به‌ کُشت‌دادن مادام ‌بواری / ادبیات، دموکراسی و پزشکی

ژاک رانسیر – ترجمه‌: پویا رفویی:

چرا اما بواری بایست کشته می‌شد؟ به ‌روشنی این طرز از طرح‌ پرسش یک‌خرده چپ‌اندرقیچی است. پرسش از اینکه چرا شخصی می‌بایست کشته می‌شد متضمن آن است که آن‌شخص را بکشند، که از قرارْ فوت چنین اشخاصی را به منزله‌ی جنایت احراز کرده ‌باشند. حال آنکه موارد اتهامی ‌آشکارا ساختگی به نظر می‌رسد. حتی آنان‌که هیچ وقت مادام‌ بواری را نخوانده‌اند، دست‌کم این یک‌چیز را می‌دانند که: هیچ‌کس اِما را نکشت، او خودکشی کرد. آنها که کتاب را خوانده‌اند‌ می‌دانند که اِما، پیش از مسموم‌شدن، با تانی فرمول متبرکی نوشت: «هیچ‌کس سزاوار سرزنش ‌نیست.» از این‌رو چه‌ بسا پرسش درست این باشد که: چرا اِما بواری خودکشی ‌کرد؟ در این باره، تا بخواهی رمانْ جواب‌های دلپذیری به ‌دست می‌دهد: خودکشی کرد زیرا از عهده‌ی پرداخت ‌قرض‌هایش برنمی‌آمد؛ به‌سبب روابط خارج از ازدواجش زیر قرض بود؛ این روابط خود ماحصل ورطه‌‌ی ژرفی بود میان حیاتی که درخیال می‌پرورد و حیاتی که به زیستن در کنار مامور بهداشتِ میان‌مایه‌ای در قصبه‌ی کوچک رقت‌باری ملزمش می‌کرد. خلاصه‌اش اینکه خودکشی اِما فرجام منطقیِ مجموعه‌ای از دلسردی‌هایی به سیلان درآمده از سرچشمه‌ی توهم را آشکار می‌کند: اِما، از فرط تخیل، زندگی و ادبیات را خلط کرده ‌بود. چه‌ حاجت به ‌بیان، که حتی می‌شود از همین ‌جا سر‌رشته را تا علل چنین توهمی ‌پی ‌بگیریم. اذهان مصلحت‌اندیش دوران، آموزشِ نامتناسب با منزلت اجتماعی را مقصر‌ می‌دانستند. آزاد‌اندیشان دوران‌های بعدی، پای تبعات ازخود‌بیگانگی یا سلطه‌ی مذکر را به میان می‌کشیدند. پیش خودشان خیال می‌کردند که بدین سان توجیهی سیاسی برای خودکشی اِما دست‌و‌پا کرده ‌بودند.

به‌رغم‌ همه‌ی شواهد، از طرح دوباره‌ی این سوال که از‌ چه ‌رو اِما را کشتند، فرض بر این‌ است که اقناعمان نمی‌کند اصرار منطقی به ‌این ‌جواب‌ها، اقناعمان نمی‌کند نسبتی عِلی که چون توجیهی سیاسی به‌دست می‌دهند. این آخری، درواقع اتصالْ کوتاهِ شبهه‌انگیزی برقرار‌ می‌کند میان دو نظام از دلایل. برای خودکشی دلایلی داستانی در بین‌ است که: درست به عین طرح کتاب، به ضرورت داستانی ‌آن قوام می‌بخشد و، به‌ معنای دقیق کلمه، هیچ‌ تفسیر بیشتری را ایجاب نمی‌کند. و دلایلی اجتماعی در بین است که منادی توضیح این ضرورت داستانی ‌است.

نظر‌ دهی مسدود شده است.