به آقای همایون خسروی دهکردی،

به آقای همایون خسروی دهکردی،

سلام،

در شماره‌ی جدیدتان که نیم‌ویژه‌نامه‌ی وس اندرسون را کار کرده‌اید در تمام مقالات تالیفی و ترجمه‌ای اسم فیلم “the royal tenenbaum’s” یا همان «خانواده‌ی رویال تننبام» را به اشتباه «تننبام‌های سلطنتی» نوشته‌اید. من نمی‌دانم منشا و عامل این اشتباه از کجا بوده اما می‌دانم که شما اولین و احتمالاً آخرین اشخاصی نیستید که اسم این فیلم را اشتباه می‌نویسید. اگر حتی یک بار این فیلم را دیده باشید ـ همانطور که در مقالات تالیفی و ترجمه‌ی خودتان هم گفته شده ـ اسم شخصیت اصلی و مرکزی فیلم که پدر خانواده تننبام است، «رویال» است. خانواده تننبام هیچ ارتباطی با سلطنت ندارد و نمی‌تواند هم داشته باشد چون یک خانواده امریکایی است و ایالات متحده امریکا از وقتی به وجود آمد جمهوری بود و هنوز هم هست. حتی اگر فیلمساز در نام‌گذاری ایهامی را در ذهن داشته ـ که من جایی چنین چیزی را پیدا نکرده‌ام ـ اولاً در ظاهر نباید بیاید و دوماً مسلماً آن معنای ثانویه سلطنتی نیست.

پیش از آنکه این نیم‌ویژه‌نامه‌ی شما را درباره‌ی یکی از فیلمسازهای محبوبم کامل بخوانم اولین دلیل نوشتنم برای شما فقط همین ایراد بالا بود. اما بعد از آنکه کامل خواندمش این ایراد در مقابل ایرادهای دیگر تقریباً محو شد.

من مدت‌هاست که عادت مطالعه‌ی مجلات سینمایی و حتی ادبی را از سرم انداخته‌ام و گاهی بنا به مناسبتی یا کنجکاوی‌ای این مجلات را خریداری و گاهی از خانه‌ی این و آن مفت‌خوانی می‌کنم. اما شاید در دهه هفتاد و کمی دهه هشتاد شمسی این یکی از عادات من بود. البته از آن دوران پشیمان نیستم اما متاسفانه نقد ادبی و سینمایی ایران هم به شدت کهنه و هم به شدت اسنوب و روشنفکرمآب است و کسی که خواننده‌ی مداوم این نقدها باشد و در فضای تنگ و مسموم آن تنفس کند پس از مدتی به جای روشنفکری آداب و رسوم تنگ‌نظری و دیدن دنیا از دریچه‌ی کوچک واژگان کپک‌زده‌ی گاهاً بی‌معنا را می‌آموزد و متاسفانه چند سالی را باید در هوای آزاد نفس بکشد تا ریه‌اش را بزرگ‌تر و چشم‌هایش را بازتر کند.

عجیب است که این نقد حتی با تصاویر روشن و بازیگوشانه و روایت متفاوت و زیبا و تخیل رها و فانتزی وس‌اندرسونی هم نمی‌تواند از آن عمارت پدری خاک و خلی بیرون بیاید و «طور دیگری» به سینما و روایت و معنا و فرم بنگرد. این نوع نقد که ظاهر آوانگاردش باطن واپس‌گرایش را مخفی کرده است حتی به یکی از مقالات ترجمه‌ای این نیم‌ویژه‌نامه نیز سرایت کرده است. مقاله‌ای که به گفته‌ی مترجم قسمت دوم یک مقاله است! چرا قسمت دوم مقاله! به نظرم خیلی منطقی است اگر می‌خواهیم یک نوشته یا حتی یک فیلم را نصف کنیم و فقط یک نصفش را به نمایش بگذاریم نصف اولش را بگذاریم که حداقل همه‌چیز را از اول شروع کنیم و چیزی ازش متوجه شویم. آنهم مقاله‌ای که نه درباره‌ی سینمای وس‌اندرسون که درباره‌ی فلسفه‌ای مغلق و با کلمات تخصصی و دنیایی مختص به متخصصان خودش است. نمی‌دانم اگر این لکان وجود نداشت نیمی از جوانان و میانسالان روشنفکر این مملکت می‌خواستند از چه چیزی حرف بزنند. نیمی از این نیم‌مقاله کاملاً فلسفی است و کاملاً پیچیده. اصولاً این نوع متون پیچیده‌ی لکانی نمی‌دانم از اساس اینطوری‌اند یا کمی هم مترجم آن را بیشتر می‌پیچاند چون اساساً نمی‌فهمد نویسنده چه گفته؟! نیمه‌ی دوم مقاله هم اساساً بی‌معنا و اشتباه است. نمی‌دانم مگر این اولین‌بار است که شخصیتی در فیلم جلوی آینه‌ی دستشویی صورتش را و موهایش را اصلاح می‌کند یا اولین بار است که کاراکتری خودش را می‌کشد که نویسنده با کشف و شهودی عالمانه آن را به «نفی ایجابی» و «حضور مضاعف نمادین» یا چندین عبارت بی‌معنا یا بی‌ارتباط دیگر ربط می‌دهد؟ این مقاله اگر اصلاً معنایی داشته باشد جایش در یک مجله با محوریت سینما و ادبیات نیست.

و یا دو نویسنده‌ی داخلی در این نیم‌ویژه‌نامه اصرار عجیبی به گروتسک بودن آثار وس اندرسون دارند! و مدام هم لقلقه‌ی زبانشان است که گروتسک یعنی کمدی سیاه. در صورتی که نه این تعریف درست است و نه در هیچ‌کدام از آثار وس‌اندرسون اثری از تاریکی و سیاهی دیده می‌شود. گروتسک هیچ ربط مستقیمی به طنز و کمدی ندارد. طنزنویسان و طنزپردازان از گروتسک ـ به خاطر دفرمه شدن بیش از حد که شباهت به کاریکاتور پیدا می‌کند ـ استفاده می‌کنند برای نوعی طنز گروتسک که نه تنها نمی‌خنداند که باعث دل‌آشوبه، اضطراب و یا فوقش خنده‌ی عصبی مخاطب‌شان شوند. حتی در فیلم آخر اندرسون یعنی گراندهتل بوداپست هم با وجود داشتن صحنه‌های خشن به هیچ‌وجه چنین عکس‌العملی را در بیننده ایجاد نمی‌کند. گراندهتل بوداپست فیلمی کاریکاتوری و کمی غم‌انگیز است درباره‌ی تاریخ یک هتل و قاره‌ی اروپا در قرن بیستم.

یکی از نویسندگان‌تان هم اصرار عجیبی به ترسناک بودن آثار وس‌اندرسون دارد! من اصلاً شک کردم که او فیلم‌های وس اندرسون را دیده یا وس اندرسون را با مثلاً رومن پولانسکی اشتباه گرفته. البته ردیف کردن مثال‌هایی از صحنه‌هایی از فیلم‌های وس اندرسون من را قانع کرد که درباره‌ی فیلم‌ساز اشتباهی سخن نمی‌گوید اما من تعجب کردم که مثلاً از چه چیز فیلم راشمور ترسیده که کاراکترش را با مکس کیدی تنگه‌ی وحشت اسکورسیزی مقایسه کرده است. یعنی فقط اینکه هر دو کاراکتر اسمشان مکس است و هر دو کارهایی غیرمنتظره می‌کنند دلیل شباهت این دو می‌شود؟ البته این چیزی است که نویسنده‌ی شما می‌گوید وگرنه مکس فیشر در فیلم راشمور کارهایش را در راستای اعتماد به نفس بیش از حد که پوششی برای ضعف‌های بیشمارش است انجام می‌دهد و مدام خیطی بالا می‌آورد اما خودش را از تک و تا نمی‌اندازد اما مکس کیدی جنایتکاری با اعتماد به نفس بالا و متمرکز است که کارهایش با هدف انتقام‌گیری از وکیل جنایی فیلم است. «تنگه‌ی وحشت» در ژانر تریلر روان‌شناسانه است و ترس و هیجان و تعلیق را با دوز بالایی به مخاطب تزریق می‌کند و «راشمور» فیلم ملودرام طنز نوجوانانه و مدرسه‌ای است که هیچ‌چیزش و هیچ جزئش نه ترسناک است نه هیجان‌انگیز و نه تعلیق‌آور! این چه مقایسه‌ی اعجاب‌آوری است که به سرعت گفته می‌شود و فقط یک دلیل آبگوشتی برایش آورده می‌شود؟!

البته این تنها اشکال مقاله‌ی آقای علی فرهمند نبود و تمام مقاله‌ی ایشان پر از ادعاهای عجیب و غریب ناشی از نفهمیدن فیلم‌های وس اندرسون است. نمی‌خواهم بدجنس باشم اما انگار ایشان به تازگی و به اشتباه با کلمه‌ی گروتسک آشنا شده است و اولین پرونده‌ی موجود را وس اندرسون دیده و برداشته این لغت را به وس اندرسون چسبانده! بارها دیده‌ام آدم‌های جوگیر و کم‌سوادی را که با یک کتاب یا یک اصطلاح قلنبه سلمبه توهم برشان داشته که دنیا را تفسیر کنند. یک جای دیگر دیدم فرد دیگری کلمه‌ی «روستیک» در دهانش افتاده بود و بی‌ربط و باربط در توصیف تئاتر، سینما، ادبیات، موسیقی و… از این کلمه استفاده می‌کرد.

در ضمن من نمی‌دانم آن یکی منتقدتان با دال‌بازی بالاخره چه می‌خواست بگوید ولی مطمئنم هرچه هم می‌خواست بگوید لازم نبود اینهمه کاغذ سیاه کند. نبوغ عجیبی می‌خواهد و البته هوایی آلوده که فیلمی به روانی و خوش‌ساختی «قلمرو طلوع ماه» را با آنهمه دال و دال پر و دال خالی و خال‌خالی و غیره نقد کنی. این مقاله هم پر است از نفهمیدن فیلم و چسباندن مفاهیمی چون نظام قراردادی اجتماعی و نظام دال‌ها و مارک روتکو و… به دنیای شاد و نوستالژیک فیلم است. من مخالف زاویه‌های مختلف و حتی متضاد مکاتب مختلف نقد هنری نیستم اما حداقل باید یک ربطی بین تفسیر و متن تفسیرشده وجود داشته باشد. یا اگر هم ربطی دارد این ارتباط نباید دو تار نازک به باریکی مو باشد. وگرنه به نظر من می‌شود به گروگان گرفتن یک اثر هنری و بستن دست‌ها، پاها و دهان اثر هنری و سؤاستفاده‌ی فلسفی یا سیاسی یا روان‌شناختی از آن کردن. نهایتش این می‌شود که مخاطب نقد بعد از مطالعه‌ی آن بیشتر از فهم و درک دنیای فیلم، چیزی را فهمیده که منتقد از پیش از دیدن فیلم و اصلاً از دنیای دیگری به جز سینما خواسته آن را بگوید.

همچنین مقاله‌ی لغت‌نامه‌مانند آقای مهدی امیدواری هم مرا در موارد زیادی متعجب کرد. خوانندگان شما چه نصیبی از ردیف کردن یک سری اصطلاحات عجیب و غریب بدون ارائه‌ی هیچ تعریفی از آنها، می‌برند؟! رمانتیسیسم (که اشتباه است و رمانتیسم درست است و مراجعه کنید به کتاب مکتب‌های ادبی رضاسیدحسینی)، کیچ آرت، High Kitsch، پاپ‌آرت، اگزوتیک و هیپستر همه در یک پاراگراف ده خطی در یک ستون کوچک آمده و مطلقاً معلوم نیست منظور نویسنده از این اصطلاحات چیست و چه ارتباطی به دنیای وس اندرسون دارند؟ در پاراگراف‌های بعدی اصطلاح عجیب «مرزهای اوتیستیک» را می‌بینیم که نمی‌دانم یعنی چه! هیپستر بی‌غم! از دنیا منقطع! هری کریشنا! والله با این تعریف‌های شما بعید نیست بشود دیوید لینچ را هم یک جوری به داوود بهبودی بچسبانیم! فیلمسازی که استایل خاص خودش را دارد هیچ ربطی به اوتیسم ندارد. اوتیسم ارتباط نداشتن با دنیاست اما استایل هنری ارتباط داشتن با دنیا از دریچه‌ی سبک شخصی است. فاصله‌ی مرزهای اوتیستیک و سبک شخصی با هم از زمین تا آسمان است!

جدای از مقالات ترجمه‌ای که عمدتاً خوبند ـ به جز همان مقاله‌ی عجیب روشنفکرانه جوشا گوچ ـ به نظر من تنها آقایان مسعود حقیقت ثابت و شاهپور شهبازی مقاله‌هایی را در ارتباط با دنیای وس اندرسون و فیلم‌هایش نوشته‌اند. جدا از اینکه اصلاً من با دیدگاه‌شان موافق باشم یا نباشم مقالات‌شان مرتبط و معنادار است و به دنبال ثابت کردن ایده‌ای بی‌ربط نیستند.

خواهش می‌کنم شعور مخاطب‌تان را بیش از این دستکم نگیرید و از این منتقدان و روشنفکرمآب‌های مغلق‌نما دوری کنید. من فقط و فقط به این دلیل این ایمیل را برای شما می‌فرستم که بگویم شعور من مخاطب خیلی بیشتر از این است که شما با این مقالات آشفته و بی‌سروته انتظار دارید.

امیدوارم وضعیت فاجعه‌ای که دیدم بهتر شود. آمین!

یکی از علاقمندان به عرصه‌ی سینما و ادبیات، اشکان نیری

نظر‌ دهی مسدود شده است.