداللحن و تمسخرگونی که دنی در این ریویوی مشهور (که مدتی پس از مرگش به انگلیسی نیز ترجمه می‌شود و در یکی از شماره‌های نشریه‌ی سایت اند ساوند منتشر می‌شود) علیه فیلم آنوی به کار می‌برد، تقریباً بی‌همتاست. دنی در این ریویو این فیلم را که یکی از شاخص‌ترین فیلم‌های منتسب به سینمای جلوه یا نگاه (Cinema du Look) است همچون یک نوع شیرینی تَر می‌خواند. شکلی از نوعی عرضه‌داشت خودپسندانه‌ی چشم‌اندازها و اشیای قابل شناسایی. کالاهایی که فیلم آنها را نشان می‌دهد و به واقع خود در ادامه به چیزی شبیه به آنها تبدیل می‌شود. این در حالی هم هست که به باور دنی و البته همه‌ی کایه‌ دو سینمایی‌ها سینما آن هم زمانی که به سمت اقتباس از ادبیات تغییر جهت می‌دهد، می‌بایستی از غیاب زاینده‌ی درون کانون تصویر برای جست‌وجو در خود رمان و در واقعیت بهره گیرد. یعنی سینمایی که بیننده را ناگزیر می‌سازد تا خود را ورای تصویر جای دهد و نسبت به واقعیتی که تصویر آن را احضار می‌کند اما هیچ گاه در آن مستحیل نمی‌شود موضعی اتخاذ کند.۲ دنه می‌نویسد که عاشق، فیلم تصویر است. یک تصویر غنی. یعنی در آن هر نمایی به صورت مستقل برجسته می‌شود و مانند محصولی مصرفی روی بیلبورد خودنمایی می‌کند. او می‌پرسد که اصولاً چگونه چنین تصاویری ممکن است با نماهای مجاور خود پیوند پیدا کنند یا متضمن آنها باشند، در حالی که به صورت چیزی خودبسنده درآمده‌اند بدون آنکه به چیزی دیگر یا به عبارتی دیگر همان تصویر دیگر نیازمند باشند؟ این به واقع سینمایی بدون هر گونه شکاف به عالم خارج است،

نظر‌ دهی مسدود شده است.